|
کار ادبیات چیست ؟ فرهاد عرفانی - مزدک
-کار ادبیات چیست ؟ سوال سختی است ، نه ؟... اغلب عادت کرده ایم مسائل را، بیش از آنچه واقعا هست ، پیچیده کنیم ! البته خود ِ همین امر ، ریشه در یک سیاست ِ ادبی ، یا بهتر بگویم : (( ادبیات سیاسی )) دارد. نوعی از ادبیات سیاسی ، که سیاست ِ آن ، غیر سیاسی جلوه دادن ادبیات ، و اولی تر ، خود ِ زندگی ست ! من اسم این نوع ادبیات را (( ادبیات کثیف )) گذاشته ام. ادبیانی که امروزه ، بر خلاف گذشته ، تنها د رعرصهء کتاب ظاهر نمی شود ، بلکه خیلی بیش از آن ، در هنرهای نمایشی ، تصویری و اطلاع رسانی ( همچون اینترنت ) خود را نمایان می سازد. - و اما (( بواقع )) چرا ما عادت کرده ایم ، یا عادتمان داده اند ، که مسائل را بیش از آنچه هست ، پیچیده کنیم ؟ من فکر می کنم پاسخ خیلی ساده است ( می خواهم عکس آن سیاست را پیش ببرم ! ) ، زیرا منافع حامیان چنین روشی ، ایجاب می کند که ادیب ، نویسنده ، هنرمند ، اندیشمند و روشنفکر مترقی ، مخاطب هر چند کمتری داشته باشد. بر این اساس ، خالقان اندیشه ، د رعین آزادی ظاهری ، در اسارت ِ حصارهای خودساخته بسر خواهند برد و ادبیات کثیف ، فرصت خواهد یافت تا محصولات خود را ، در گسترده ترین اشکال بیانی ، به خورد مخاطب داده ، او را طفیلی دست و پابسته منافع غارتگران سازد. با این مقدمه ، به اصل سوال باز می گردیم ، تا با علم به نوع نگاهمان ، تا جای ممکن به این سوال ظاهرا سخت ، پاسخی ساده دهیم : کار ادبیات را حوزهء عمل آن معین می کند ، خیلی مشخص : بسته به اینکه در کدام حیطه از علوم انسانی می خواهیم از آن استفاده کنیم ، وظایفش تغییر می کند. اما یک چیز مسلم است. ادبیات در هر حوزه ای که وارد شود ، بطور مساوی ، هم برای تخریب ، و هم برای بازسازی بکار می رود. یعنی از یکسو مبارزه می کند و در جهت نابودی ِ (( هنجارهای منفی )) عمل می کند ، و همزمان ، از سوی دیگر به باز سازی ، بنا کردن و بنیان نهادن ِ (( هنجارهای مثبت )) می پردازد. چرا؟ باز هم پاسخ ساده است !: همهء عرصهء زندگی اجتماعی انسان ، حداقل در حال حاضر ، نبرد بر سر منافع است ! بی تعارف ، باید بپذیریم که در هیچ عرصه ای از حیات اجتماعی کنونی ما ، عنصر بیطرف معنی ندارد. هیچگاه در تاریخ زندگی بشر ، حیات اجتماعی انسان ، اینگونه که اکنون هست ، طبقاتی نبوده است. نه آب بدون فلسفه خورده می شود ، نه فلسفه بدون آب ساخته می شود : (( هر چند آبکی باشد ! )) . طبیعتا ، ادبیات هم مستثنی از این قاعده نیست. وظیفهء ادبیات ، شکل دادن به اندیشه ، به رفتار ، و خلق و خوی انسانی ، و تربیت انسان برای زندگی اجتماعی ست. پس ! می بینید که چقدر ساده ، ادبیات عین سیاست است و سیاست ، عین ادبیات ! چرا؟ به این دلیل که بسته به اینکه نظام حاکم ، خواهان تربیت چه نوع انسانی است ، بستر ساز ِ نوعی خاص از ادبیات نیز می گردد. - به عنوان مثال ، ژانر ِ پلیسی در ادبیات داستانی ، شاخه ای مهیج ، تفکر برانگیز و سرگرم کننده است ، که بخاطر این خصوصیات ، نوعی از ادبیات جذاب و توده پسند است. بر اساس این ادبیات ، سناریو نوشته می شود و فیلم ساخته می شود. تا اینجای کار ، این هنر ، مانند انواع دیگر هنر ، پاسخی حسی و زیباشناسانه به نیازهای انسان است ، و بخودی خود ، به آن نیز ایرادی وارد نیست ، چرا که با کنکاش در وجوه مختلف بِزِه ، راه را برای تصحیح رفتار اجتماعی باز می نماید. و اما مشکل از آنجا آغاز می شود که نظام حاکم ، با تغییر اهداف این نوع ادبیات ، آن را به ضد خود بدل ساخته ، و از آن در جهت منافع خود بهره برداری می کند . کافی ست نگاهی به محصولات سینمای انگلیس ، امریکا و ... انداخته شود تا معلوم شود تا چه حد این دیدگاه صحت دارد. نظام حاکم ، دو مولفهء (( نیاز بازار )) و (( سیاست حاکم و رابطه مردم با آن )) را به عنوان سرلوحهء شکل دهی ِ ادبیات کثیف در نظر می گیرد . بر این اساس ، با تزریق خشونت غیر طبیعی و غیر واقعی ، روابط اغراق آمیز ، تشدید عوامل منفی ِ روانی ، و سکس (( در شکل ِ بیان ِ متعارف ِ اشکال ِ نامتعارف )) ، تبلیغ انواع خاصی از گفتار و بیان ، رفتار و منش ، و فکر و اندیشه (( که محوریت در آن منافع فردی ست )) ... و حتی تبلیغ نوع پوشش ، مدل سازی و الگو سازی برای نوع زندگی ، همه چیز در خدمت دو مولفه فوق الذکر قرار می گیرد. نظر عده ای بر آن است که : (( هدف ادبیات را باید در خود ادبیات جست ، نه در موءلفه های بیرونی ، چرا که ادبیات ، هنگامی که ساختار ِ معین خود را در چارچوب داستان ، نمایشنامه ، سناریو و غیره ... یافت ، دیگر یک پدیدهء مستقل از منبع است. در اینجاست که دیگر ، این تفسیر ِ اثر ، از دید ِ خواننده، است که به اثر ادبی هویت می بخشد )). این حرفها همانقدر که در ظاهر منطقی به نظر می رسند ، به همان نسبت ، بی پایه و اساس و غیر منطقی اند ، و تنها برای رد گم کردن ، و خاک پاشیدن به چشم مردم بیان می شوند. در اثبات ادعای خود و رد این قبیل نظریه ها ، که متاسفانه امروز دامنگیر حتی نظریه پردازان بظاهر چپ نیز شده است ، گام بگام به تحلیل آن می پردازیم . اولین نکته برجسته در دیدگاه ایشان این است که : (( هدف ادبیات را باید در خود ادبیات جست ! )). درست مثل اینکه بگوئیم ، هدف از ساختن ساختمان ، در بکار گیری خاک و شن و سیمان و گچ و فولاد است. ساختمان ساخته می شود برای اینکه ساختمان ساخته شود ، و اگر قرار باشد ساختمان تعریف شود ، باید دید هر کس چه برداشتی از ساختمان دارد ؟!! اهداف بیرونی ، یعنی انگیزه ، و سپس نتیجه ، و مورد ِ استفاده ، ارتباطی با ماهیت ساختمان ندارد ! می بینید این حرفها چقدر مهمل است. این نظریه پردازان عزیز ، بسیار ساده فراموش می کنند که : اساسا در حوزهء علوم انسانی ، هیچ چیز ، صرفا برای اینکه چیزی خلق شده باشد ، خلق نمی شود ، و در این حوزه ، اساسا ، تفکیک مفاهیم انسانی ، از خود ِ انسان ، و زندگی او امکان ناپذیر است. مفاهیم شکل می گیرند ، چرا که می خواهند به انسان ، شکل ، و تعریف جدیدی ، ارائه دهند . اگر قرار بود ادبیات به عنوان یک مفهوم عام در خود بغلتد و در خویش بیافریند و با دنیائی که در آن شکل می گیرد ، ارتباطی نداشته باشد ، اساسا شکل نمی یافت و به طریق اولی ، اکنون هنوز هم انسان ، درون غارها به نقش زدن بر سنگها مشغول بود. پدیدهء ادبی ، از هر نوعی ، حلقهء واسط بین ِ (( انسان ِ در تکاپوی زوایای وجودی )) و (( انسان ِ دست یافته به تعاریف نوین از خود )) است. درست از همین زاویه نیز هست ، که مورد بهره برداری گروههای مختلف اجتماعی قرار می گیرد ، چرا که هر گروه تلاش می نماید که انگاره های حقانیت یافتهء خود را در آن بجوید ، یا از این طریق ، آن را بیان کند. نکتهء دوم این گفتار چنین است که : (( این ، تفسیر ِ اثر از دید ِ خواننده است ، که به اثر ادبی ، هویت می بخشد )). از دیدگاه مذکور : (( اثر ادبی ، پدیدهء سیالی ست که جدا از ماهیت آن ، درون هر ظرفی ، شکلی نوین می یابد )). مثل اینکه بگوئیم یک اثر عشقی ، در ذهن کسی دیگر جنائی ، در ذهن بنده سیاسی و شاید در ذهن جنابعالی ، حقوقی ، جلوه نماید!!! آیا تا کنون غیر منطقی تر از این حرف چیزی شنیده اید . آیا ماهیت پرتقال از دیدگاه من ِ نوعی می تواند به هندوانه تفسیر شود ؟ صرفا به این دلیل که من دوست دارم یا میل دارم و یا حتی اراده می کنم که چنین باشد ؟ قطعا خیر ! هر پدیدهء ادبی ، بنابر نیازی که موجبات خلق آن را فراهم آورده است ، بیان ِ هویتی روشن و تعریفی مشخص است. پیچیدگی ساختاری ، مهارت نویسنده یا خالق ِ اثر ، نوع زبان آن ، زمان ِ شکل گیری ، و حتی گاهی ارادهء صاحب ِ اثر ، قادر نیست پدیدهء ادبی ارائه شده را ، جدا از آنچه واقعا هست ، تعریف نماید. اتفاقا اگر حقیقتی وجود داشته باشد ، این است که : همهء نکات مذکور دخالت کرده اند تا اثر ، به تمام معنا ، فرزند محیط خود باشد. در اینجا لازم به ذکر است که ، آنچه اثر ادبی را از زمان خود فرا می کشد ، دقیقا ، با نکته مذکور ، رابطهء مستقیم دارد ، و اتفاقا ، نقطه ضعف ادبیات کثیف نیز در همین است که ، سعی دارد این رابطه را مغشوش نماید. این نوع ادبیات ، با تلاش در جهت ِ هر چه ذهنی و خصوصی تر کردن اهداف ِ اثر ادبی ، می خواهد اثر را از موجبات خود جدا سازد ، تا بتواند از آن به عنوان ابزار تحمیق مردم استفاده کند و درست به همین دلیل ، غیر قابل باور ، مقطعی ، و ناتوان از برقراری ارتباط دراز مدت با مخاطب است. در ابتدای سخن گفتیم : (( بسته به اینکه نظام حاکم ، خواهان تربیت ِ چه نوع انسانی ست ، بستر ساز ِ نوعی خاص از ادبیات نیز می گردد )). کار ادیب امروز ما نیز همین است : (( اگر خواهان جامعه ای انسانی ، مبتنی بر نوع دوستی ، احترام به حقوق ، احساسات ، و ارزش های همه بشری ، و عشق به زیبائی است ، باید که با اثر خویش ، بسترساز ِ چنین اهداف والائی باشد ، و تمامی توانائی های فنی و تکنیکی خود را و همهء احساسات انسانی خویش را ، در شکیل ترین بیان ، در خدمت چنان اهدافی قرار دهد )).
(( بیستم شهریور ماه 1381 ))
|
|