|
سلیم باشکوه سليم باشكوه متولد 1365 نوشتن را به طور جدي از سال 81 آغاز كرد ابتداشروع به نوشتن قصه كرد كه اولين قصهي او با نام بازيگوش بنا به دلايلي چاپنشد.... اواخر سال 82 به عضويت انجمن شاعران جوان ايران در آمد. علاوه بر شعر و داستان، در نوشتن فيلمنامه و نمايشنامه و نقد فيلم نيز دستيدارد و اولين فيلم كوتاه او با نام له شدهها در مرحله دكوپاژ قرار دارد، او هم اكنوندر حال نوشتن فيلمنامهاي بر اساس داستاني از افسانه شعبان نژاد است.
هفت روز هفته ت شنبه را كه فرياد ميزنم اسم تو را روي ديوار اتاقم احساس ميكنم ت يكشنبه باران ميباريد پدري در خيابان دراز كشيده بود و حرفهاي مردم مدام او را چال ميكرد ت دوشنبه كلاغها بر روي بام خانه اسم تو را دكلمه ميكردند و من فرياد ميزدم »جنگ دیگر تمام شد« تفنگ اسباب بازيتان را بگذاريد زمين ت سه شنبه از خيابان خيالت عبور كردم و تو جواب نگاهم را دادي
و من لبخندهايم را به بوق ماشين واگذار كردم ت چهارشنبه زن نيمهي تنش را به سوي ماشينهاي مدل بالا حل ميداد و مردم متفكرانه حرف ميزدند يك + یک ، سه می شود ت پنجشنبه مردم مزاحم مردهها ميشوند و سنگها را بر روي بام خانههاي آنها جا ميگذارند ت جمعه هوا را دلم تنگ ميكرد يا برعكس نميدانم به گمانم تاريخ انقضايم فرا رسيده است به آبياري زيتونها ميپردازيم و از دانههاي زمين خود غافليم ناگهان پنجره باز شد و كاغذهايي كه از اسم تو پر بود به بيرون پا گذاشت در روز تولدم كسي را كنار خودم نميبينم جز چند تكه كيك گاز زده نميدانم تو به پاي من پيچيدي يا من به پاي تو كه هر دومان زمين خورديم باران ميبارد نم نم تيك تاك ساعت ما هنوز خيلي فاصله داريم آقاياني كه پشت پنجره ايستادهاند دستي تكان نميدهند اينجا هوا معلق است تو مرا فراموش كردي زماني كه من به خواب رفتم و تو اشك هايت را پيانو زدي هنوز چراغ قرمز بود كه از من گذشتي و براي سبز صبر نكردي چه زشت است روزي كه دم صبح يقهي بهار را ميگيريم و پائيز را زوزه ميكشيم امروز روز عجيبيست مغول به ايران حمله كند و من به خواب ميروم
»فصل«
فصلم بهار است رويش را زمستان گرفته و پائيز برگ ريزان كفنش را بر روي آروارههاي دندان دوخته چگونه ميخواهي سخن سبزت را بر روي زردي پائيز زمزمه كني و از وراي در شيشهاي تلفني را كه چون و چراي قتلت را برايت رج ميزند گوش دهي مگر تو ميتواني آه كه من توانستم پائيز است قدم ميزنم نور چراغ برق تمام بدنم را سوسو ميزند پرندههايي كه كلاغ شدهاند آواز ميخوانند گزنههاي مسموم با ديدنم رنگ ميبازند آسمان سياه ميشود پائيز سوت ميكشد قطار ميايستد مسافراني كه بايد ميمردند پياده ميشوند و كلاغ را به انتظار ميگذارند سانسورتقديم به عباس كيارستمي هنوز چراغهاي شهر تاريك است و تنهاترين سردار مغول آرام آرام ميايستد بر پلهي پاياني امسال علي حاتمي كمال الملك را كليد ميزند ناصر الدين شاه مجسمهاش را ميخواهد و من كه بلند بلند حرف ميزنم ميدانم كه فيلمهاي كيارستمي سانسور ميشود نميدانم اشكال از چشمهايم است يا راهنماي ماشين درست كار نميكند امسال هم كه زمستان آمد همه عوامل «خانه ی دوست مجاست«(1) را خودكشي ميكنند احتمالا اشكال از بوق ماشين بود براي رانندهي نابينا كه فرقي نداشت
ا1- خانه ی دوست کجاست نام یکی از فیلم های کیارستمی ست چرخ و فلك - تقديم به زلزلهزدگان بم جايي كه جزيرههاي شناورند جهان آينده به فيلم مستند 1383 دقيقهاي ميماند چرخ و فلك چشمان غمبار كودكان را به چلهي زمستان نزديك ميكند خبرنگار خارجي خانهي فراموش شده را به ياد ميآورد جويندگان من به بهزيستي مراجعه نميكنند جاي من هنوز مشخص نيست شابك كتابم را كلاغها به جاي پنير خوردهاند براي من فرياد مردم كافيست
|
|