|
شب فلسفی ِ خورشید
داستان ِ قصد سفر حج کردن ِ حکیم عمر خیام نیشابوری
فرهاد عرفانی - مزدک
صدا آمد. خیام به باغ شد...
- او کیست که از سر گذشته، پای به درگاه غریبِ مطرود ِنشابور گذاشته؟!
- کسی شبیه آنکه بهشتِ نیشابور گذاشته ، قصد سفر به صحرای عرب کرده !
،
دروازهء چوبی باغ مصفای تربت ِ عشق گشوده شد . در نیمه باز بود...
بوالحسن در آستانهء در، آغوش گشود و لبها به خنده باز نهاد . عمر ، سه پله را
به یک گام برداشت و با روی فراخ و شادمان ، وی را خوشآمد گفت.
شب بود و فانوس ، به دست خیام ، راهبر بود ققنوسان ایرانشهر را ...
- چگونه ای بوالحسن ؟ عارفان بردار دیدی و دیده زان پس بستی و زبان ِ خطابه
دوختی ! جز باد خبرت نیاورد و جز شام ، کس اثرت نیافت . چه شد که عهد همکناری
با کوه نشینان شکستی و خورشید چهره ! روی به باغ خیام گرفتی . خود دانی که
اینجا را خبر از هیچ ، جز عشق و دانش ، نیست. کینه را در سرای ما ، جای نیست !
،
خیام ، بدان حال که فانوس به دست چپ داشت و شعاع نورش ، راه می گشود، با دست
راست ، ریش اش را نوازشی داد و لبخندی به لبان نشاند ، که حکایت از کمی شیطنت و
شوخی با درویش بوالحسن داشت . پس به موازات بوالحسن گام برداشته ، از گوشهء چشم
به وی نظرداشت ، تا پاسخی گیرد ، کنایات تیز و تلخ خویش را .
بوالحسن، که پوست از روزگار بر گرفته ، و در انبان خویش ، کوهی از تلخ و شیرین
ایام داشت ، لذت کنایات حکیم عمر خیام نیشابوری را ، نیک در می یافت . پس ، گام
آهسته راند و گفت : (( ای مرد ! بر تو آفرین !! که تو درویشان بر دار ندیده ،
بار ِ جهان به دار دیدی و این فقیر ِحکمتت ، چشم ، گشاده نشد ، جز با مرگ
دوستان ... و صد افسوس ! ... حالیا ، راست گوئی ، دل گرفته از هیاهو ، بار غم
به دوش کشیده ، به آستانت شتافته ام ، تا مگر کشتی شکسته ء دلم ، بر ساحل شراب
حکمتت ، لنگر انداخته ، آرام گیرد.
- خوش آمدی بوالحسن ! سرای عمر ، دروازه ندارد . قفل دارد ، در دارد ، دیوار
ندارد! پس از چهار جهت ، گرگ و باد ، آیند و روند ، و از زشت رویان ِ دلپاک
گرفته ، تا خاکدلان ِ زیبا روی ، هر یک ، لختی ، بدان بیاسایند . هر کس گل آورد
، عشق برد . هر کس که دیده را آب آورد ، سبکبال و سبکبار رود . آنکس را که یاد
خیام بدین سرای کشانّد ، یقین ، که مستی جاودانه با خویش برد !
پس از ورود ، خیام ، فانوس به طاقچه نهاد و شولا از دوش برگرفت . میهمان را
مجدد خوشآمد گفت و جای راحت داد . پس او را گفت : (( لختی بیاسای بوالحسن )) .
سپس ، به اندرون شتافت و با ساغری و پیاله ای بازگشت . در کنار فانوس ، دو ظرف
سفالین قرار داشت . در یکی ، کشمش بود و مغز گردو ، در دیگری ، چند گلابی و سیب
. آنها را نیز ، پیش میهمان گذارد . آنگاه ، خویش دو زانو ، روبروی میهمان نشست
و از ساغر ، پیاله ای شراب چکاند ، چکه چکه ، همچو قطره های باران و بدست
بوالحسن داد و چنین گفت : (( کهنه شرابی ست ، که انسان به خود خواند و ، ضمیر ،
صاف کند . به قدر کفایت بنوش ! که مسافر حج ام و هزاران بلا در پیش . نیک می
دانم ، که بر این سیاق ، که زمانه ره گزیده است ، در این سرای ، دگر بار ،
خورشید شراب را ، طلوع ، کس نخواهد دید !
بوالحسن ، لب به آتش عشق تازه ساخت . وانگه ، پیاله بر زمین نهاده ، سرشک ز
دیده سترد .
- هان ! عمر ! ترا چه رفته است بدین سالیان ، که چشممان به رخسارت روشن نبود؟
تو کجا و بتخانهء عرب کجا ؟ در شهر نیز همین شایع بود ، که غریبانه ، خویش بر
زبان راندی .
- راست است بوالحسن ، راست است . جسم بر شتر نهاده ، عازمم . جان به نیشابور
است. تا چه پیش آید و چه شود فردا را ، کس نمی داند ! هزار آرزو ، بدین سرزمین
، در آنی بباد رود و هزار اندیشه به آنی سوزد . قدر هیچ ، هیچکس نداند و ، قدر
ِ آدمی ، بقدر زور بازو و تعداد درم اوست . چنین سرای ، چنین خوار و چنین حیات
، چنین زار ، حالیا ، حال نزار گرداند و اندیشه و حکمت را خوار . پس چاره چیست
، جز دم فروبستن ، یا خیمه در صحرا فروهلیدن و همنشین مار و عقرب بودن ، که بسا
مهربانی توان ز ایشان دیدن ، و زان چنان آدمیان ، نه هرگز ، لحظه ای نوشین ،
چشیدن ! پس عزم سفر کرده ام ، بلکه رضای خدای ابلهان و هم ایشان فراهم آید ،
آنگه ، اگر بود عمری به بقا ، باقی به آنچه نیمه تمام در حکمت و دانش است ،
تمام گردانم ، و گر نبود جز بادم بدست ، پس ، بیادگار تراست ، و آنانکه در پی
آیند ، نگاشته هائی را که ، مستی شراب دارند و ، عمق ِ قاموس ، و نامشان رباعی
ست .
تاب مهتاب ، در همنشینی ابرهای گریزان ، رقاص شب عازمان و عارفان بیدار خراسان
بود . نسیم ، در آغوش پنجره جسته ، پرده را نوازش می داد . آوای جیرجیرکان ،
دستگاه دستان باد شبانه را کوک می کرد . خیام ، کام تلخ خویش ، به دو - سه مویز
، شیرین ساخت . پس بوالحسن را گفت ؛ (( به چه کاری کنون و در چه حالی و تراست
چه فسون ؟ )) .
بوالحسن ، پیاله را سیراب کرده ، بدست خیام داد . سپس ، دستار ز سر بر گرفت و
بر زمین نهاد و گفت : (( خوشم که عمر را به باقی ، اگر باقی ست ، به زخم خنجر
قلم ، نقش زنم . بر آنم که قصه سازم ، حکایت میر و خلق را . پس آن ، به یادگار
گذارم ، هم آنان را که عقل از پی آید و دانش فزون باشد . چونان تو رسم دارم
آئین و کار ، زین پس ! )).
- حالیا شادکامم که بوالحسن را چنین نیوشم .
- عمر ! حکایت کن ! شیخکان را بر تو عزت بود و احترام . از چه چنین آمد قیام و
فتوای ، چنین تمام ؟!
- بوالحسن ! غریب پرسشی ست مرا ! چه کس به ز تو داند ، که این جماعت را ، چه
مرام است و چه آئین ؟ مکتب ، به کذب استوار سازند و ، دین و مذهب ، به ریا .
سپس بدین دو رشته ببافند چو عنکبوت ، دام را ، تا خلایق شکار آیند و ، ایشان
را کام ، تمام . به شهر آواز داده اند که : (( خیام ، خیمه کفر بپا داشته ، جن
و پری ، میهمان اویند ! پس ، روز شراب نوشد و شب با شیطان به بستر رود )). هر
غروب به منبر روند و باز گویند فسانه ای غریب ، که : (( ارواح خبیث به چشم دیده
اند که باغ خیام را به رقص و پایکوبی آمده اند و پیامبر به سخره گرفته اند !))
. دو- ده روز پیش ، به شهر بودم . خباز را نان طلبیدم به یکماه ، تا اجبار ناید
مرا خروج از منزل مدتی ! خباز با دیدهء شک ، نان به پیش نهاد و کنایه گفت : ((
عمر را میهمان بسیار است ، می دانم ! )). و مرا منظور آشکار بود که امام جماعت
، قصه ای تازه کرده است . چنین بود که تأمل را جایز ندانسته ، با خویش گفتم ،
عزم حج ، شایع سازم ، بلکه قصد جانم نکنند ، هر چند که تلخ تر از شرنگ آمد مرا
چنین نیت ، اما چه می توان کرد با چنین جاهلان و چنان جانیان ؟
- و مرا اکنون پرسشی دیگر است ، که آیا به راستی ، حکیم را ، چنین سخت نماید
به حج شتافتن ، و خدای را ، دیدار، تازه ساختن ؟
( حکیم را خنده آمد به سیمای ) - هان ! بوالحسن ! اگر جهان را توان ز روزن سوزن
عبور دادن ، پس خدای را نیز توان خانه دادن !! محمد ، خدای را منزل داد ، تا
تجار مکه را ، کسب به راه باشد و ، حمایت ِ ایشان ز دین جدید ، مهیا . گر غیر
از این بود ، قدس را قبله نمی ساخت ، در ابتدا !
دوم آنستکه ، طواف کعبه ، نقض غرض آید اسلام را ، که مبنای قرار داد ، خدای ِ
حی و حاضر را ، همه جا ! پس هر آن مکان ، کعبه است و ، هر جاست ، منزلگه خدا !
این دو برهان ، ایشان راست ، که خدای باور دارند ! و اما ... سوم آنکه ، خیام
را ، خیمه گاه ،عقل است و دانش . وانکس را ، که دانش است و عقل ، چراغ ِ راه ،
بر هر پرسشی ست ، کند و کاو واجب ، و هیچ را ، به هیچ ، حوالت نسازد ، و از پیش
، پاسخی را آماده نسازد پرسشی را ، مگر منطقش استوار سازد بر سنجش عقل و تأئید
دانش . پس چو عقل از در آید ، خدای را علت جوید و دانش را به تأئید طلبد . چون
چنان کند ساز ، چنین آید آواز ؛ هر معلولی ست را علت ، لیک جمع معلولها را
نیاید یک علت ، که آید علل ، پس هستی را تفرق آید و علل جدا ، چون چنین شود ،
تناقض آید وجود خدا ! علت العلل راست بی معنا ، که ماه را علت است چیزی و
نیشابور را علتی ست دگر ! این شهر را علت ، صنعت نیشابوریان است و آن قمر را
شمس ، علت . پس راه حقیقت ، نه چنین راهی ست ، که مبنای ، معلول و علت نهد .
دیگر آنکه خدای را ز جنس هستی اش خوانم؟ ؛ که هستی راست ، آنی به آنی ، دگر !
این نفس که بر آمد ، یک خیام باشد و ، آن هواست که فرو ، خیامی ست دگر ! پس
ثبات را ، بر تغییر، نتوان استوار ساخت . که اگر وجود او ثابت است ، جزء وجود
نیست ، چونکه وجود را ، در تغییر ، وجود آید و ، معناست ، روا ! اگر نیست در
این هستی و وجود ، پس عدم را ، چگونه توان خواندن ، عامل وجود ؟ که عدم را لغتی
ست و مفهومی ، از برای درک وجود . در عدم ، وجود نیاید به سجود . حالیا ، هستی
اش چگونه خوانم ، که جوز را جوز ، در خویش ، تواند دگر شود ، لیک نیستی اش ، به
هستی ، کی ثمر شود ؟ آری ست چنین ! که خیام ، دهری خوانند و ، چون خدای خویش را
، صاحب دهر دانند ، پس خود ، مالک دین و دهر پندارند ، و توانا ، که هر حکم
رانند و ، هر چه کنند ، بی آنکه عقل باشد و برهان ، یا نسیم ِ دانشی ، بر بام ِ
ایمان !
- سخنی ست نوشین ، که تلخی شراب زداید و مستی اش فزاید ! لیک مرا پرسشی ست
کنون ، که آزار زاید بسیار . گر بر این منوال است روال ، هستی چگونه دریابم ،
بی آنکه چرائی اش دانم ؟
- بوالحسن ! این سوال را جواب به یقین نتوان داد ، که یقین ، خود ، دین است و
، دین را ، باور است استوار ، حال آنکه دانش و عقل را ، فرض است و استدلال و
تجربت مبنای ، که حقیقت ، مطلق نباشد و نیز کامل ، که گر چنین بود ، کارجهان به
پایان رسیدی و هر چیز در عدم بودی . پس ، حقیقت امروز ، حقیقت امروز است و
فرداست را حقیقتی دگر ، نه در نفی حقیقت ماضی ، که در تکمیل آن .
گر چنین اساس نهیم ، می توانیم گفتن ، که ابهام ، در خلط مبحثی ست قدیم . اول
، درک هستی ست با همزادی ، که (( زمان )) نامش نهاده ایم . دوم ، درک هستی ست
بر یک فرض ، که زمانش در میان نیست !
فرض اول بر این قرار است که ، از جهت درک حرکت ! ( همچون درک کمیت و شکل ، با
عدد و اندازه ، که زائیدهء ذهن آدمی ست ) ، با مفهوم استوار ساخته ایم هم آنرا
، و این مفهوم نیست چیزی ، جز زمان . چون چنین قرار نهاده ایم ، پس ، پس و پیش
قائل شویم حرکت را ، که در حقیقت ، نه پس دارد ، نه پیش ، نه آغاز دارد ، نه
انجام ! آنرا که نه آغاز باشد و نه انجام ، تقطیع نتوان کرد ، که باطل است
همچون تقطیع حرکت بر محیط دایره ، که گر چنین شود ، دایره دیگر دایره نباشد ،
که منحنی ست ، و چون منحنی شود ، البته که چیز دیگری ست و ابتدای دارد و انتهای
. پس ، در معرفت ِ واقع ، هستی مترادف است با حرکت ، نی زمان ! که زمان ، درک
حرکت است در تقطیع ، نه در جوهر !
فرض ثانی ، از اینقرار است که ، هستی ست را جوهر ، حرکت ! و چون حرکت را زمان
نیست ، بلکه تغییر و شدن است ، پس هستی را زمان نباشد ، که توان ، آغاز و انجام
قائل شدن بر آن . گر چنین قرار باشد ، خلقش نباشد و فنایش نیز !
هان بوالحسن ! ازخلط مفهوم و واقعیت ، نتوان دریافت حقیقت ، که حقیقت از جنس
واقعیت است و مفهوم ، ز جنس ذهنیت . در ذهن ، استدلال ، سهل است و در عین ، سخت
. اعداد و اشکال و زمان ، مفهوم اند و بکار آیند درک هستی محدود را ، لیک نه
جوهر را ، که حد ندارد و مرز نشناسد . هر چیز که خُرد آید را ، توان خرد کردن
، تا بدانجا که هستی اش وصل گردد به هستی ِ دگر ، پس ، آنچه هست ، شدن است ، نه
بودن !
حالیا ، بوالحسن ! چنین است که تو امروز بوالحسنی ، فردا خاک و ، پسان ، آب و
آتش و بخار و باد . پس ، بوالحسن همیشه هست ، تا هستی ، هست ! و چون هستی قدیم
است ، پس بوالحسن نیز قدیم است نه حادث!!
مرا ز طول کلام ، ببخش ! بوالحسن ... ، نیک دانی کنون ، که چراست مرا دشوار
سفر، بسوی آنچه پوچی اش ، مراست آشکار ، و صرف بیهودهء عمر ، که توانش بکار
گرفتن از برای فزونی علم و اشباع عقل .
شب فلسفی خورشید را ، شراب ، ارغوانی ساخت ...
دو دوست ، پیاله می گرفتند و شام را غنی می ساختند . بوالحسن را ، اما ، مستی
کلام خیام ، فزون بود . قهقهه را به خنده افزود و چنین سرود ؛ (( عجیب حکایتی
ست حکیم ! دانشی مرد را به حج می فرستند و خر لنگ را به جنگ و ابلهان را حکومت
دهند و احمقان را کرسی حکمت . تا چنین است چرخش چرخ و گردش روزگار و دکان دین
فروشان به کار ، البته که این لیل تیره را ناید نهار )) .
خیام ز جای برخاست . به صندوقخانه رفت و با رختخواب بازگشت . پس ، بوالحسن را
جای راحت داد و گفت : (( بوالحسن ! برخیز و به بستر ، آرام گیر . صبح هنگام ،
شهر را تنها گذارم . باغ در اختیار توست . هر گاه عزم سفر به قلاع باطن یا
ترشیز نمودی ، کلبه را به دراویش واگذار تا بدان بیاسایند . اگر مرا بازگشتی در
کار بود ، البته با توام قصه ها خواهد بود )) .
- حکیم ، برقرار باد ! ما را ترانه هایت ، در گوش است تا بازگردی . اما مرا
گوی ، که از چه برای خویش بستر نساختی ؟
- تا سحر راهی نیست . می روم خورشید را رصد کنم !
- اما کنون شب است حکیم !
- می روم خورشید شب را رصد کنم ! شام را خورشید بسیار است ، تنها ، چشم باید
گشود ...
20/7/1383
|