|
علیرضا ابن قاسم شعر اول مادیانی به قرص تمام بر یالهایش مسافتی از چشمهام وقتی که در ساقهایش خسته ام
به تای نفس کمانه که می گیرم می خواهم بپیمایمش رام راهی که از بامهای یورتمه می افتد
قیافه در هلال می شکند مخاطبم نعلی است در کف آسمان که سیاهی چشمهایم را تا نیمه برده است
شعر دوم
شرقی ترین آوازهایت را بیفشان بردوسوی خویش وزیتونهای سرخ کبوتران گمشده را به شناسنامه ام سنجاق کن
برفی ترین نگاهت را بتابان براستوای عریانم سیاه دندانهایش چراغ نقره ایست که اقیانوس را درچشمانم می نشاند
شعرهای پیشین علیرضا ابن قاسم در مانیها جبریل من میان شانه هایش آسمان دروازه ای جبریل من ماه ی اشارتهاش سیاه و محشر و آبی و صورت صبحی از گیسوش که دنیا در کمندش پیر می گردد
بارانداز وبندر با خمار و باز
از پهلوهزاران چهره بر لب داشت دریا هق هقش را از خزه از ماه بر می داشت میان هفت برلنگر چنان دادیم
که از ماهی نمی دانم چه با ما شد
که دریا شد تمام باد و بارانداز
کدر از ناگهان آب می گردید
|