
ایرج دانایی
دقایق
نیمه تمام
افتاده
افتاده تر
فکر باید بافت
در سکون
سس سس س س س و و و
جابجا شود درد
در سکوت
طرح پوزخندش
روی نقش صورتم
گلویم پر
خ خ خ ...خ خ خ...
هوا پایین نمی رود
پر و خالی
نگاهم...
افتاده تر
سقف خاطرات فرو ریزد
تق... تق... تق... شلقق... تتق تتق ...پپف
پرتاب دو نقطه ی سیاه
از خشابخانه ی نگاهش...
در راه
هم راه
راه هم
محو شود...
افتاده ترم
شعرهای پیشین ایرج دانایی در
مانیها
خوا بهای ناتمام
تکیه بر کاجهای خواب پشت خانه ام
شاید ریشه بدوانم... تا صبح
تا نارنجی
تا زرد... تا پاییز
مسیرِ قرمز ِ مورچه ها بر بدنم
بس طولانی ست یرای چشمان خسته ام
…فشارناگهانی
لبهایم بربدن ِ درختی
طعم ِ تندِ نفسها یش در ریه هایم جاری
گرگهای پشتِ درختان...
چشمشان سیا هی را سوراخ سوراخ می کند
بیرون نمی آیند
زنده ی پشت درختانند...
فشار ِدندانهاشان روی هم
خنده و خشم...
روی تپه ی مردگان باد بزن زمین را ای آسیاب بادی!
دخترانم ماهی های کوچک ِ رودخانه ای دور
قلپ قلپ قلپ... پایین می روند
با خا لکوبی خوشه های تیز
ازبین دشت ِ زرد دویدم بسو یشان
خون و شبنم روی ساقه ی گندم...
عکس ِ آسمان
بر کره ی قطره ها بنفش ...
در افق ِ پلک ها یم
سنگینی نور...
باید به خانه برگردم
تا جای ِ کفشهای ِ گل آلودِ خوابم را
سحر
آرام آرام از کفِ حافظه ام پاک کند!
چیزی شکسته ، تمام شده، دیر شده
بیرون عجله دارد!
در بن بستِ هر روزی
باید از نو یادداشت شوند خاطرات ِ قاطی...
اسمی را زیرشان بنویسم!
تا فراموش نشوم
تا فراموشم نکنم!
گریز تا پوسته ی ساده ی ا شیا
رفت و بازگشت تهوع آورِ پاندول ها
از خانه به خیابان،
از خیابان به خانه،
چیزی گم شده است
من بدنبال چیزی... گم...
امید ِ آ ویزان در بهار خواب ِ خواب
با کمی نسیم
دلینگ... دلینگ ....
در حوضچه های رویایم
می گذارد تخم
فیییشش فییشش فییششش...
در وزوزِ دیوانه ی روزها
می رقصند ترانه ها
با ا بتذا ل ِ لحظه های آخر
شوق ِ پرواز دارند...
!بال
برای مورچه اما آزادی نیست
باید ریشه زد!
سوراخها برای پنهان شدن انند!
زیرباران حتمن غرق خواهم شد!
روایتِ فرار قدیمی ترین داستان انسانست !
سرگردان ِ خواب ِ خانه ای
از خیابان به هوا
بر پشت ِ اسبی از جنس ِ ابر
تکه تکه پاهایش غیب می شوند در افق
خانه ازمن بگذرد
آجر ها ی قزاقی اش بر سقف ِ سرم
در ِ آبی ِ پشت ِ خزه هایش
زاییده است مرا
دو پنجره ی گرد و سپید ش
پستانهای پرشیر
در دریاچه ی کنارش تصویرم شناکنان
…از
خود
دور می شود
جای پای خیس ِ خوابم را
سحر
آرام آرام از کف ِ اتاقم پاک می کند
از صدایی بیدار می شوم
آشناست...
!ایرج
، ایرج، ایرج
دیر شده زمان
تا در باز می شود، خاطرات هم گم می شوند... آه... گم شده اند
باز...
دلتنگی بر سر شاخه ی درختی تاب نیاورد...بپیچد و تاب خورد،...
تاب... پیچ، تاب...
تا از یاد نرود؟
تا از یادش نروی؟
ای سالهای تکراربپوسید!
در ِ سکوت باز و بسته شو!
در راستای تیرهای چراغ ِ برق ِ کوچه ای باید دوید
تیله های کودکی را باید پشت ِ آجر ِ لق ِ دیوار ِ پنهان کرد
روزی پیدایشان خواهد شد
و از حیرت خواهم خندید
خاطرات تفاله های زیتون ِ تلخ ِ زمانند
!باید
خورد! ... خاصیت دارد
در خواب و بیداری
ماشین های کوکی را به خط کنم!
کوکشان کنم
چرخهاشان ...لق لق لق... چلیق چلیق
صدای چلیق چلیق شان را سحر
به صندوقخانه ی اندرونی بسپارد
خستگی را سوار کدام خر کنم؟
زیر تخت بدنبا ل ِ چیزی
تا دیر وقت...
عکسهای زرد ِ روح پریده لبخند بزنید!
ای تومور!.. در مغز ِخستگی ریشه کن!
تصویرها را جابجا کن،
زمان را یکی در میان حذ ف!
بچَرَ!
افکار را بالا بیار و دوباره قورت ده!...
تکرار کن ما را!
در این مرغزار چریدن و چریده شدن
تنها تو در درون رشد می کنی
اُخت کنیم به یکدیگر!
چه عادت زیبایی!
ازسوراخهای لحاف ِ شب بیرون می زند نور لامپ
ستاره اند؟
دوران کودکی اینچنین می گذرد...
بر سر راهی... جایی... پرنده شده
با خود به بیرونش ببرم!
زیرباران خیس شود
به زیر ِ درختی پناه ببریم تا آ فتاب
باران... باران... باران ...
امید تنها پناهی ست که سقف ندارد!
به سویی پرواز کند!...
زیر باران گریه کنم!...
روزنامه های تکه تکه شده و یادداشتهای پراکنده کُلاژشوید!
یک خانه، چند تا گل و آسمان ِ ابری...
گلهای همیشه پر پر ِ زیر باران
به زیر سقف ِ خانه پناه برید و خودخوانی کنید!
آسمان سر تسلیم ندارد...
پیراهن خیس خوابم را
آرام آرام از تنم در بیاورسحر!
سیل خواب
رگبار حوادث
بشوید، ببرد، خالی کند...
خالی ست
جای خالی ِ یک اتفاق ِ زیبا!
سنگِ قبرم...
نام: ایرج
پدر: ناشناس
مادر: غریب
تولد: یک روز گرم ِ سالهای خفقان
وفات: یک شب ِ سرد ِ سالهای فاصله
روی چهل خوابیدم و مُردم
نبود بار اولم
اما قاطعانه تر نخواهم مرد هرگز... اینچنین!
روایت ام!
بگذرد نیز از خاطره به فراموشی،
ازفراموشی به خواب،
ازخواب به واژه.... واژه ی خواب
شبح ِ حسی
در پشت شعر
سینه خیز می رود... خش خش خش...س س س
سکوت می بافد
زبان ِ به تبعید رفته روایتهای نا تمام می بافد!
آخرین پاره های گرگ و میش زیر دندان شب...
از زیر طاقی های گذر
تا چار سوق ِ مسگرها
صدای چکش ها
تق تق، تتق تق تق...
راه...
تق نق نق، تتق تتق تق تق تق...
طاق...
تق... تق... تق... تق...
دیوارهای آجری... پر راز
بکوب نقش ِ عشق را در وسط ِ مجمر ِمسی!
نگاهم کن!...
بوی زعفران و عود
تن ِ خاطره، تصویر
باز کن نسیم، پنجره ی دلتنگی را!
سبکی ِ ساده ی یک روز تعطیل...
پرده ی شب را کنار بزن!
درِ قفس اش را بازکن!
تا رها یی...
پشت پنجره، بازهم محو ِ خالی ِ قفسی؟!...
سوت سوت، سوت سوت سوت...
تنها یی هم بیماری ِ علاج ناپذیری ست!
پس بگیر خاطرات را از زمان!
از نو بنویسشان...
با حروفی نو...
نا خواندنی!
دررویای سبزو آبی
سنگهای ِ ساحل "سنگ" اینند
لای سنگ فرش ِ کوچه
سنگ کوبشان کن!
پرنده های دریایی هم جیغ ... جیغ... جیغ
خواب، آشفته ی بی خوابی باشد
تا دَم ِ صبح
ماهیگیر ِ محله ماهی خیال را بدام اندازد ....
در خم ِ شب
در خالی ِ یک خیال،
مشغولِ ِ یک بی انتطاری ِ مزمن
بی اختیار
دریا کو؟
صخره ها ی موجی
یکی پس از دیگری
یک، دو... سه... ش ش... شلق... شلق....
پرتا ب کن تنهایی ات راچون سنگ!
حادثه ای روبروت بایستد
مرموز و هوس انگیز
نگاهت کند!
نگاهش کن !
زاده ی کدام جغرافیاییم؟
خانه مان کجاست؟
دریا... زمین... آسمان؟
نه ماهی، نه انسان ، نه پرنده...
لبخند بزن!
برای تسلیم شدن، زمان دیر نیست!
برقص!
زمزمه ی وصل، پلهای خاطراتم
در ِ آغوش بازکند خالی ِ چیزی
با درد، با عشق و یک مشت تردید...
رها ی موج نگاه روی ساحل ِ تنش!
اوهم رها... همراه شود
چند سنگ ِ پرتاب به دریا
در سکوت، واژه ها لال اند
در رفت و آمدند
تصویرها هم
در دام ِ تارهای عنکبوتی ِ جغرافیای شهر
جای پاها خیابان وکوچه شوند
حریر ِ رو به خانه ی نگاهش را با چند واژه
بر جای سطرهای نوشته نشده بدوز !
زمان را زنجیرش کن!
جمله ای را با لبخندی جابجا کن !
سنگ چین ِ کلمات بدورجای خالی ِ کلمه ای
در انتظار تولدِ واژه ای نو!
... آبستن ست
چند جمله را بی اراده روی صحن ِ کاغذ پخش کن!
جابجایشان کن!
کاغذ را چند جمله بی اراده پخش ...
کاغذ... روی... صحن...
و بخند!
بوزد درخیال...
نسیم شود در پی ِ سرودن ِ طوفان
نگاهش را ابصار زند تا جایی نرود
نگاهش کن تا... رها شود!
رهایش کند...
خیالت به دنبالش پسوند...
نگاه ِ سرکش ا ش پیشوند شود... یدک کشد
نخ گره خورده ی افکارت را!...
هجوم عطردرخت ِ کاج وبوی تنش
از میان ِ گندمزارِ تنش
با بادبادکی بدست در اوج...
لبخند ِ درِ کلبه ی جنگلی اش در انتظار ِ ورود
بتن!... پیراهن ِ خیس هوس را...
بیافت!
از بیرون به درون
از جغرافیای حوادث به حس
بپیچ!..
بپیچید!
از دهلیزهای پیچ اندر پیچِ
رها شوید!
فرو پاشید!
آه!... در آغوش کشید!
پرنده ای پرپر زنان روی شاخه ای
بلغزد،...
ماشینها ی کوکی در زیر ِ تخت به دور ِ خود
چلق چلق چلق چلق
کوکشان کوک ست...
ببارد...
آسمان ابری ِ تابلو ی نقاشی، کفِ اتاق ِ خوابها را ترکند!
برگ ِ لذت... موج زنان در پاییز رنگ ها...
مورچه ها به پایین روید از گرده ی همخوابگی ...
قطره های شبنم روی برگها ی زرد و نارنجی
سکوت روی تن هر شبنم
آرام آرام سرد شود
بوی زعفران و عود
خانه را قرق کند...
تن را بشوید!
گربه ی بازیگوش ِ نور ِ صبح
در پی ِماهی های روی دیوا ر
خاطره ی شب را
زیر درختِ بید ِ حیات چا ل کند
دوباره سبز شود؟
خرگوشهای خسته در کلاه شعبده...
لامپهای روزمرگی
روشن و خاموشی ِگفتنی ها
لبخند ها در عکس ها
تلیک... تلیک... تلیک
چشم ها درکوچه ی غریبگی هنوزنم ِ باران دارند
در تاریکی ِ خیال
حذف آرزوها بدست نور
پوسته ی تُردِ یک صبح ِ بی تشویش را بشکن!
پعد از صبحانه قدمی در امتداد چند خاطره بزن!
سر ِ گفتگو را با چند مشکل باز کن!
از پشت پنجره ی دلتنگی سرک کش!
لخت و پتی روی تخت منتظر است... نگا هش کن!
هفت سنگ ِتعادل را با توپ ماهوتی بهم زن!
روی پوست هندوانه ی افکارت پاگذار...
لنگان لنگان به خانه بر گرد!
تنها یی ات را روی میز آشپزخانه بگذار!
هسته ی سکوتش را بشکن!
بسته های باز نشده ی خا طره
چمدانی
در راه
دسته کلیدی مهمان،
در جیب...
شماره ای در تلفن
همراه
بوق ماشینی در انتظار
روبروی تصویرش، مه آلود...
جم نخورد
چمباتمه ی انتظار در گوشه ی اتا ق
در آغوش نرود
پرتاب کلمه ای از خشاب ِ دهان
اصابت ِ برق ِ نگاهی
به قلب خیال
آ تش آتش آتش!...
خرده شیشه های پرخا ش...
پرپر زدن ِ امید زیر ِ سقف ِ آسمان
کمک! کمک!...
از نا برود!
نگاه نقره ای ا ش
از تن بگذرد
بر دور ِ کمرش دست باد...
چرخی بزند
پرواز کند و در پشت جنگل ِ خاطرات گم شود
بزنم درخت را
چوبم بشکند...
من نیز!
در آسمان ِ ابرها
اسبی
از کنار قصر بادها
پتیکا، پتیکا، پتیکا...
وزن کن سایه اش را روی تنت!...
باد ِ از نفس افتاده
ساکت شود!
در دشت آبی ِ خیال
بد نش
ساکن شود!
امید خانه ایست بی سقف ...
ویران شود!
در فاصله ی بین ِ دو غربت
نقش باغهای تو در تو زند قلم ات
ناتمام ماند شعرت !
آه!
تنها پژواک خوابها و بوی عشق...
|