خانه شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

1

فروردین

1385  

bamshad2020@gmail.com

مهدي بهروزي

بهترین منظره شهر

  

به خاطر بالا آمدن از پله ها به هن و هن افتاده بودم. دستم را توی جیبم کردم و کلید را در آوردم ، توی تاریکی دالان طبقه چهارم سعی کردم تا کلید در را از میان کلیدهای ریز و درشت دسته کلید پیدا کنم، با تقلای زیاد یکی را تو قفل انداختم و پیچاندم، در صدای قژ قژی کرد و سفیدی نور خانه توی دالان افتاد، بی اختیار چشمم روی پادری به پاکت نامه رنگ و رورفته ای قفل شد. خانه بوی عطر می داد، چه عطری نفهمیدم. با لگد در را که باز مانده بود پشت سرم بستم و با احتیاط پاکت را که با بی دقتی درش را چسبانده بودند، باز کردم.

آقای بارانی قهوه ای، سلام

یک هفته ای است که مثل دزدها به اینجا اسباب کشی کرده اید و آپارتمانی را که من مدتهاست دنبالش بودم را صاحب شده اید. همیشه دوست داشتم یکروزی آنجا خالی می شد تا اسباب هایم را بردارم و بیایم اما حیف که شما مثل اجل معلق پیدایتان شد و جای آن پیرزن خرفت را توی آن گرفتید. تا حالا پیش خودت فکر نکرده ای نمای یک پنجره رو به بهترین منظره این شهر چقدر می تواند برای یک نفر ارزش داشته باشد. تو با آمدنت به این خانه دیدن بهترین منظره این شهر را از من دریغ کرده ای. آقای بارانی قهوه ای، بهتر است تا دیر نشده اینجا را خالی کنید تا من به تنها ترین آرزویم برسم.

اصلا سر در نمی آوردم، این نامه یک تهدید بود یا یک شوخی. کدام منظره؟ آپارتمان من 2 تا پنجره داشت که از هیچکدامشان هیچ جای این شهر دیده نمی شد. هروقت سرم را از پنجره بیرون می بردم تا چیزی را ببینم فقط پنجره ها و دیوارهای آپارتمانهای روبرو را می دیدم. به نظرم آمد نویسنده آن نامه باید خل باشد که آهن ها و سیمان های روبروی پنجره های آپارتمان مرا بهترین منظره این شهر می داند.

بی حوصله نامه را تاکردم و توی پاکتش گذاشتم و آن را انداختم توی سطل آشغال. از توی یخچال مقداری میوه برداشتم، توی یک میوه خوری کریستال گذاشتم و با خودم بردم توی اتاق خواب. چند روزی می شد که کتاب تازه ای را شروع کرده بودم، توی این آپارتمان جدید لحظه ها به کندی می گذشت و اگر سرم را به کتاب خواندن گرم نمی کردم از بی حوصلگی و عصبیت تنهایی ام کلافه می شدم. نشانک را از وسط کتاب برداشتم ، صفحه 176 بود و شروع کردم.

بدان ای دوست که صفات خدای تعالی از صفات خلق اثبات کرده اند و از این سبب است که عالمیان در آن غلط کردند که فرق ادراک نکردند میان صفاتی که لم یزل را واجب بود و میان صفاتی را که محال بود وی را. و چون این فرق ندانستند لاجرم آنچه اثبات نبود اثبات کردند. هیچ صفت نیست که خلق بدان موصوف اند الا که حق باری تعالی و تقدس این صفت را نتوان اثبات کرد علی الاطلاق، چنانکه در حق خلق بود مگر که چیزی که زیادت شود یا چیزی از آن ناقص گردد.

از پشت میز بلند شدم، رفتم توی تراس، آفتاب کم کم داشت غروب می کرد. این را از باقیمانده های خورشید روی دیوار ساختمان 10 طبقه جلویی که کم کم داشت از رنگ و رو می رفت فهمیدم. یاد آن نوشته ناشناس افتادم. چه کسی آن را نوشته بود؟ مرد بود یا زن؟ منظورش از بهترین منظره شهر چه بوده؟ از توی تراس هرچقدر بیشتر دقت کردم تا چیز جالبی ببینم، نبود. چهار انگشتم را که وسط کاغذهای کتاب گذاشته بودم در آوردم و کتاب را دودوستی بغل کردم و به سینه ام چسباندم. به سرم زد به آشپزخانه هم سری بزنم و از توی پنجره آن بهترین منظره این شهر را ببینم.

از توی هال که رد می شدم کنترل تلویزیون را از روی میز برادشتم و آن را روشن کردم. تلویزیون مثل دوره های قبل داشت مردم را به شرکت در انتخابات ریاست جمهوری دعوت می کرد. حالم دیگر داشت به هم می خورد از این سفارش ها و خورده فرمایش ها، هر وقت خدا موقع انتخابات که بود تلوزیون مثل همین حالا شورش را از مزه در می آورد.

همه اش می گفت که این انتخابات مهم ترین انتخابات و سرنوشت سازترین آنهاست، اوضاع و احوال منطقه خاورمیانه چنین و چنان است، دشمن چشم طمع به نتایج این انتخابات دوخته است و از این جور گلواژه ها.

به آشپزخانه رسیده بودم و کسی داشت از وظیفه ملی و میهنی اش توی هال خانه ام حرف می زد. پرده را کنار زدم و خیلی آرام پنجره را باز کردم، عجیب نبود، همانطور که حدس می زدم از اینجا هم هیچ منظره زیبایی را نمی شد دید، باز هم دیوار بتنی بود و آهن و آجر.

نویسنده آن نامه باید دیوانه باشد که زمختی بتن و آجر در کنار بی روحی و سیاهی آهن را منظره ای قشنگ بداند.

حالا اگر معماری این ساختمانها یک جوری بود، خاص بود، می شد با اغماض پذیرفت که زیبا هستند ولی از بد روزگار آپارتمانهای اینجا با بقیه ساختمان های شهر هیچ فرقی که نداشتند هیچ، زمخت تر و بی روح تر و بیقواره تر هم به نظر می رسیدند. هوا دیگر کاملا تاریک شده بود و گرمی توی هوا به همراه کلی دود و دم شهر داشتند راهشان را می کشیدند و می آمدند توی آشپزخانه. پنجره را کاملا بستم. پرده را به آرامی کشیدم و رفتم توی هال.

تلویزیون هنوز داشت درباره وظیفه شرعی و تکلیف دینی بودن شرکت در انتخابات حرف می زد. کانال ها را یکی یکی عوض کردم تقریبا همه شان داشتند برنامه ای راجع به انتخابات و دمکراسی نشان می دادند. تلویزیون را خاموش کردم و دوباره کتاب را باز کردم.

اکنون در حق خلق علم صفتی است که چون چیزی موجود گردد، پس از وجود آن چون آدمی آن چیز را ادراک کند چنانکه هست، این ادراک را علم خواند، و جز چنین صورت نبندد در حق خلق و این در حق خدای تعالی بدین وجه اثبات نتوان کرد زیرا که چون در او چیزی پیدا گردد پس از وجود چیزی دیگر، صفات او حادث بود، و لابد است که علم او مغایر بود با علم خلق.

دوباره سئوالی به ذهنم آمده بود. آن نامه را چه کسی نوشته بود؟ رفتم به طرف سطل آشغال و پاکت را که توی آن افتاده بود برداشتم و باز کردم. برعکس در پاکت که با بی دقتی و شاید دستپاچگی بسته شده نامه دقت تای عجیبی داشت، با چه خط خوشی هم نوشته بودند، نستعلیق تحریری با قلم نی ریز . شاید از این خود نویس هایی که سر پهن دارند. کاغذ نامه بوی عطر زنانه عجیبی می داد، همان که موقع آمدن توی خانه حس کرده بودم، این بو برایم خیلی آشنا بود.

همین چند ترم پیش توی یکی از کلاسهایم یکی از دخترها که خیلی هم به ظاهرش می رسید همیشه همین بو را می داد. دختر عجیبی بود 3 تا درس با من داشت. توی کلاس خیلی فعال بود، توی بحث ها شرکت می کرد، همیشه برای کنفرانس دادن حی و حاضر بود و به سرعت داوطلب می شد، انصافا از پس آنها هم خیلی خوب بر می آمد اما موقع امتحان که میشد نمره خوبی نمی گرفت اگر نمی خواستم به فعالیتهای کلاسی نمره بدهم و یا سهم کمی را به فعالیتهای کلاسی اختصاص می دادم اصلا نمی توانست درسها را پاس کند. هر وقت که نمره های خام را می زدم توی پانل، بدون درنگی سر و کله اش توی اتاقم پیدا می شد و بوی عطرش همه جای اتاق را پر می کرد. نمی دانم چرا فقط روزهایی که با من کلاس داشت آن عطر را به خودش می زد، یک روز توی اتاق یکی از همکاران دیدمش، سلام و علیک گرمی کرد خوب که دقت کردم دیدم بوی همیشگی اش را نمی دهد و بوی عطر دیگری را می داد، روز فارغ التحصیلیش که با چند شاخه گل به اتاقم آمد آخرین باری بود که می دیدمش، آن روز هم بوی عطر همیشگی اش را می داد.

حالا این یعنی اینکه این نامه را یک زن نوشته بود؟ به صراحت نمی شد نتیجه گرفت، توی این دوره زمانه هیچ چیز دیگر سرجایش نیست. به اسم اسپورت هر کس هر کاری که دلش می خواهد می کند، زنها لباس های جلف مردانه می پوشند، می گویند : اسپورته!! پسرها عطرهای زنانه و دخترانه به خودشان می زنند، می گویند: اسپرته!!. شاید این نامه را هم یک مرد نوشته باشد که از همین عطرهای اسپرت به خودش می زند. اصلا هیچ چیزی با هم جور در نمی آمد، یکی یک نامه نوشته است، من را آقای بارانی قهوه ای خطاب کرده، خط خوبی هم دارد، هم دقیق است و هم بی دقت و دست پاچه، از عطری زنانه هم استفاده می کند و در نهایت از بهترین منظره شهر می گوید که فقط از پنجره های خانه من می شود آنها را دید، اما از پنجره های خانه من هیچ چیز قشنگ و زیبا و چشم نوازی دیده نمی شود. دیوانه است طرف، نه؟ نیست؟ اگر دیوانه بود نمی توانست اینقدر خوش خط بنویسد. اصلا آدم دیوانه عطر به این خوشبویی را از کجا می تواند خریده باشد؟ اینها که ملاک دیوانه بودن یا نبودن نیست. هست؟

چه خلق را علم پس از وجود معلوم می توان بود، و خدای تعالی را هیچ صفتی پس از وجود چیزی دگر نتواند بود، زیرا که این صفت اگر نقصانی بود پس وجودش محال بود، و اگر کمالی بود وجود این کمال در غیری مستفاد بود، و پیش از وجود این غیر باید که قدیم ناقص بوده باشد، و نقصان قدیم محال بود، و چون اورا صفت علم پس از وجود معلوم اثبات شاید کرد، چیزی دیگر باید که باشد از معنی علم با ما تا آن چیز را در حق او اثبات کنیم. و آن عملی است که وجود معلوم از او مستفاد بود نه او مستفاد بود از وجود معلوم.

خسته شده بودم. یادم افتاد از وقتی به خانه برگشته ام چیزی نخورده ام. سالها می شد که شام نمی خوردم. درست از 11 سال پیش که فریبا رفته بود و من تنها شده بودم.

نگاهی به ظرف میوه که روی میز اتاق خواب تنها مانده بود انداختم، یک سیب قرمز خوش لعاب برداشتم و شروع کردم به گاز زدن.

عقربه های ساعت داشت روی 10 خوابشان می برد.

دفترچه خاطراتم را که به صدها صفحه رسیده بود باز کردم و کمی به عقب و جلو ورق زدم، صفحه ای خالی پیدا شد.

فریبای من، اوضاع خیلی هم عوض نشده، یعنی فکر می کردم شاید بشود ولی می بینی که تکان خورده است. هنوز هم به غیر از پنج شنبه ها  و جمعه ها، ساعت 5/5 از خواب بیدار می شوم و خودم را به دایره زندگی روزمره می سپارم. وقتی ساعت 5/7 به دانشکده می رسم همه چیز برایم تکراری است. با وجودی که دانشجو ها مرتب عوض می شوند، با وجودی که رنگ لباس ها روز به روز عوض می شود اما به نظر من هیچ چیزی تغییر نمی کند، دیوارها همان، کتاب ها همان و جزوه ها همانها که بودند.

دلم می خواهد هر روز که به کلاس می روم یک چیز جدید درس بدهم، نه آنچیزی را که گفته اند، هنوز هم نمی گذارند به بچه های فوق یا دکتری درس بدهم، خودت که می دانی چرا، لا اقل اگر به آنها درس می دادم تدریس تا این حد یکنواخت و کسل کننده نبود.

راستی می دانی، دیروز که توی آینه به خودم زل زده بودم به موهای سفید روی شقیقه ام بیشتر دقت کردم، از آن روزی که تو چند تارشان را کشف کرده بودی خیلی بیشتر شده اند، حالا باید دنبال تارهای سیاه میان آنها بگردم که این هم کار سختی است. بی اختیار نگاهی به شناسنامه ام انداختم، از 25 مرداد 1330 خیلی گذشته است، از 17 شهریور 1355 هم خیلی گذشته است اما از 14 آذر 73 تا حالا فقط 11 سال می گذرد. باور کن به این سادگی ها هم که می گویم نبود. 11 سال برای من به درازی یک قرن بوده است. چهارهزار و پانزده روز است که صبح ها بدون حداحافظی تو از خانه بیرون رفته ام و چهار هزار و پانرده شب است که تنم را بدون تو به آغوش پستر سپرده ام. چهار هزار و پانزده شب و روز است که اتاق خواب من رنگ هیچ فرشته ای را به خود ندیده است. آه که چه دشوار است بدون تو راهی نیمه رفته را تنها پیمودن.

صدای زنگ آپارتمان مثل قیچی خیاطی افکارم را جر داد، فریبا دیگر رفته بود. منگ و گیج به طرف در رفتم، با صدای قیژ قیژ لولا، دخترکی بلند بالا را دیدم که داشت آب دهانش را قورت می داد.

-          ببخشید آقای .... ؟

-          آتشی هستم ، شما؟

-          من فروزان هستم، ناهید فروزان، - یکی از دستهایش را به دری که آن طرف دالان بود دراز کرد- همسایه شما.

دست راستش را به سمتم دراز کرد. دستم را عقب کشیدم و به خاطر آن یک قدمی که او جلو آمده بود یک قدم به عقب تر رفتم. دوباره آب دهانش را قورت داد، پا به پا شد و سینه اش را صاف کرد.

-          عذر می خواهم من قبلا برای شما یک نامه گذاشته بودم. راستی می توانم بیایم داخل.

-          اِ – پس آن نامه کار شما بوده، متاسفم الان خیلی دیر وقته، من باید استراحت کنم، فردا خیلی کار دارم.

-          ولی ....

-          ولی ندارد خانم، باشد برای یک وقت مناسب. شبتون به خیر و خدانگهدار.

در رابستم و به بوی عطر خوش زنانه ای که دوباره توی راهرو پیچیده بود فکر کردم. به نظر دیوانه نمی رسید. کاشکی درخواستش را پذیرفته بودم و او را به داخل خانه راه می دادم. شاید کار درستی نبود، شب، یک مرد تنها و یک دختر جوان، اصلا کار منطقی ای نبود.

چراغ را خاموش کردم و بی صدا توی تختم خاموش شدم.

باز هم آسانسور خراب بود و می بایست چهار طبقه پله را بالا می رفتم، خدا به داد آنهایی برسد که توی طبقات بالاتر زندگی می کردند، پس کی می خواهند بیایند و این لعنتی را درست کنند.

غر غر می کردم، به نفس نفس افتاده بودم، نایلونهای خریدم داشتند از سنگینی پاره می شدند. آنها را روی زمین گذاشتم، کلید را توی قفل انداختم، پیچاندم، نایلونها را از روی زمین کنار در برداشتم و رفتم تو.

درجا خشکم زد. چند تا پرتقال قل خوردند و رفتند وسط هال. دخترک جوان دیشب، توی هال روی مبلی که از توی راهروی ورودی دیده می شد با موهای قهوه ای که از پشت بسته بود و لباسی سبز که سرتاسر تنش را تا وسط ساقهای بلورین پایش پوشانده بود، نشسته بود و لبخند می زد.

-          خانم محترم شما اینجا چکار می کنید، اصلا چطوری وارد شدید.

روی زمین خم شده بودم و داشتم چیزهایی را که از توی نایلونها بیرن ریخته بود جمع می کردم و کنار بقیه می انداختم.

-     من که توی نامه نوشته بودم که از این آپارتمان خیلی خوشم می آید، ببخشید اگر بدون اجازه شما آمدم تو. باور کنید به چیزی دست نزده ام، الان بیش تر از 2 ساعت است که اینجا منتظر شما نشسته ام.

از زور کلافگی سرم را پایین انداختم و رفتم توی آشپزخانه، نایلونهای خریدم را روی کابینت گذاشتم و برگشتم توی هال تا بروم توی اتاق و لباسهایم را عوض کنم.

سنگینی حضور او را احساس کردم.

-          چقدر خوش سلیقه اید. وای چقدر کتاب. اینها را روز اسباب کشی ندیده بودم.

-          خانم محترم لطفا تشریقتان را ببرید بیرون دارم لباس عوض می کنم، بعدا می آیم خدمتتان.

با عصبانیت در اتاق را به هم کوبیدم و با عجله مثل سربازهایی که مجبورشان کنند، توی 3 شماره  یا بیشتر لباسهایم را عوض کردم.

-     خانم این کار شما اصلا درست نیست،  بی خود و بی جهت سرتان را می اندازید پایین و بدون اجازه در خانه یکی را باز می کنید و وارد آن می شوید.

-     اما من که برای شما توضیح داده بودم ، دیشب هم خدمتتان رسیدم تا راجع به این موضوع با شما صحبت کنم که اجازه ندادید. آقای آتشی من اگه حتی یک روز نتوانم بیایم اینجا و آن منظره دل انگیز را نگاه نکنم مریض می شوم. افسرده می شوم. الان نزدیک به 8 روز است که من نتوانستم دیدنی ترین صحنه های زندگیم را ببینم. خواهش می کنم به من حق بدهید.

با وجودی که خیلی عصبانی بودم اما حرفی هم برای گفتن نداشتم.

-     آقای آتشی تو را به خدا بیایید و این آپارتمان را به من بفروشید یا نه ، اصلا آن را با آپارتمان من عوض کنید، آنجا بزرگتر هم هست، دو خوابه، مابه التفاوتش را هم نمی خواهم فقط تو را به خدا به این کار رضایت بدهید، اگر این کار را نکنید آنقدر وقت و بی وقت می آیم اینجا تا مثل آن پیرزن خرفت مجبور بشوید اینجا را نصف قیمت بفروشید و فرار کنید.

فریبا ، امروز یکی از عجیب ترین اتفاقات این چند ساله رخ داد. امروز دوباره بعد از 11 سال خانه بوی عطر زن به خودش گرفت. باید مرا ببخشی ، امروز بعد از 11 سال که اتاق خوابم رنگ زن به خودش ندیده بود دوباره سر و کله یک زن توی آن پیدا شد، نه ، نه ، فکر بد نکن، من با او کاری نداشتم، او هم با من کاری نداشت، آمده بود تا از قاب فلزی پنجره اتاق خوابم به بهترین منظره این شهر نگاه کند، دل توی دلش نبود، پیشانیش عرق کرده بود، می لرزید و زیر لب چیزی می گفت، اضطراب و بی قراری از میانه نی نی چشمانش پیدا بود، قدمهای لرزانش او را با وسواس به طرف پنجره می برد، پرده را کنار زد و انگار به فیلم سینمایی هیجان انگیزی روی پرده ای عریض از ردیف آخر سالن سنما زل زده باشد، توی شیشه پنجره خیره ماند.

انعکاس تصویرش را از توی شیشه می دیدم، انگار داشت اشک می ریخت، شانه هایش به آرامی و بی صدا تکان می خورد، زیر لب چیزی می گفت و آه می کشید. خیلی برایم عجیب بود. توی این چند روز من از توی این پنجره و حتی از توی تراس هم چیزی به جز آهن و بتن و آجر ندیده بودم.

پنجره ای درست مقابل پنجره ام به فاصله چند متری قرار داشت، می دانی فریبای دلربایم، توی این مدت اصلا به آن هیچ توجهی نکرده بودم. پشت آن پنجره جوانکی خوش سیما بود که نیم رخ، روی یک صندلی متحرک نشسته بود.

گاهی که سرش را به سمت راستش می گرداند متوجه زیبایی چهره اش شدم، قلم مویی بلند را توی دهانش گذاشته بود و انگار داشت با سر و دهانش یک تابلوی رنگ روغن می کشید.

فردا خانه ام را با ناهید عوض می کنم. البته قرار شد مابه التفاوت خانه اش با آپارتمان من را حساب کنم و به او بدهم. شب بخیر فرشته فریبای من.

 

 

 

 

 

12 دی ماه 84 اصفهان

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website