|
سعید بی نیاز
یگانه
بود و هیچ کم نداشت
به مرتضی عابدینی که سه
تارش روی زمین مانده...
در آغاز هیچ نبود
تنها پرتاب بود
و پرتاب نزد مادرم
بود
و پرتاب من بودم
"سه تارتو
وردار مرتضی
انگا خاک سید
خلیل
ا او ور کوهای
غروب
چرخ خورده و
چرخ
خورده
اومده آروم
نشسه رو سیمای سه تار تو
ورش دار ا گوشه
ی سردابه
سه تارتو ور
دار مرتضی"
و به دیواره ی رحم پرتاب
شدم
به حاشیه ی متن
دره های تن سبز گهواره ام
بودند
قوس رودخانه ها
طاق های بازار قماش فروش
ها
منحی قاف ها و شین های شعر
حافظ
گهواره ام بودند
"گفتی ای آدمو
کیه که داره می خونه مرتضی؟
کینگه؟چیپسه؟کیه؟
انگا شروه ها و
دشتسونیای خودمونه
که یکی داره با
زبون خارجی می خونه شون
یا انگا رو تپه
های همی رودخونه شور خودمون
یکی دم غروب
سیزه به در
دلش گرفته باشه
و نیگی بوخونه
نگفتی اسم ای
آدمو چیه مرتضی!"
هی گله گله زنگوله از سر
کوچه ی بن بستمان رد می شد
هی طاقه طاقه قماش از دوش
زاینده رود
هی قطار قطار چنار از
فبرستان امامزاده طاهر
هی زرتشت زرتشت کلمه از
کتابفروشی اوستا
هی دسته دسته ریواس
از میدان کرجی های گل گرفته
رد می شد
هی
کلاغ
کلاغ چشم
از زمستان شعر هام
"تنبور بزن
مرتضی جان!
تنبور
بزن!"
پرتاب می شدم
از شهریور خسته خانه
شیراز
به مرداد
مرداد گورستان جهرم
از سیاه در سیاه یلدای
نوجوانی
به
عسل بر عسل
تلخ جوانی
پر
تاب
می
شدم
کلمات نازاده
در سلول های سرم زندانی
بودند
ترانه های نا سروده:
ای غروب جاده ی جمعه غیاب
تن تو
موهات شکل اول پاییز زرد
سبز
هی می وزند از شب تاریک رو
سریت
در تو درخت های ولی عصر
مرده اند
سه شنبه ساعت چنذ آسمان به
گریه می افتد؟
درنگ عقربه های جهان به
گریه...
سه شنبه ساعت چند
شعر های من
از شعله ی موهات می
پرند؟
انگشت های من
از ابروباد ابروهات؟
شب کدام چارشنبه ی
ناسور
کلاغ چشم هام
از دستشاخه های ناتمام چنار
های ولی عصر
کلاغ های چشم هام
خسته از تمام
کتاب های مقدس و
نا مقدس
از متنشاخه های نا
تمام چنار ها...
"سه تار بزن
مرتضی جان!
سه تار
بزن!"
شعرهای پیشین سعید بی نیاز
در مانیها

تقديم به رفيق راه و بی را ه روز های دانشگا
ه
سعيده الله
دادی
دیشب خوابتو دیدم سعیده!
ا
داشتی از پله ها
پرت
می
شدی و
می
خندیدی
داشتند از پله ها پرتت می کردند و
داشتی می خندیدی
گفته بودی
باران یکریز انگشتهامان بر در
آخر دره ی آغوشی می گشاید
بر
می گشتی و
در
عکسهات
پاییز از دامن بلندت لیز می خورد و
در
خاکستری پیراهنم می سوخت
من
هم بودم و هم نبودم
سکه ات
توی آبی حوض باغ فین
چرخ چرخ می خورد
شیر خط می خورد
شیر می خورد
بزرگ می شد
امیر کبیر می شد
دکمه ی سر دست امیر کبیر می شد
خط
می خورد
خون از لبه های خط بیرون می زد
خط
می افتاد روی خط
سکه ات را می خوردند
تو
خواب بودی و
سکه ات از رواج افتاده بود
می
دویدی روی خط ها و
تمام پنجره ها را یاهو می کشیدی و
هیچ کس روشن نبود
گفته بودی آغوشی می گشاید آخر
باران نم نم انگشتهامان بر در
پیاده رو می دویدی و
شعله ی موهات از پشت روسری ت
بیرون می زد و
روی پشت سری ت را سرخ می کرد
سرخ می کرد
حتی بید های مجنون توی پارک را
آن
قدر که در
زلف هاشان
منزوی دوباره قسمت ابن السلام می شد
آن
قدر که
زیر سرخی برگهاشان
نام های یکسان دروغ مان را
عق
می زدیم و
من
مست و تو دیوانه می خواندیم
تو
بودی من هم بودم و
در
بازار قماش فروشان مولوی
هر
چیزی به تنت اندازه بود
گفته بودی در باران خسته ی انگشتهامان بر
دره ی آغوشی می گشاید آخر
در
های پشتی را
جهان
بستند
ما
از پله ها پرت شدیم و
خندیدیم
|