خانه شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com


 

 

ايليا ديانوش

از تخم چشم شيشه‌يي

 

اين مرثيه را بر قبري گريستم

كه منوچهر آتشي در آن نشد

جايي ميان زمين وآسمان طنابي بسته‌اند

و تو پس‌پسكي بر آن قدم مي‌نهي؛

اين است تصوير ورود تو به سراي سرايش

در اين ازدحامِ بي‌اتحاد

 

هزار چشمِ شيشه‌يي

كه تخم ديدن‌شان نيست

به كمترين خلجان تو بر طنابِ بي‌تاب

ـ حتا پريدن پلك‌ات ـ

براق مي‌شوند

 

انگار نه انگار

كه بين پاي تو و طناب

هيچ سريشمي نيست؛

 

نيست كه نيست

تا به آخر

هميني‌‌‌ست كه هست؛

 

فراموشي و فروشي هم در كار نيست

 

بهتر كه به‌چشم نيايي

 

سرود «پاكي» را زيستن

يا زيستن را به «پاكي» سرودن

عملياتي‌ست محيرالعقول

ـ مفصل و مطول ـ

و حتا پلاسي هم

خلعت آن نمي‌دهند

 

و اين در حال كه چشم‌اندازِ زير پاي‌ات

از يك‌سو دره‌يي‌ست كه با ضرطه‌يي در آن فرو مي‌افتي

و مغزِ زيادي گنده‌ات بر سنگلاخ‌اش مي‌پخشد

تا تو قهرمان شوي و ما

از تو به‌عنوانِ

ثاقبِ تاريخيِ قلبِ تاريكي

ياد كنيم

 

و از سوي ديگر توشك نرمي‌ست

در فاصله‌يي اندك از طناب؛

اغواگري كه هرلحظه خارخارت مي‌كند

تا تو او را لاطائلي بسرايي‌ و او

بي‌آرامي‌ات را پايان دهد

و كنج سپنجي پناهت

 

اما چشمانِ گشوده‌به‌خواب‌رفته‌ي تماشاچيان

ـ كه به خلجاني هشيوارت مي‌شوند ـ

حتا اگر به سكته‌يي از اين سو فروافتي

تصوير سقوط تو را

با جلافتي هرچه تمام‌تر قاب مي‌بندند

تا تو دَياري ديگر شوي

در ميان هم‌ديران

و هزار اسائه‌ي آنان

بر تو تل‌انبار

و چشمان دريده‌شان با تو به سخن آيد

كه اسطقس‌دار نبودي،

ـ خودمانيم ـ

مي‌توانستي

تاب بياوري و

نياوردي!


شعرهای پیشین ایلیا دیانوش در مانیها

عروس عرفان

 

شراب شب‌آگاهي نوشيديم و

سرمست سرآغاز شديم

 

به طرب طلوع آمديم و

طلسم تطهير شديم

 

و من تو را به بن‌بست بازوانم

فرا خواندم

 

و ناگاه

آن پَرتُوانِ پُرتَوانِ ذوب‌آور

نمايان شدند

 

لبريز نيروي نبوغ

ديدم كه زِ هر نايي تهي مي‌شوم

 

چگونه مي‌توانستم ايستاد؟

چگونه مرد مذاب

توان ايستادن دارد؟

 

ديدم كه حلقه‌ي بازوانم بر گردنت مي‌گسلد

ديدم كه چون آبي كه بر تن مي‌ريزي

بر تو جاري مي‌شوم

 

تو عزم نگه داشتنم داشتي

و من هم‌چنان

بر تو جاري بودم

 

چگونه مي‌توان آب را به آغوش گرفت؟

چگونه مي‌توان تا آب

رفته و وانگشته نگشته است

هم‌آغوشش شد؟‌

 

ديدم كه تو با من آب مي‌شوي

ديدم كه تو با من آميخته مي‌شوي

ديدم كه ما

ـ از خود گسسته و با هم پيوسته ـ

زلال مي‌شويم و

زلال مي‌جوييم...


 

 

لذت كابوس

 

به خوابي ديدم:

زمين خموش است و

آسمان تنگ

كوه از چوب است و

درخت از سنگ

 

فرياد كشيدم: «زنهار!

اين طاعون طبيعت است.»

صدايم اما

حريف بلنداي سكوت نبود...

 

محض سكوت

چشمم از خواب گشود؛

زمين خموش بود و

آسمان تنگ

كوه از چوب بود و

درخت از سنگ

 

فرياد را نفس گرفتم اما

صدايم

جوهر فرياد نداشت

 


در اين غلا

 

تماشاي ميوه بر بن

زير نور ماه در باغ

وقتي كه به خاكستري مي‌زند رنگ‌ها و

مي‌برد به افسانه‌ها

 

آه، در اين غَلا

من چه مي‌گويم و تو چه مي‌بيني!

 

وا مي‌هلي مرا،

حق داري؛

يك‌بري نشسته‌ام و ...ـشعر مي‌گويم

 

از تو برخاسته‌ام كه در عِده سرشمارتري

و گويي با آنانم در سخن

كه در عُده سَرََند و سرور

 

به چشم تو در اين رَمارمِ جوع

گم‌گوشه‌يي يافته‌ام و

در نَرماي نويسه‌ها

بستري گسترده‌ام

 

قِسِر در نرفتم از طلعت نِگَريستن و نَگِريستن؛

 

تو به ريم تن‌ات خيره‌اي و من در فكر ترعه‌يي

كه تو را از گُنجاي آن

به طعم قَسيل‌ها راهي بَرَم

 

ما به تناسخ هم مشغوليم

و با ناخداي واپَسران

بر سر طاق‌زدن يك كلّيه با جزيي از كليات زندگي

چانه مي‌زنيم

 

تنها شرابه‌ي شبقم

مانده است براي من و بر من

كه دشنامش كنم و به هرچه نكبت فرو

 

سپس‌تر اما به فروزانه‌يي آغاز نمي‌توانم كرد

 

مي‌توانم خشم را فرياد كرد؟

اما نكرد

چرا؟


استعاذه

آرامي

 قدم كه مي‌زدم امروز

چندين نخ سپيد را

چندان ميان مشكيِ مو پنداشتم و ناگاه

رفتنم آرام شد

 

دو قدم جلوتر

دو كودك زال ديدم و

يك لحظه بعد

يك مرد سايه‌روشن

كه به آراميِ من

راه مي‌رفت

 

 

نهيب نگاه

 

بزرگ مي‌دارم و دوست

نهيب نگاهت را

كه جرأت گذرم بخشيد

از برزخي ميان انصراف و عبور

از برزخي كه در آن

تنها به زَهره زنجير پاره كرده‌ام از پاي

نه به عقده رداي اسطوره بر تن

 

نهيب نگاهت اگر نمي‌چيد

ميوه‌هاي نورس نيكي و شعر

ـ كه با غزل‌غزل‌هاي ناب خداوند

توارد دارند ـ

بر درختان احساس و بوته‌هاي ادراك

مي‌پوسيدند

و حقيقت اين است

كه تو خود نيكي را به شعر

و شعر را به نيكي مي‌سرايي

و چنين مي‌نمايي

تا من هم به سرودن

ببالم

 

 

استعاذه

 

به انتظار تو پاي در برف

بر سنگي سرد

نشسته‌ام

 

گامي چند شايد

گرمايي نه چندانم كه بايد بخشد

اما چه كنم؛

رمقي براي برخاستن نيست

 

زود بيا

اي كه با آمدنت

سرما مي‌رود و

رمق مي‌آيد

زود بيا...


فردا

 

آن‌جا كه خانه‌ام نيست، سُكر شبانه‌ام نيست

از هيچ سويش آن‌جا شوري روانه‌ام نيست

مضراب و زخمه‌ام هست، چنگ و چَغانه‌ام نيست

هذيان  و ناله‌ام هست، شعر و ترانه‌ام نيست

 

آن‌جا كه خانه‌ام نيست، عطر جوانه‌ام نيست

آن فرّ و آن شكوهِ افسونگرانه‌ام نيست

محبوس دخمه‌هايم، آن بي‌كرانه‌ام نيست

خاكستري خموشم، نور و زبانه‌ام نيست

 

آن‌جا كه خانه‌ام نيست، ذكر و فسانه‌ام نيست

مجهول و ناشناسم، نام و نشانه‌ام نيست

غربت نه از زمين است، نه! اين بهانه‌ام نيست

كان‌جا كه خانه‌ام نيست، رنگ زمانه‌ام نيست

 


ساعت/ ديوار/ شب بود انگار

 

شب بود انگار

چرخيد نگاهم

ـ بي انتظار ـ

سرد و زُل و مات

بر روي ديوار؛

 

ساعت

ديوار

آينه

ديوار

دو نقاب و

ديوار

شش قاب و

ديوار

 

دو نقابِ گلي؛

يك چهره بشاش

يك چهره بيمار

 

شش قاب چوبي؛

يك قاب موهوم

عكس يك مردار

 

يك قاب خالي

عكسي از انكار

 

يك قاب بزرگ

با طرحي مبهم

طرح يك پندار

 

يك قاب كوچك

با نقشي از من

در پس ديوار

 

قابي اين‌سوتر

قابي كه در آن

سياه‌مشقي بود؛

مشقِ كَلِنجار

 

قابي شكسته

صد تَرَك بر آن

پشتِ ترك‌ها

تصوير ديوار

 

پشت سر اما

يك پنجره بود،

نه گيراي نور؛

يك روزنِ كور

تارِ تارِ تار

رويش به ديوار

 

چرخيد نگاهم

از روي روزن

بر روي ديوار؛

 

ساعت

ديوار

شب بود انگار...

 


دُرد سرخگون

 

 

براي او كه به تولدي شب را شكست

گفتم به چشم پُرسو: «انگار خسته باشي

گويي كه هيچ شامي پلكي نبسته باشي،

با خنجرت گشودند آيا كه غرق خوني

يا دُردِ سرخگون را جامي شكسته باشي؟

 

در عمق اين سياهي كز سرخي تو رسواست

باشد كه فاتح اين رگ‌هاي بسته باشي

برقي‌ست در نگاهت، دانم رخ سيه را

با تيغ هر نگاهي يك بار خسته باشي

حول مدار چشمت هر كورسوي نوري‌ست

گويي كه چرخشش را تنها تو هسته باشي

هر مستي نگاهي همسان نرگسي هست

اما تو نرگساني دسته به دسته باشي

 

ماييم و صد نحوست كز خبط ما بخيزد

دانم كه اين خطا را ختمي خجسته باشي

برقي نجست كو را روشن همي بيابيم

اما تو بي‌خموشي انگار جسته باشي

شب‌مرگيِ افق را بي فوت خيره گشتي

شايد در انتظار صبحي نشسته باشي

بادا كه تا هميشه همگون بالِ پرواز

پلكت گشوده باشد كاين‌گونه رسته باشي.»

 


اين شد كه مي‌سرود...

 

اگر عشق، عشق باشد؛ زمان حرف احمقانه‌يي است.

فروغ

ـ الو، عزيزم!

پريشيده‌ي مهربانِ من!

 

صداي مرا داري؟

دارد صدايم تو را؟

دارد صدايم تو را صدا؟

آري، دارد صدايم تو را صدا مي‌زند،

گوش دار:

 

پريشيده از من!

پريشيده از ديگران،

از دورانِ ديگران،

از ديگرانِ دوران!

 

ديگر چه فرق مي‌كند؛

من

ديگر آن دوران

و ديگر اين دوري را

به سر خواهم رساند.

 

گوشي را نگهدار،

حرفم را گوش دار.

 

امروز اگر تكه‌هايي كور سو را

از گلابيِ كالِ يك لامپِ چهل گاز مي‌زنم،

دلم آبكندِ سيلان عشق توست

و سرم بادخانِ طوفانِ انديشه‌ات.

 

قسم به شاهِ چراغ كه به خوش‌بختيِ تو چهل چراغ برافروزم.

 

خط و نشان بكش اما

دل‌شكن مباش!

خط و نشان تو چليپاي سرنوشت من است

و گرچه در اين سرنوشت

راه تُنده نيست و سربالاست

سر

بالا خواهم گرفت و

تكِ بالايش را بي‌دريغ

بال خواهم زد.

 

ديوار صوت از سرعت من نخواهد شكست آري،

اما چند كيلومتري در ساعت

ميان دو عقربه با عشق

زمان را بي‌امان

تحميق خواهم كرد.

 

اورنگ تو در قلب من

مستأجل نيست

و شبديز

دورانِ ديگران است،

اما من و تو

دَوَرانِ ديگر داريم.

 

باشد،

خويشكامم بخوان اما

ژاژخايم مدان.

 

اگر بالا مي‌پرم

تو هم بالا بيا

از اين كبوده‌ي بي‌بر

كه حالا فقط

سفيدار است و بلند.

 

و تو هم كه روسپيدي و كوتاه گوشي را داري

و تو هم كه ساكتي و بلند گوش مي‌داري

و سكوت هم كه از پيشِ رضاست

رضا هم كه خويش با شاهِ چراغ،

 

پس با يك لامپ دويست

شروع مي‌كنيم.

7/7/77


ناز و نواز

 

چشم در چشم

با دست

قصه مي‌خوانم

 

جسم در جسم

با سرانگشت

نكته مي‌بينم

 

لب در لب

با لمس

مي‌شنوم

 

تپشي در همه‌جاست

مورب اندامت را كه خط مي‌برم

 

زبان در زبان

مي‌مالد

كه دستانم در طوافت چالاك ني‌اند

خجل‌اند و محتاط

و چه جاي شرم

كه نجابت آغاز عاشقي

از ما گذشته است؟

 

و زبان در زبان مي‌بالد

كزين دريده‌تر

نوازشي نيست

 

گوش در گوش

مي‌خواند

كه اين‌طور!

پس به تكبر دست مي‌يازي مرا

كاين‌چنين سرد مي‌نوازي مرا

 

و سرانگشت در سرانگشت

مي‌تپد

مي‌توفد

كه من خود زبانه‌ي آتش‌ام

 

همه خاموش مي‌گيرد

همگ