
چند شعر از
اکرم
دودانگه
برای مریم هوله
ماغ
زنی که از
بلندجای پرتگاه
به دره نگاه می کند
پژواک جیغی که
نکشیده
با
صخره های ذهنش برخورد می کند...
زنان اساطیری
کل می کشند و
جنازه می آورند...
ناگاه یاخته
های تنم
هریک
ده هزار خوک و یک یاس می زایند
لباس عروسی
ماغ می کشد
پره های دماغم
گشاد می شوند
خون در آئینه
موج می زند
دیگر نمی
گنجم،نه!
دیگر نمی
گنجم...
کسی که در من
است
بر دیدگانم
مشت می کوبد
بیل های بزرگ
خاک های زیاد
و گلایل...
تمام اینها
برای پُر کردن ِ من کافی ست؟
من همیشه با
دهان ِ باز می میرم
و تمام ِ خاک ِ جهان کم است!
تمام ِ کودکان
ِ جهان اگر بشاشند
کود ِ گُلی که می خواهم برویم ، نیست!
من می خواهم
و تمام ِ
وجودم چنگ می شود
مادرم ناخن بر
ناخن می کشد
کسی قیچی را
مدام باز و بسته می کند
و تمام ِ این
سایه ها از من بلندترند
و تمام ِ این
سایه ها روی دیوارند
و تمام ِ این
سایه ها خاموشند
من چنگ می شوم
و سایه
ها تکه تکه نمی شوند
اینجا که من
ایستاده ام
تکرار ِ دقیقه های خشک تنها
حلقوم ِ سایه ای حلق آویز را می ساید
سایه ای که نه
زن است
و نه لاشخور!
تابوت
تابوتم من
کسی در من
نمرده
من قیامتم
با چشم های
رُک زده
با دست های
خشک...
مرا بیهوده در
حلقوم زمین فشرده اند
کسی اینجا
نیست
و این تخته
روزی از شدت تنهایی
جنازه می شود
یخ زدم
سالها یخ زدم
در آغوش قبرم
می لولم
در کش و قوس
اندامش می میرم
من جسم ِ لخت
ِ بلوری
قندیل
ِ تاریکخانه های هرجایی
در خواهش تار
و پود تنم
که
بر ساقه هایم می پیچد و
تا خروجی ِ مردگان بالا می آید
بالا
تا استخوانی
ترین حفره های بشری
ردپای
سیاهچاله های ازلی
//////////////
بادکنکی سفید
روی نخی
دراز...
این روزها
آینه این شکلی ست
یادش به خیر
هفت سالگی!
در ازدحام
نانوایی
سنجاق می زدم
گوشت های پیچیده در چادر را
وقتی سیاه می شدم
در انبوه ِ سیاهی ِ از من بلندتر...
دارم سیاه می
شوم....
دارم سیاه می
شوم...
و چقدر جای یک
سنجاق
در دست ِ من خالی ست!
|