|

احسان الهی فر
تنها وتنها
سطر اول
نویسنده را به
قصه آورده است:
(هوای سیب در
هوای یک روز پاییزی...)
شروع چاه وچاله
تصویر یکسانیست ومن
بسته به اینکه
چقدر بمیرم
عمق این گودال
را تخمین می زنم
ریش های سفید
کاغذ را به پادرمیانی کلمات می فرستم اما
سطل زباله از
شروع های مکرر این قصه پرشده است
گفتن با قلب
رقیق چای
ودخیل برحلق
بطری هم
نمی تواند از
استخوان بندی این لبها لبخندی بسازد
پایان بهتری می
خواهد این قصه پایان بهتری اما
سیبی که هوا می
رود هزار چرخ...
_صورتحساب آقا
گاوهایی دوشیدن
چشمهایم را دیده اند ونوشابه های الکلی
طعم سیب را به
صندوق
پرداخت می کنند
|