![]() |
|
بیژن الهی چند شعر از بيژن الهي گردآورنده : سید حمید شریف نیا
گلوبند خانم آ.
و ترتيبي عاشق شدني كه روزان كال تو ميگيرد از دود لطيف بازيي حقيقي ي چيزهاي ناگرفته ــ به اعتنا ... وقتي نازكانه خوابي و آرام ــ و در متن سپيد ميزند ــ رابطه ي نزديك با نفسهاي تو مي دارد ـ گلو بند كه فراموش كرده اي باز كني .
به شيريني و تلخي ي رخوت
مي ماني وچرتي كوتاه با آبي دخترانه ي بد قولي ها .ــ در گلخانه ي سايه دار كه دم كرده است .
و نور چشم كه پشت شيشه ها را روشن نگاه مي دارد ، ــ كه تو نمي آيد
در گشتهاشدر گشتهاشبه غراره ميايد ، و چون بيمزگي ــ اي تو يكسره گشتهاش!
اي فتا ! ــ درش نمي يابي . سايه ي تنور را كه ــ رو بدان فراخ ــ لرزه هاي عطري زنداني شاخه شاخه بگشايند ، روبرو ــ كلاغي باش در خلوت در مجال ــ كه نيست تا بر موش بياويزي : مي دود به ديدن آفاق شعله ور ، و گاه ــ از آغوش خودش لبپر مي زند .
در نم هاله ها
زمرد به زبرجد
پشنگ مي زند ،
از سرخود ــ سريع
مي گذرد ياقوت .. !
گوهران يماني
لبريزند ــ اما
بالين نور كجاست ؟
پله هاي بدخش
ليزتر است و ــ
ببر مسّلم
مي غّرد .
مقامه
من غلام تو بودم .ـو ميان سي گذشته و ده آينده ،
يك نيمه ي من سايه شده ،
سايه كه برگهاي بو
ته دّره مي گرايانند .
جا كه نور گستاخ
از حريم تو زخم خورده ، هفت مرهم آهسته ، هفت مرهم سايه ،
و دعاي زير لب ـ كه
من بودم و ، آه ، من خودم .
من ، غلام تو ، اما
تنها ناف تو را ديدم ، و نه حتا
ناف تو را .
اما دراز ، رو به درگاه تو ، مي كشم ـ
ميان ده گذشته و سي آينده ـ
و ماه كنار صورتم
پتپتي دارد .
.... ديگر سردم نيست ،
يك ملافه م كافي است .
و آمون مي ميرد... و شبان ايدر نماني ،
بامدادان ليك ،
نيم مرغ ونيم آدم ،
فرود آيي از خورشيد ــ
زورق دوشين مينوي ــ ايدر
كت خوان زندگي باز گسترانده ايم
با خورابه و نوشابه ي نيك .
و ايدون باد
تا ابدالاباد .»
......
پس ، من، آمون ،
من ، خداينام ، از تيره ي شاهان ،
درين گورابه
خواهم ماند .
از پشت خاره ــ
ميشنوم :ــ
باژها را ، ميوزند بادها ،
تا پر دهند با و كا را
تا خورشيد مغربي .
و سير سيرك خورشيد چشم ــ
به لالايي ــ
بشنويد : ــ
پوستي ، اين كنار، مي اندازد
شكيل و بي لطمه ، جايدارو طلايي ،
و نا ندارم تا
تن به آرامگاه تازه كشم .
پس من و اين طعامها و
عطريات ....
و از شكاف گورابه ، افق سوز است :
هاراكتس ... هارماكهيس ... هرخنتيريتي ...
لالكايي
اينجا پركي زدن ناشتا ــ در بلور مكرر ... تيغ روح توست ــ مهستي تيغ دهان توست ــ مهستي تيغ خمير توست ــ مهستي كه حّل اين كاسه ي سنگين بنفشه يي ست ... اينجا عرق رحيق جوهر سفت با پري يكه كه بر سر كشيده است. ميآيمبا8 سايه در نرگسدان وسرمه تا خرخره ي پاره ، هور گرفته ي وا گشا ي ــ در غژ غژ شاخشانه ي كنگر !
شعرهای دیگری از بیژن الهی چارگوش خودی
|
|
|