|
دو شعر محمد ابراهیمی ... نقاشي گم شدهپشت ميز هاي خط خطي مدرسهاز انشاي بهترين شغل چقدر بيست چقدر دكتر چقدر مهندس كوچك پيدا شد! تنها دفتر من سطر هايي سپيد داشت با رد پاره شده ي صفحه اي كه گم كرده بود ميز ها هر سال كوچكتر شدند و صندلي ها هم ... اما هيچ كس نميدانست آنها با آن پاهاي سرد و فلزي چگونه اين همه راه را به دانشگاه آمده اند آقاي مهندس هم كم كم سر و كله اش از يقه ي پيراهن هايم پيدا ميشود! تنها يك چيز گم شده پاره صفحه اي از مشقهاي ننوشته نقاشي لبخند يك پيرمرد و كودك بر ديوار اتاق سالخورده ي باباي مدرسه . شعر دوم
این پیام را
برایت روی باد مینوسم
|