|
توضیح :
چون اول و آخر
کتاب من پاره شده بود ، نمی دانم برای چه تاریخی ست به غیر از اسم آن که حکایت
کننده ی «حکایت هیجدهم اریبهشت بیست وپنج » است.
ضمنا خواندن
وبعد نوشتن این کتاب را تقدیم به مریم هوله وهومن عزیزی ِ عزیز میکنم
علی
مراد فدایی نیا
حکایت
هیجدهم
اردیبهشت بیست و پنج
برای روز مبا دا ، یک جور و صله های مانوس می زنیم . تو از آن ها موا ظبت می
کنی ، و مرا می نشانی به رو بروی آسمان که همیشه حصاری کهنه ونه اما فرسوده
است . بعد ، قدم بر می داری ، چون مه دور می شوی ، مثل آینه کدر و غیر ملموس
می شوی .
برای روز مبا دا
، فراموش نمی کنی نامت فا باید باشد ، باید فا بمانی ، اینطور که من می دانم ،
و نه ریزشی از برگ بر جاده های صاف و سا ده ی اینهمه دوری . پس اگر پشیمانی
شروع نشود ، اگر من میان تو واگر ، یکی را انتخا ب کنم ، که حتما تو را انتخاب
می کنم – شکی ساده و معمولی گریبانمان را خواهد گرفت .
برای روز مبا دا
؛ سه ستاره بر پیشانی تو خواهد درخشید ،
- یک از اقبال
می گوید ، از جاده های سرگردانی ، که هر کدام اقبال اقبال است . و از ورای این
درد ساده ی اطراف من می آید ، یک ستاره ، چهل باره بهار می آفریند ؛ بهار های
مرداری ، که از کوثر خشمگین تر و از صراط معروف تر است – ستاره ی سوم ، من
خواهم بود ، من ، که در اثنای یک پیچش که از رحم تو شروع می شود ، و بعد آنجا
ستاره ...
همگانی می شود
این سوی همین
طور
برای روز مبادا
؛ یاد آورم باش . پناهم باش . برای روز مبادا – من تقا صم را از همان حوض مشهور
و معروف مذهبی کوثر گرفته ام – رفته بازگشته ام ، باز گشته رفته ام . شهیدی
پنداری بر صراط ، تا ناگهان شک – که می آید – و آقا می شود . بدوزخ می افتد .
من اگر آنجا باشم ، من اگر بدانم ، در آن دم ، شک خواهم داشت . دوزخ را ترجیح
می دهم . بی شک اما اگر بمانم ، مثل یک روز کدر و بی خاصیت ، به کوثر پناه می
برم .
برای روز مبادا
– بگوی – و آن سه ستاره را بیا ویز بر تارک مبا رکت 0 چون باد خواهند درخشید ،
کوه وار خواهند افتاد – تا دشتی پیر خلا صه خواهند شد .
میگفتم . میگفتی
. و گفتن از یک محاوره ی ساده اگر تجاوز می کرد ، نا نجیب می شد . حتم دارم
استغا ثه شروع ستاره ایست در رحم تا اعتراض تولد تو . من فای باکره را بشارت
خواهم داد . می گفتم همیشه مادر می تواند مادر بزرگ باشد . همیشه تو می توانی
فا صله بسازی . هر چه بریده تر با بهانه تر ، هر چه ساده تر مشگل تر . مثل یک
رحم که ستاره بسازد . ستاره ای باکره در یک لا یه . یک
لا یه ی مکروه
که از نجابت دین تو بگوید .
مذهب می شناسم .
حتی آن پیغمبر دیوانه را . پیغمبر پیغمبران را . من توجهم را بفا صله یی که فا
می سازد می گویم . و همین حوالی . در اتفاق و انفاق . شکستن . پیرا یه های بی
باوری تا روحیه ی مجروح را به التیام هزار کوه نمک رسانده است . و این معجون از
آغاز ، فا صله های با طل را تبدیل می کرد – و کوثر همیشه خوف انگیز ترین بادها
را بیاد می آورد .
گفتگوهای معمولی- با تمدنی از
ضربت .
از پله ها می
آمدم .
برای آمدن به
اداره به سرعت میآمدم .افتادم .یکباره بدن چپم افتاد .و افتادم بد طوری .
همین که گفتم .
اول افتادم بعد دیدم ، دیدم بدن چپم دیگر درد می کند . وقت داشتم – بلند شوم
؟از این افتادنم جلو گیری کنم ؟گفتم حتما تقصیر دیشب است . گفتم حتما خرا بکاری
ی دیشب بدن چپم را از کار اندا خته است . به همسایه که رسیده بود . فقط لبخند
زدم گفتم چیزی نیست . گفتم می توانم برخیزم . حواسم نبود سُر خوردم . همسایه
برگشت . رفت . گفتم اگر برخیزم به این افتادن اعتراض کرده ام . چه می شود ؟
همینجا تا می توانم بیفتم ، تا ببینم بدن چپم چکار می خواهد بکند . شلوارم زخم
شده بود . روی زانو . من نگاه کردم دیدم اداره ام دارد دیر می شود – دیدم هیچ
تعهدی ندارم تا به اداره بروم – به رئیسم می گویم من آمدم بیا یم . خیلی سریع
هم آمدم ، اما بدن چپم ناگهانی ایستاد ، نا گهان نخواست که دیگر برود .
شهادت چند برگ ِ
زرد ِ مرده ی ِ این گوشه افتاده را که می تواند بپذیرد . قدم میزدم ، می رفتم
.با ران آمده بود ، بارانی تند و کم . زردی که به خیسی رسیده بود . حا شا و کلا
نداشت . همینطور آمدم صبح را بگذرانم . اگر نمی گذاراندم .من اینجا با دلیل کار
کار ندارم .
گفتم : آفا آقا
من می خواهم بروم تجریش مرا می رسانی ؟
گفت : بله .
آمدم . همینطور
. هر وقت دلم بخواهد حق دارم نگاه گنم . این دیدن را کسی نمی تواند منع کند .
آقای راننده
سبیلو بود . از هر چه آدم که سبیل دئاشته باشد بدم می آید . اینه آدم را یاد
پدر جد می اندازند . مسخره اند . می خواستم بگویم آقا من از شما ، مخصوصا از
سبیل شما بدم می آید . اما ترسیدم . ترس . این ترس چه نعمت خوبی ست . میزد
داغانم می کرد . آنوقت خون می آمد . چقدر ازخونی که رنگش را ببینم ، از زخمی که
پیدا باشد بدم می آید. هیچ وقت اینطور دعواها را نخواسته ام . وای . اما راننده
چرا اینطور نگاهم میکند . – توی این سرما آقا تاکسی هم خودش چیزی است ها ؟
گفتم : درست می
فرمایید. نخیر آقا اشتباه میکنید .
راننده گفت :بله
؟
منهم گفتم . این
چکار دارد .ای ی . راهیست میروم .دیگر. نه . تشنج نمی خواهم . بگذار بگوید .
بگذار بگویم . آقای راننده شما حق ندارید از من سوال کنید – نه ؟راننده جواب
نداد . حتما با او نبودم – نه ؟ بگذرم . آقای راننده اما اینهمه راه طولانی را
حرف می زند .
- آقا شما چرا
گرفته اید ؟
- ای آقا چکار
کنم که گرفته نباشم – چکار کنم شما بفرمائید .
- آقا صبح به
این اول صبحی سزاوار نیست .
گفتم : آقا اگر
درد مرا می دانستید این حرف را نمی گفتید .
راننده گفت :
مگر کشتیها یتان غرق شده است آقای محترم ؟ چه تان شده است ؟
نگاه به درختان
بی مجال است . رها کنم . راحت ادامه می دهم . این نازنین بودن های مهربان
همیشگی .
- آقای راننده
اگر شما به جای من بودید – وا قعا حالا نبودید – فکر کنید . وا قعا فکر کنید .
راننده گفت : چه
شده است مگر ؟
آن راننده که
آنطرفتر میراند ، انگار فحش داد .
- بغلت را چرا
مواظب نیستی ؟
گفتم : که حرف
زدنم درد سر میآورد – کارتان را بکنید .
دوباره فرصت –
اما چه فرصتی . می خواهم با این فرصت چکار کنم . آقای راننده وا قعا گوش کنید .
- بله .
اینبار با او
بودم . خوبست : آقا ببینید من یک دختر را دوست دارم . بهترین دختر دنیاست .
راننده حرف
بیهوده میزند : اگر بر دیده ی مجنون نشینی بجز زیبا یی لیلی نبینی .
- نه آقا ، نه .
این را واقع می گویم . دختر ماه و نازنینی ست . اما نمی توانم ازدواج کنم .
بودجه ی ازدواج ندارم . اینستکه بناچار باید دخترک را از دست بدهم . چکار کنم
آقا – اگر شما بودید چکار میکردید ؟
- ای آقا ، چطور
شما نمی توانید ازدواج کنید ، با هم بسازید دیگر .
- نمی شود آقا ،
در این دوره و زمانه – زن گرفتن شرا یطی دارد . ما با هم از کوچه های مهتابی
گذشته ایم . از خیلی از مراحل عشق و عاشقی عبور کرده ایم . همدیگر را فراوان
بوسیده ایم – آقا واقعا بوسیده ایم . برای غریبه ای مثل شما که دروغ نمی گویم –
سا لهای سال با هم بودیم . قول داده بودیم که جز با هم نبا شیم .
خانه ایی بگیریم
– یعنی اجاره کنیم – می دانید خرید خانه چقدر گران است آقا – اگر پدرو مادر موا
فقت نکردند ، یکطوری جورش کنیم – اما نشد – وا قعا نشد .
راننده وحشتناک
لذت می برد : چرا آقا – پس چزا ازدواج نمیکنید ؟
- ای چه بگویم
آقا – خدا نخواست – حالا باید تنها باشم – تنهای تنها – به نیمه ی شبها راه
بروم و دراین سرمای پا ییز حسرت بخورم . آقا فکر کنید – یک جوان بسن و سال من –
حیف اما کجاست جوانی .
راننده گفت :
چرا آقا . چرا شما جوان هستید – واقعا جوان هستید .
- نه آقا دیگر
دختر به آن نازنینی را از دست داده ام . افسوس .
راننده از آنچه
بر من رفته بود نا راحت بود .
چه درختها یی
.در این سرما چطور بایددوباره ادامه دهم . درد سری است اما . باید کاری بکنم .
بعد از پیاده
شدن ؟
هنوز احمقانه
است . راننده گفت : آقا من حرفهایتان را قبول ندارم ...
- ای آقا – حالا
کامل می گویم – حالا کامل شرح ماجرا را می گویم – من دختر ماه و نازنینی را که
واقعا دوست داشتنی بود دوست می داشتم ...
راننده گفت :
توی کلا متان کجای تجریش ؟
دیدم ادامه
نمیدان – گفتم : همینجا آقا - خیلی ممنون . همینجا .
راننده گفت :
بگویید میمانم –
- نه متا سفم –
من باید الان جایی باشم . چقدر دیر کرده ام– ها باشد اگر دوباره همدیگر را
دیدیم .
- آقا – آقا .
پیاده شدم .
گفتم :چقدر باید
بدهم – پول منظورم است ؟
اگر توکناره
باشی – اینجا تنت را به ارمغان میبرند 0 اینجا خوابهای همیشگی گریبانگیرت میشود
. به خواستنی مشکوک میلرزی . آبهای دریا چه ی قدیمی آنجا می شوی و آنگاه می
پوسی . عمری کوتاه می یابی و تمام می کنی . تمامی تمام . راههای بیراهه را گفتی
بشمارم . پذیرفتم . گفتم اگر اینطور باشد . چرا باید آن کو چه بدریا چه ی قدیمی
راه یابد .چرا باید آن کوچه ی قدیمی پوست بیندازد . پوستی کهنه تر داشته باشد .
گفتم کهنسالی راه یافتن نیست . گفتم از کوچه تا آن دریا چه ی قدیمی به اندازه ی
همان کهنسالی راه هست ، راه بیراهه . اگر ترسم بود . اگر ترس ماندن فا صله ها
را داشتم ، حتما جرات های مسخره ی دیروزیم را کنار می گذا شتم – همین طور وسیله
های تازه می یافتم ، تا تقا طع دو نور غریب را که از آفتاب آن روز آمد بتو
بگویم . گفتی خوابهایت را مثل همان دو نور غریب روز تاریک مدفون کن . بگذار
حوصله شوند و بمیرند – گفتم اما آن پنجه ، آن پنجه که همیشه صورتم را می پوشاند
– مثل ترس می آید ، میماند – مثل چیزی غریب داغم می کند – گفتی آن پنجه را با
دروغهایت پنهان کن . من اگر اینهمه دروغ را بتوانم با آن پنجه ی احترام انگیز
که همیشه تکان می خورد و در مه طلوع های خواب میربایدم شکل دهم ، دیگر چه توقعی
حتی از انگشتر بزرگم می توانم داشته باشم .
گفتم این مه است
در طلوع – این مه مرموز ست که اعلام میکند .
من از تو گفتم .
از انگشترم نها یت ها را شماره کردم . من اگر همینجا این گیجی موروثی را
میمیراندم ، با قوسهای ورای تو میآمیختم . تقصیر از گیجی نیست . من توقع نداشتم
. تا آن پنجه ی شکوهمند همه باره آشکارا – شکوفه های بارانی بشکوفاند . پنج
انگشت – پنج انگشت لغزنده بر پیشانی من . تب میآورد – تبی دوست داشتنی ، تا از
توقع بگذرم . بیا یم ، بیا یم هما نجا که راه از سقوط شروع می شود .
من گفتم اینها
مومیای اند . نمیلرزند . این پنج انگشت خشک . درختان
پر گنجشکند .
مثل یک فواره ی دود ، در منطقه یی بایر . روا نیست که از کتفم شروع کند ، و بر
پیشا نیم خراش های شگفت انگیز بنشاند .همین .
& & &
همه چیز به
اطرافم میرسد . اطرافم شده ام . اما – این کو چه ها را گشت می زنم . لای لای
برگهای ریخته دلتنگی های کوچک می سازند . پا هایم خسته است ، و گرنه چرا نمی
توانم از تشنج بگذرم . راه می روم تا همین خستگی .
بعد !
خوب میگذرد .
اما . این مه مهتابی دورِ کوه مومیا یی می کند .گربه یی به دلتنگی تمامی ی مه ،
زیبا می شود . انحناهای با ریکتر از موی آن با لا تکانم می دهد .
بر می گردم تا
فکر کنم که کوه نیست . خانه ها رها یی اند .خانه هارها یند . سه پنجره در کناره
ی کوچه به هم می رسد . فکر می کنم در خانه که رها یی می چرخد – اینها باید کاری
داشته با شند . چیزی را باید بدست بگیرند . بعد برگردندو مثل من راه بروند . جز
این چاره ندارند . گفتم این پوستم که تیره تر شده است باید از سرما باشد .
تشخیص نمی دانستم .
از کوچه ی انتها
یی بیرون آمدم . آفتاب اینطرف بود .اینطرف کوه منظورم است . بچه ها میآمدند من
نگاه میکردم . بچه ها میرفتند من نگاه می کردم . تا جاده ی اسفالت ؟ مطرح نیست
.
کوچه های نمناک
اینجا عجیب حالی دارد . من فکر می کنم این کوچه ها حتما دست بردار دیوار ها
نیستند .مه غلیظتر شده ست . مه آن کوچه ی غربی را
پو شانده ست
همچنان گربه یی می بینم مه آلود . برتر از گرفتگی . عظله یی خسته شاید . بچه ها
که می آیند دنبالشان راه میفتم . یک ، دو ، سه ، چهار ،میشمارمشان . حوصله نیست
. اما جاده ی آسفالت ؟ - ای ی – تا کی .
- تهران پارس ؟
- نه آقا .
- کجا ؟
- دروازه دولت .
- آقا بگذارید
سوار شوم تاکسی خالی پیدا شد پیاده می شوم .
- با شد .
این راننده سبیل
ندارد . گفتم : ای آقا بعضی ها پشت لبشان را چرا اینقدر میگذارند پر شود ؟
راننده اعتنا یی
نکرد . گفتم اصلا من از هر چه آدم که سبیل نداشته باشد بدم میآید .میفهمید .
اما – نه اصلا نمی فهمید .نگاه که می کردم – همیشه اینگونه سزاوار خستگی نبود
اما – جاده پا یین میرفت . از کوه دور می شد . به آسانی از کوه دور میشد . مه
رقیقتر میشد . – مه خوب خسته نمیکرد . مه بیحالتی میداد . قدیمها کنجکاوی
میداد . بعضی از قدیمها را می گو یم . اما بعضی دیگرش را نمی دانم . وقتی که
افتاد و بعد نتوانست بر خیزد . من کمکش کردم و او میدانست که من ضعیف تر از آنم
که بتوانم او را کمک کنم . همینطور مرا میبرد ، که با اینهمه مریضی و شب نخوابی
من صد بار نگفتم نرویم بیرون ومن گفتم آخر من این مدت را مجبورم کرده ند بمانم
و حتی فرصت ولگردی نداده ند گفت : من نمی فهمم تو بلا خره چه می خواهی بگویی .
گفتم عزیز جان من اگر میدانستم که می خواهم چه بگویم با توی لکاته ی ماه و
نازنین که نمیآمدم تا این مه دوست داشتنی را باشم . اما بلند شد و گفت من هیچ
دلم نمی خواست که تو بیاد لکا تگی من بیفتی ، این تقصیر خودت بود . گفتم اصلا
خود من هم یک لکاته بیشتر که نیستم .
راننده گفت :
آقا آقا .
گفتم : آقا آقا
ندارد خوب نیستم . این همان مه است دیگر . توهم ولم کن . بعد گفتم معذرت
میخواهم این دست کسیست که خیلی از من قویتر و کهنه تراست . او اینطور میکند .
من نمی خواهم به نجیب ترین آدم روی زمین تو هین کنم . خودت میدانی . این یک
قشقرق خیلی ساده و ملموس است .
راننده گفت :
آفا آقا
گفتم : چه شده ؟
گفت : تاکسی
خالی .
گفتم:مگر این پر
است ؟
گفت : نه آقا او
تهران پارس میرود .
گفتم : خوب برود
به من چه ربطی می تواند داشته باشد .
راننده گفت :
قربا نتان بروم من تهران پارس نمیروم .
گفتم : منهم
تهران پارس نمی روم . هیچوقت هم دلم نخواسته تهران پارس بروم .
گفت : آقا
وقتیکه سوار شدید گفتید .
گفتم : آقا من
غلط کردم گفتم . به هر جا صلاح می دانید بروید . هر جا بنفعتان است .
- من می روم
دروازه دولت . میدانید - سرویس میروم .
گفتم : آقا جان
باشد . باشد . پس نرسیده به دروازه دولت هر جا تاکسی خالی پیدا شد خبرم کنید .
قول می دهم
پیاده شوم .
راننده گفت :
آقا معذرت می خواهم . به ما مربوط نیست . اما شما چه تان شده ست ؟
گفتم : ای آقا
دست به دلم نگذارید ، اگر شما جای من بودید حا لا نبودید .
راننده گفت : چه
شده است آقا جان ؟
گفتم : ای آقا
زن ! وفا از زن مجوی ....... ولش آقا اصلا ولش ...
را ننده گفت :
حتما زنی بهتان نارو زده است .
گفتم : کاش آقا
- کاش نارو می زد – فکر کنید آقا من بروم یک زن را از پا یین شهر بیا ورم توی
خانه ام . پدر و مادرم مخالفت کنند ، فا میل مخا لفت کنند ، ولشان کنم . ای آقا
.
راننده گفت : می
فرمودید .
گفتم : آقا دلم
خون ست چه بگویم ...
- بگویید شاید
بارتان سبک تر شد
گفتم : آه آقا
روزی صد مرد روی خودش میکشید . باز هم به رئیس خانه بدهکار بود . باز هم چک
دستش می داد . من توی شرکتهای خارجی کار می کردم . پیش آمریکا ییها – خیلی پول
در میآوردم آقا – آمدم قرضهایش را دادم . خانه برایش گرفتم – یعنی منظورم اینست
اجاره کردم – وگرنه مگر میشود خانه خرید – گفتم مشهد پشهد هم نمی رویم .
همینطور دیگر پاک و طاهر میدانمت – عقد قا نونی – فا میل ترکم کردند . همه تف
برویم انداختند – محلشان نمی گذاشتم – گفتم آدم نیستند ، برادر و خواهر دیگر
اسم سگ می آوردند اسم مرا نمی آوردند .گفتم چه مانعی دارد . کم کم سرحال آمد .
بد بختی هایش کمتر شد . خانه یی داشت . که مال خودش بود . شوهری داشت . همه چیز
آقا همه چیز که ممکنست برای یک زن تهیه دید برایش تهیه دیده بودم . میگویند کور
از خدا چه می خواهد دو چشم بینا ( پروردگارا خودت گواهی . من چرا اینقدر خوب می
دانستم . تا راننده را وادار کنم حتی یک ردیف فحش از اطرا فیا نش بشنود و
ششدانگ حواسش پیش من باشد .)
بله آقا آنچه که
یک زن می خواست . گم کردم .
راننده گفت :
بله می فرمودید .
گفتم : بله آقا
. واقعا بله - اینطور . همه چیز برایش فراهم کردم . می دانید آخرش چکار کرد .
یکروز بیخبر آمدم که کاش هیچوقت نمیآمدم - دیدم پسر همسایه را رو خودش کشیده
است .
راننده با ترمز
شدید ، گفت : تف تف جنده همین ست دیگر .
گفتم : آقا هر
چه باشد ؛ منهم راحت گفتم برود . برود همان زندگی که دارد ادامه دهد . هیچکار
دیگر می توانستم بکنم ؟ این جریان دیروز من ست آقا . همین دیروز . حا لا بگو
یید چیکار می توانم بکنم . چه انتظاری از این بنی نوع بشر میتوانم دا شته باشم
؟
راننده گفت :
اصل بد نیکو نگردد ...
گفتم : ای آقا
بالاخره گذشته کذشته ...
بیرون را نگاه
کردم . خیابان خیلی خلوت نبود . راننده فکر میکرد تا اندیشه های تازه اش را بیا
بد . و از میان آینه با همه ی صداقت برایم دل می سوزاند . آه میکشید . آن با
ریکه های کوچک را بیشتر دوست میداشتم . میخواستم یک سوت طولا نی بکشم . و برای
همه ی آنها که میگذشتند با تاسف سر تکان دهم . شما هم همینطور می شوید دوستان .
همینطور . استراحت خواهد آمد . خواهد آمد.خواهد آمد .بی هیچ تغییری . تنها
توانی می خواهد از آنسوی با ورهاتان . که من یا فته ام . به حد آن مه غربی در
حا شیه ی چشمان گر به یی که هنوز از من نگذشته ست و در من ست . مطمئنم این حالت
یقین است . اما آدم وقتی میان زمین و هوا رهاست به چه فکر می کند . آه . حالت
بد خوبیست . من فقط یک چیز می دانم . وقتیکه می افتد . روی زمین می افتد . حتما
یک آخ می گوید . یک آخ به علا مت افتادن . بعد - شکستگی یا مرگ مطرح نیست .
اصلا مطرح نیست . اصلا .
راننده گفت : می
رسا نمتان . خودم میرسا نمتان .
گفتم : نه آقا .
من سرتان را درد آوردم . شما هم زن و بچه دارید . با ید نان در بیا ورید .
میروم من . هر جا که خواستید پیاده م کنید .
راننده گفت :
میرسا نمتان . وا قعا می گویم . تعا رف هم نیست . کجا میروید ؟
گفتم : آقا من
نمی دانم کجا میروم . هر جا دلتان میخواهد بروید .
گفت : آقا اگر
بدتان نیا ید با هم عرقی بزنیم .
گفتم : نه آقا
- نه من یادم آمد از همان اول میخواستم بروم راه آهن .
گفت پس چرا
گفتید تهران پارس ؟
گفتم : آقا قبلا
هم اشتبا هی گفتم تجریش که با شما برگشتم . میخواهم بروم راه آهن . اگر وا قعا
زحمت است زحمت نکشید . من می خواهم بروم راه آهن .
راننده گفت :
چشم .
&&&
گفتم بروم
رستوران آبجو بنوشم . اما این شلوغی ی توی سالن بیشتر مبهوتم میکند که آبجو
حتما نمی کند . کفشهایم کشیده میشد .حس میکردم آدمها تنگ هم پیچیده اند . اینها
حتما قطار مشهد سوار می شوند . زیارت می روند . گلدسته ها را اینها می شناسند
شلوغی را من میشناسم . نه ، شلوغی را اینها میشناسند گلدسته ها را اما من
میشناسم . برگهای موسم پا ییز . وقتی دستها بالا می رودوقتی بدرقه شروع می شود
. و قتی بدرقه تکان تکان از نا شنا خته های تو سر شار ست . من صدای قطار را هضم
نمی کنم . من آنها را هضم نمی کنم . من فقط به دو خط موازی نگاه می کنم که
چیستان وار به شب میرسد . خسته میشود . دل میکیرد . میفتد . آنکناره . تا سپیده
های کوچک از هر طرف که قصدم باشد ، پهن شود . رویا روی ، اینها دست تکان
میدهند . قطار راه میفتد . من میمانم . من هیچوقت با قطار نر فته ام . نرفته ام
.
آه فا من آنجا
بودم . بعد از مدتها پیداشان کرده بودم . آمده بودم که با آنها با شم . من آنجا
بودم . سرا سیمه و وحشتناک وخسته فا آمد .
گفتم : عزیز جان
اگر زیبا ترین آدم روی زمین را از من بگیرند ، چکار با ید بکنم ؟
فا گفت : من هیچ
خوب نیستم . امشب میا یی یا نه ؟
گفتم : حتما
حتما میآیم . مطمئن باش .
گفت : دیوانگی
هایت را برای خودت نگهدار .
- با شد . با شد
. هر چه تو بخواهی . هر چه تو بگو یی .
آه فا من گفتم .
همه ی اینها را من گفتم . اما مگر می شود . میان آنهمه طا قت آورد . مگر می شود
، آنها را تحمل کرد . من فا را می خواهم که بیا ید برویم ولگردی کنیم . همیشه
ی همه ی شبها را بخوانیم . از همه ی کو چه های دنیا بگذریم . من فا را اینجا
نمی خواهم . من اعتراض می کنم . یک اعتراض معرکه می کنم .بر می خیزم . میآیم .
اسطوره هاتان را برای هم تفسیر کنید دو ستان . من میروم . میروم خانه ام چای
داغ مینوشم . این یکی درک خیلی ساده ست تا دو باره فا عصبانی شود . بگو ید .
بگو ید . این فرا وان سا ده ست .
آه . اما فا تو
به زیارت بیا . هنوز دلم هوای گرفتن دارد . هنوز می خواهم در خواب این طوفان
بخوابم . هیجان و خلسه ی همیشگی از چار سو روانه ست . اسطوره ها را رها می کنم
. میرسم به جعدی . رسیده ام به جعدی فا . راه آسان شده ست . سنگینی پلکم افسانه
شده ست آرامش به ابرهایم رسیده ست . دو باره پنجه ی خشک ، مو میا ئی ،
دیدارهای کوتاه را بخشیده ام . آنچنان بزرگوارم که می توانم دوباره دست تکان
دهم .
یک کلاغ در
حاشیه ی روبرو در مه گم شد .
قطار خا طره است
فا . قطار از اینجا که می رود من می مانم . من همیشه با قطار نمی روم . دست
تکان نمی دهم . حرکت نمی دانم . رو یا روی چیزی می رود ، دستها یی تکان می
خورد . این کدام نشا نه ست . ضربه یی آنگاه که می افتم . از خم همیشگی تو .
بخوابان . از سقوط دایم تو بخوا با نم . من بیم همه ی پریشانی توام فا . من
نگفته ام . هیچوقت نگفته ام آرا مش را با اسطوره ها رقم بزن . محتاج نیستی . تا
اسطوره بطلبی . می گو یم کبو جیه آقا ترین بود . می گویم اگر کبو جیه را نداشتم
، بی شک ، اکنون از فا ، کبو جیه یی می بینم که به گرفتگی ی همه ی مه ها ی همه
ی زما نهاست . با فا دیگر افسانه چکار دارم . حتما بی فا اینجا شلوغ است و شلو
غی بد است . بد رقه بد است . شاید روزی از التهاب آمدی و گفتی برکت از باران ست
و همه را مرگی ساده سوغات شدی .
کجاست ؟
کی ؟
همان که تو
میدانی ؟
رفته .
جدی ؟
جدی .
کجا ؟
کی ؟
همان که تو
میدانی . من واقعا نمی دانم از چه کسی حرف می زنی ؟
از همان که تو
میدانی .
دست بردار .
اینگونه نیست . برای خودت نگهدار .
جدی می گویم .
جدی ؟
نشد . اصلا نشد
.
نمیدانم .
میدانی تو .
نه .
میدانی .
میگویم نه . دست
بردار .
اما را هها وقتی
قطار نیست . وقتی قطار رفته است و آنها بر می گردند . این می گویم نیست . اصلا
این بدترین چیزی ست که به دست شما خلق شده است . تکرار ؟ بماند .
- آقا ...
- بله ؟
- قطار کجا بود
که رفت ؟
- نمی دانم ولی
از اینطرف رفت .
اشاره به همان
سوی که می دانست .
- صبح به این
اول صبحی !
مصیبت است . این
چرا از من میپرسید . من از این که آن بالا بود انتظار داشتم ، از تو اما ای ی .
گفتگوهای دیگری
که نمیارزد بگویم . کا جهای بلند از کوه بلند سا یه گرفته ان . من از گفتگو ها
سایه می گیریم . باید اکنون از اینجا بروم ، راه آهن و بدرقه و شلوغی – همیشه
صبح نا محترمی ست که من سا یه بگویم .
محشر بود .
نه ! تصمیم دارم
یک نامه برای تو بنویسم . فا بگو یم .اکنون دیگر حا صل های مرده رنگ داده ست .
خاک می گذرد . جنبش های واژگونه ای از پهنا عبور می کند . من اسب میبینم که
دامنه های زاگرس را خواب میکند. بر میگردد سوار میشود میرود قامت میگوید ،
همینطور . آرایش جدی و سخت مرور میکند . آنگاه هر چه از آن دورتر افتاده بیفتد
. تا یک رویه سرخ شود و رویه ی دیگر همیشه تاریک باشد .
کابوس سبزی از
کوچه میاید . من اینجا ایستاده ام . ایستگاه راه آهن . قطار رفته است . اما من
ایستاده ام . پا ییز . میگویم پوستم که کدر شده است ، حتما از سرماست . اینجا
مه غلیظتر از آن بالا نیست . اما فکر میکنم در یک ایستگاه راه آهن که قطار نیست
و هیچ بدرقه گر نیست ایستادن در مه آن باشد که من اگر از دور ببینم دشنام می
دهم . از عجز . چون اینجا هست که نیست . من کسی – چیزی را درمه ، در ایستگاه
راه آهن که قطار نیست دشنام داده ام . از عجز . گفتم زمین میگذرد . هیچ نیست .
پوستم تیره تر شده است . کاجی از دور پیداست . حتما کلاغی آنجا میخواند ، من
صدای کلاغ را با شمایل کاج می شناسم . کا فیست . تداوم از اینجا رفتنیست . هنوز
منتظر نیستم . فکر میکنم . اگر کبوجیه این اطراف پیدا شود ، من از کبوجیه همین
توقع را میبا یستی داشته باشم تا اینجا پیدایش شود . ضروری ترین کاری که بنظرم
میرسد .
بعضی از قدیم هر
وقت می خواستم کبو جیه را همینجا ، در همین ایستگاه خالی قطار ، همین ایستگاه
خا لی قطار مه مانند ، می یافتم ، با احترامی که میتوانم برای همه ی رعشه های
شبا نه ام داشته باشم . اما بعضی قدیمها مثل همین مسافران پا ییز رفته رفته اند
. از همه جای ، از همه سوی که امکان برای یافتن و دوباره یا فتن بود . دیگری
آنجا می گوید ؛ من از اصل کلاغ روشنی های مه آلود دستمال کردم ، برای فا
فرستادم ، بهترین سوغاتی که آدم می تواند برای فا بفرستد . چاره های گمان ،
ناتوانی غریبی دارند . انگار زوزه های گرگ گری از اعماق مه میدود –
خواب ؟
نه اصلا من خسته
ام .
&&&
راه میآمد .
چگونه ؟
سوال در همه حال
سوال نیست . گفتن را بگذریم .
نه - میخواهم
بدانم .
راه میآمد .
همیشه بر سر تاجی .
از عشق ؟
آری و نفرت و
ترس .
با عشق ، نفرت و
ترس چگونه می آمد ؟
عشق گذشتن از
نفرت و خشم و ترس مگر نیست .مگر نیست که اینها همه باید باشد تا عشق بماند .
عشق مگر اوج آن گره بیمار نیست –
نه – عشق مهربا
نیست . عشق گذشتن نیست . ماندن است . گفتن نیست . خبریست که هرگز گفته نمی شود
- میبینی ؟
نه ! هرگز ندیده
ام - اما با تاجی میآمد ( دیده ام آیا ؟) نوری پهنا میگرفت روزنه های بسیار .
اما می گویم از
گذشته های بسیار که تو میشناسی ، میشناسم – سر انجام را که اندوه میآید . تا
ماتم میآید .تا تلخی . تا سقوط ستاره یی سهمناک – در یک دم. هنگام که کهنه
میشوی .
اینگونه میگویم
تا مهربانی ها ، تا گذشتن های گذشتن .
نه ! تا آنگاه
با عطوفت نظر میا فکنی ، بر شیئی و بر آدم . بر همه ی دمان . یک کلمه . اویی در
تو جرقه میشود . رشد میکند ، ادامه میدهد .
نه ! گفتن گذشتن
است .
اما من میمانم .
وآنجا اوج ها یی
دیگر برایم سوغاتی غریب به ارمغان می آورد .هنوز آفتاب در آسمان ست و من حوصله
های داشته ام را بر باد می دهم .
فراموشمی کنم .
چگونه ؟
عادت کرده ام .
فرصت ؟
پیدا میکنم .
یکبار دیگر
امتحان نمی کنی ؟
امتحان تا کی ؟
ضرر ندارد .
بنفع و ضرر دیگر
فکر میکنم فکر نکنم .
از کی .
سوال و جواب
فایده ندارد .
میدانم که این
نیست .
چه چیزی این
نیست ؟
آن که من
میخواهم .
این چندمین دفعه
ست که باین نتیجه میرسی ؟
دیگر نمی دانم .
فراوان بار . میدانم اینطرفها نمیتوانم پیدایش کنم.
یعنی آنطرفها
پیدا میکنی ؟
نه ! همه چیز
برای من یعنی اینطرف .میدانی دیگر اینطرف و آنطرف معنی ندارد .تقصیر کلمه بود .
ولی ...
سکوت بهتر نیست
؟
تو میخواهی
تشخیص بدهی ؟
چه چیزی را
ممکنست من بخواهم تشخیص دهم .
همینکه کدام
خوبست .
فکر نمیکردم
اینطور قضاوت کنی – اگر چه اینهم مهم نیست .اما فقط میگویم من به خوب و بد دیگر
فکر نمی کنم .این از آن ِ دوره ی بچگیست .همان سن ها که استخوان آدم رشد می کند
.
حالا ؟
فقط میگویم دیگر
استخوانهای من رشد نمی کند ، کافی نیست ؟
دوباره شروع
میکنی؟
معنی نمیدانم –
نمیدانم چطور باید حرف بزنم – اما میدانم آنی را که من میخواهم این نیست .
اکنون آفتاب
عمودست و من تصوری مشکوکم .از برهوت . از تو . وقتی کویری زندگی میکنم ، چیزی
شبیه سیمرغ وبالم می شود . میروم از استخوان برهنه تر نگفته هایم را به
مزارستان می سپارم .
در یک غروب به
آفتاب کویری ، من از مزاری دیدار کرده ام .و رکعت های نخوانده ی نماز را به
پیشانی کویر بخشیده ام . تا تنها یی ی نماز اگر همه ی
مها جرت نبا شد
– برای من لا اقل تصوری از تصویر ها ی پیشا نی هایم است . که من فرزند پیشا نی
م . که من سر شار پیشا نی م . و تا اینهمه را که دور ریخته ام تا این همه را که
به آسانی فراری داده ام – چون صا عقه یی همیشه ترس به مژه هایم رسیده ست . تا
کوری م را نشانه ی این در به دری بی دلیل بدانم . کدام خاک مرا سزاوار نیست
تا قحبه یی را که از شاهرگم تنفس میکرد به طفلی حرامزاده بسپارم و نماز کویر ام
را ناخوانده رها نکنم . اکنون که معصیت از صحیفه گذشته ست . پری کوچک خسته
صدایم میکند ، به صدایی که هرگز بوی شما را نداشته است نخواهد داشت . به صدایی
... بوی مزار قدیم از توی قدیم در خوابم سیصد بال سیمرغ – چون هیا هوی ظهرانه
.اکنون آفتاب عمودست . میخواهم بروم آنجا نگاه کنم . همه ی اینها را که اینجا ،
این پا یین ( یا این بالا ) مانده اند . یک دم نگاه کنم . آیا تکلیفم را
معلوم کرده ام ؟ آیا جدا شده ام ؟ چقدر ؟فکر نمی کنم . حسا بگر نبوده ام تا از
پیش جدا شوم . یکدست کافیست . این جوهر اکنون چه دروغها که نگفته است . تو
میگفتی و این گفتن جز پریدگی شاهرگم چه میتوانست ارمغان دهد . کودک ها یی که
شادی آفریده اند – خا طره ی سیصد بال را خواهند گفت . تو میگفتی و این گفتن
برای من همهمه ی همه ی دروغهای تو بود . چون تکلیف که من نمی دانمش . و جوی آب
که دوست نمیدارم و جنگل که خفه ام می کند . و شما که از پشیمانیهایم دشت تا دشت
پشیمانی
آفریده اید .
اما تو می گفتی – تا هنوز ندانسته ام را از گذشتن شما بگویم – آیا هنوز تمام
نیست – آیا هنوز من اعتراض هایم را تمام نکرده ام . مثل یک حکایت باید هنوز رنگ
باخته باشم . یا تویی با شک که هر لحظه بیشتر صاعقه یی میشوی که شروع خوابست .
اکنون آفتابست و تابش ست که شستشویی شرور دارد . و من صاعقه ام . صا عقه ی
پشیمانی ام . چون بلا تکلیفی . هنوز با اینهمه که در کنار من است . کنار نیا
مده ام . کنار نخواهم آمد . کنار نخواهم ماند .
اگر چه از پله
ها می افتم و در افتادنم به افتادن اعتراف می کنم . و بدن چپم نمی خواهد .
نمیپذیرد . کمکم نمی کند . حتی بدن چپم .اکنون همینجا – تصوری از تصویر های
مشکوکم . حرامم . باتلاقم . خوابم . شروعم . صاعقه یی افسانه یی . سوخته ام .
سوزانده ام . میسوزم . تا این بدن چپم که همکاری نمی کند . نمیپذیرد . تا من
این افتادن را معنی کنم . رها یی ، زندان ، کدا مست ؟ که من هیچ نمی دانم .
گیجم . رنگها را تشخیص نمی دانم . باغ نگاه نمی کنم . گل نگاه نمی کنم . تشخیص
نمی دانم . و به نهایت اگر به کویرم بازگشتی باشم دلیلی روشن ازهمین یاوری ها
خواهم داشت . سوزن سوزن هر چه میربایدم ، هر چه میکشاندم ، هر چه اینگونه
نیستیم میدهد .
روا بود که
سزاوار نباشم . از خاک . از باتلاق . به کدام تاوان پس دادن . به کدام مقایسه .
ای ی ! تا با رفتن پشیمانم . تا با رفتن افتاده ام . تا با رفتن بدن چپم
نمیخواهدم که تو نمی خواهی م . که در این ظهر رهایم میکنی . تا من هیچ ندانم .
ای ! افتاده ی افتادن ! ای روزگار حرا می ی تشنگی ! له له زدن . در بی مرگی به
عزا یی دایم دست به گریبان بودن . این خفگی ، خفقان . این نرستن . خشک شدن .
خشکیده شدن . خشکاندن . اینهمه – اینهمه نابودی . من ایوان تدارک دیده ام . از
آتش سوخته ام . بدن چپم اما یاری نمی کند . نه – دیگر نه – چون پسین بگو ی .
تدارک ها تبرک کنیم – و بگریزیم . سراسر هیا هو و حادثه نیست. دیگر با تلاقی که
نتیجه ست . که اینجا رویشی سراسر تقطیع شده از خون منجمد . من چگونه به اعتراف
به اعتراض تو تولد یابم - که رفتن نه ساده رفتن در یک رگ تبعید شده است . و
اینهمه ی رسته در کنار من خوابی با ستانی را سراغم کرده ست – تا من به اعتراض
بنشینم – از آنچه پشیمانی پشیمانی رسانده ست . نه ، دیگر چون طبلی قدیمی می
شوم فراموش می شوم . و تو در آستانه ی یک رنگین کمان – دم مرگ – با لبانی کف
کرده – نفس آخر – نفس قطع – قطع دایم . همان دم . بگویانم . همان دم که تو بهشت
می شوی . بهشتی از جهنم رحم .
از کوچه می آمدم
؟ نه شاید از رستوران راه آهن – شاید از ایستگاه راه آهن . اما وقتی میآمدم ظهر
بود . میدان . آفتاب با لا بود . مردم پا یین بودند . مثل همیشه . شلوغی بود .
همه ی چیزها یی که ممکنست در یک ایستگاه راه آهن با شد بود . گفتم بروم آنجا .
گفتم نه بمانم ، آنجا را فقط آخر شب دید . آخر شب طوری دیگرست . اصلا دیگر ست .
میگویم اما تاکسی خالی پیدا نمیشود . مجبورم کاری کنم . آبجو بد است . وقت
پولداری آدم آبجو میخورد . شوخی های احمقانه و دوست داشتنی ی قدیمی . عزیز و
باور کردنی . همینطور دیدم راحت یک تا کسی خالی میگذرد . ایستاد . سوار شدم .
- کجا ؟
- آقا بروید شهر
آرا .
- با شد .
گفت و راه
افتاد. نگاه کردم . ههنوز نمی توانند مثل من راه بروند . میدانم فرصت میخواهد
.
راننده گفت : با
اجازه .
گفتم : خواهش می
کنم . میتوانی .
توانست . یکی
جلو نشاند .
گفتم برادرم را
بیجواب نگذارم . این چندمین نا مه ست که نوشته . میخواهد متوجه کدام جریان بشود
، تا خرابتر نشود . حیفی ساده از بغلم پر کشید و افتاد . مثل همان افتادن که
شروع ماهیست . دلهره وار بود و ماند .برادرم یک جمله ی ماه نوشته بود – هیچ چیز
باعث نمی شود تو نیا یی . خیلی ساده و روان و خوب . بهترین جمله ی دنیا . جواب
همین است دیگر ، هیچ چیز با عث نمی شود که بیا یم . برادر – برادر – خوب و
صمیمی – از آفتاب عالمتاب هم شیداتر و پر زور تر ، برادر من . اصلا آفتاب ،
آفتاب .
نگاه کردم -
دیدم راننده تنهاست و این میخواهد از من حرف در بیا ورد . شوخی های بیهوده می
کند .
گفتم : آقا
میتوانید آرام با شید ؟
گفت : آقا من
خوشم نمی آید آدم اینقدر گرفته باشد .
گفتم : اگر
بگویم شما سبک تر می شوید .
گفت : نه سبک تر
میشوید . میخواهید برویم با هم عرقی بزنیم ؟
گفتم : آبجو
خورده ام .
گفت : بهتر .
- کارتاچه میشود
( هیچ چیز باعث نمی شود ...) عرق !
گفت : میکنیم
- کار را هم می کنیم .
گفتم : مهمان من
.
- اختیار
دارید - لطف کنید - بنده دعوت کردم .
- اگر اینطور
است پس برویم شهر آرا .
گفتم : فرقی
نمیکند . توی راه شهر آرا هم عرق فروشی خوبی هست .
به این دیگر چه
بگویم . باید بمانم اما . اینطور گفتن اصلا کار ندارد . دروغ ساده شنونده
های خوبی دارد . فرا وانی ی تو - هیچ چیز باعثنمی شود تو نیا یی - این اما
نشد -
- آقا باز هم
میخواهی ؟
- شما خیلی خوب
عرق میخورید - من می خواهم بشناسمتان – چه میخواهید ؟
مدتها بود که در
جمع نبودم . اصلا من از عرق بدم میآید – از سیگار بدم میآید . من از عرق خوری
فقط لو بیا خوردنش را دوست میدارم . تو نمی گفتی با یاد من لوبیا خورده یی -
تورا که من همیشه گیاه عشقه دیده ام . به یاد یاد دوست لوبیاییم که همیشه به
یاد من لوبیا میخورد . گفتم دوباره لوبیا بیاورد – راننده گفت : آقا شما خیلی
لوبیا دوست دارید ؟ - گفتم : مزه ی عرق است دیگر . اهل این دوره ست . من اصلا
خاک دوست ندارم .
خندید . مدتها
بود خنده ندیده بودم . قسم به جان دوست هم لوبیا ییم . همان عشقه ی دوست داشتنی
که عرق برایش آب است . عشقه شوخی نیست – باور نمیکنید - قبول .
داشتم مثل مه
میشدم .
گفتم : آقا من
میترسم .درست است که مثل آب روان میخورم - اما عرق خور نیستم - هنوز هم طوری
نشد ه ام .
راننده گفت :
میشوی – صبر کن اثر خودش را میکند .
- کی ؟
- خیار شور هم
بیا ورم ؟
راننده گفت : چه
تان شده ؟
گفتم : هیچی
والله ، هیچی .
- نه بگو ، من
از همان وقت که سوار شدید – بله آقا بیار – هیچی ، نه دیگه هیچی - متوجه شدم
، میدانستم .
گفتم : نه آقا
- هیچ چیز بخصوصی نیست – زنها که میدانید گاهی وقتها حالتی پیدا می کنند -
در مردان هم یک طور دیگرش شاید باشد .
خندید – چه خنده
هایی - عیش دارد . بماند اما . نامه های آن یکی . آن سرباز که میخواست
تسکینش دهم . آن دانشجو - رها کنم . من فقط همان یکی را دوست میداشتم که شا
هکارترین جمله ها را به یک جمله داد ، هیچ چیز باعث نمی شود تو نیا یی - اما
راحت شدم . نامه ها - درد سر دارد وا قعا . نمیشود تونیا یی - اما راحت شدم
. نا مه ها - درد سر دارد وا قعا .
راننده گفت :
باز که توی خودتان هستید ؟
گفتم : اشتباه
میفر ما یید قربان - من نیستم .
گفت : بگو یید
گفتم : وا قعا
میخواهید بدانید ؟
گفت : بله دیگر
.
گفتم : آقا فقط
همین را می گویم - زنان را ستا یی سگان را ستا ----- که یک سگ به از صد زن پا
رسا .
شروع مبا رکی ست
.
گفت :
گفتم ،
گفتم : چی را
گفتی ؟
گفت :
گفتم ، همین را
دیگر . همان اول گفتم - ادامه بد هید .
واقعا
نمیدانستم شاید کار عرق بود . اما واقعا نمیدانستم . آخر به این چه بگویم .
به این که مرا آورده تا کنجکا ویش را تمام کند چه دروغی بگویم .
راننده گفت :
میفرمودید .
گفتم : ممکنست
بفر ما یید چه میفر مودم .
- همین دیگر ،
جریان زن را .
گفتم : آها ،
نه آقا زن نبود .
- پس چی بود ؟
- دختر – دختر
بود . یعنی رفیق من اینطور فکر میکرد .
راننده استکان
ها را پر کرد . نو شیدیم . تلخ بود . چقدر از عرق بدم می آید . چقدر او هم
بدش می آمد . وا قعا .
راننده گفت :
رفیقت را میگفتی .
- آها – رفیقم
را میگفتم .
خوب .
من هم گفتم .
راننده گفت :
مثل اینکه ما را غریبه میدانی ؟
گفتم : نه شما
غریبه نیستید . شما مادر قحبه اید .نفهمید شاید . گفت : با کسی که عرق می خورید
، دیگر اینحرفها نیست .
گفتم : درست
میگو یی . آقا - حضرت عالی درست میفرما یید .
سیگار تعارفم
کرد . نگاهم کرد . وا قعا میخواست بداند .
گفتم : آقای
راننده - شما غریبه نیستید - هیچکس غریبه نیست - چه عرق باشد چه نبا شد .
قضیه اینست که من یک دوست خیلی ماه و نا زنین و دوست داشتنی داشتم . رفیق
دوران بچگی . خیلی هم درس خوان بود . بیچاره خانواده یی داشت . سرش به کارش
بود . دانشکده هم می رفت . دانشجو بود آقا .
راننده گفت :
درست .
گفتم : بله با
دختری آشنا می شود - سر راست تر بگو یم - عا شقش میشود . پسرک شهرستانی بود
. مثل من آقا .
راننده گفت :
خوب دیگر .
گفتم : بله
دخترک را دوست میداشت . با من هم آشنا یش کرد . دختری نجیب و سر به راه بود
و از این دو ره یی ها نبود .بله میدانید دیگر .
راننده گفت :
همه شان جنده اند .
گفتم : نه آقا
- خوب و بد دارند . مثل همین عرق است آقا .
- عقیده ایست .
- خوب .
- بعدش را بفر
ما یید .
گفتم : تمام
میکنم برادر . دو ستم پدرش را آورد – ما درش را آورد - دختره را دیدند .
دختره را پسندیدند . و قرار بود با هم از دواج کنند . وا قعا علا وه بر
اینکه دوستم پسر ماه و نازنینی بود . دختره هم ماه و نازنین بود . و قتیکه
غریبه میدید از خجالت سرخ میشد آقا سرخ .
راننده گفت :
توی این دوره !
گفتم : بله
- آقا توی همین دوره .
- حتما پدرو
مادر حسابی داشته .
گفتم : کی پدر و
مادر حسابی ندا شته ؟
گفت : همینطور
میگویم دیگر . همچنین آدمی باید توی خا نواده ی محترمی بوده باشد .
گفتم : خانواده
یعنی محترم ، میفهمید .
راننده گفت :
بله .
و میدانستم که
نفهمیده است .بدرک بفهمد یا نفهمد . پیشا نیم عرق کرده بود . من صد بار
گفتم ، بتو هم گفتم . من عرق نمی توانم بخورم . اهل عرق خوری نیستم . معده
ام نمیگذارد . همان حرف تو . فقط اهل دروغم فا . فقط دروغ میدانم . قلابی
ترین قلا بی هایم . به راحتی ی هر چه که باور کنی . اگر چه میدانم . با ور
آگاهانه ترین کلمه ی احمقانه یی ست که تو از بر میدانی . اما قسمت کرده ام .
همه چیز را .
سهمی ندا شته
ام . تا با تو در میان بگذارم .
را ننده گفت :
میبخشید .
گفتم : چی را ؟
گفت : تنها یتان
گذا شتم - عذر میخواهم . وضعم زیاد خوب نیست - و قتی مشروب میخورم با ید
فورا بدستشو یی بروم .
گفتم : ای آقا .
ای آقا عرق خوری
همین است دیگر .منهم یکبار همینطور شده بودم . خوب شدم .
راننده گفت :
موافقید برویم . بقیه اش را توی تاکسی تعریف کنید .
گفتم : حتما
راننده برخاست .
از توی آینه به
جاده نگاه میکردم . بیشتر لجن کنارش مجذوب میکرد . سیا هی ِ ماهی داشت .
اینبار کنارش نشستم . به درخت ها نگاه کردم . نیا فتم ، آنچه را که
میخواستم .آنچه را که خواستنی ست فا .با یک برگردان مژه ات از دست
داده ام .
درختی تنا ور . در بایر آنهمه نمک . سزاواریم را توا نا یی ی دیگر بگوی . فا
. زمانه یی به تلخی . چهار صد ملیون صدا . چها رصد ملیون ضجه - آه ، امروز
در قبری کوچک در مسجدی فراموش شده آرمیده ست .چگونه بگویم . من ندیده دیده ام
. چگونه ناگهان عزایی همیشگی – گریبان اینهمه را که تو نیک میشناسی گرفته
ست . آه ، اکنون مها جرتی آغاز میشود – در بُعد ِ زمانی بی نام که پتیاره
پروریده ست . و تو را و مرا رها یی موجا موجی ارمغان
آورده ست . با
رها گفتم آن چشمان دوست داشتنی را گسترش رودخانه یی عظیم میگویم که برای غرق
شدن محتاج تفکر و تفهیم نیستم ، که تو تولد زمانی فا . فای باکره ی ساده بر
تباری تباه شده . چگونه من و تو میتوانیم دوباره بنشینیم و ریزش برگها را در
جاده یی شلوغ تحسین کنیم . راه برویم و از سادگی ، زندگی شویم . چگونه فا ؟ آیا
این بازگشتست ؟آیا به ناچاریم افزوده شده ست تا بگذشته بر میگردم . آیا گذشته
ای داشته ام ؟یا من و تو گذشته ای بوده ایم ؟یعنی خا طره . خاطره ی خاطره تامرگ
. نه فا . اگر تو خاطره یی بوده یی پس کدام زندگی من است ؟ آیا نشانه ها یی از
تو سر شارتر در من بوده است ؟ فا ، من – توام . به اویی که تویی . به او یی که
تو میدانی . او .او. او. سقوط ستاره یی سهمناک تولد توست فا . به یال اسب
میگویمت . به آفتاب غروب . اکنون که برگی هستم در
پا ییز . چه
نیاز به منازعه یی فا . این کندو کاو ها را تو شروع کرده یی . و بیهوده .با
توست . تنها تو میتوانی قضا وت کنی چون مهی دور شو .تا همیشه دوری معنا یی عظیم
تر از زندگی داشته باشد .از من .
راننده گفت : چی
شد ؟
گفتم : چی ، چی
شد آقا ؟
گفت: هر چه
منتظر ما ندیم ، خودتان شروع کنید نشد که – ما داریم بشهر آرا میرسیم .
گفتم : نه، شهر
آرا چه خبرست ؟
گفت : والله خبر
تازه نیست .مثل سابق .
گفتم : پس چرا
آمدیم ؟
راننده گفت :
مثل اینکه عرق کار خودش را کرده است .
گفتم : ممکنست
بفر مایید عرق چکار میکند ؟
گفت : هیچ .
یادتان رفته قبل از عرق خوری چه می گفتید ؟
گفتم : درست
میفرما یید . من خیلی وقتست یادم می رود چه میگویم ، شما
بفر مائید ،
چون ، حتما حواستان جمع تر از من بوده .
گفت : هیچی ،
وقتی سوار شدید گفتید شهر آرا
گفتم : خوب -
حتما گفته ام – میرویم
گفت : دنباله ی
ماجرا را نمیگو یید ؟
- حتما .
- به گوشم .
- کجا بودیم ؟
- آنجا که
میخواستند خواستگاری کنند .
گفتم : به شرطی
میگویم که مرا بر گردانید راه آهن .
راننده گفت :
چشم .
گفتم : درد نکند
.
نیلوفر های خانه
ام را باد میبرد . حصاری داشتم . مهربانی داشتم . راهوارم . اما آمد و رفت دیگر
دشت اقا قیا نیست .پلک مینهم . شبنم می شوم . شبنم خواب و خاک . در آتش هیمه ها
یی دور دست میسوزم .نیلو فری کنار خانه ام رشد میکند ، سبز میشود ، راهی دارد .
راهبانه از تو بگذرم . ملکه ی باران در شبی که فراوانی داشت مرد .ملکه ی باران
درفرا وانی ی شبی که مرگ بود میلاد پذیرفت . آه . چگونه خانه خانه خواب
بخوابانم .بروم .بگویم ، آه .
نه ! دیگر برگ
میماند ، برگ . همیشه خامم ، همیشه . پری ی کوچک ، خواب هزار سا له ست هیچکس
نیلو فری ی جاده را باز میگرداند . گرداندن . آه . بروم . برو یانم . در کجا
تبرک یافت ؟ شب کجا ؟ شبانه ی را هی ی گریانم .بارانم . عریانم .
روزی آفتاب
خواهد شد . باران خواهد شد . خواب خواهد شد .
کناره ی کنار را
یادآوری م .شب یاس میدهد . باران هنوز باران .آه آنسوی تاریکیم چه میگذرد .
اشباحی خواب
اندود ، در خواب رگانم پَر میگیرد ، بال مکی شود ، بال ، بال . حس میکنم دوست
میدارم .
روزی باد ، خانه
میسازد . از دیوارهای اطراف موجی شکفته میشود همچون فا ، دریا وار ، از دروغ و
قسم . یاری ی دیرینه را به هرزگرایی روانه کرده ام .کلمه یی که از پیشانی تو
میگذرد و روانه ی همهمه و اوج میشود ، تا مرا برای سفارش خزانه ی دیر باروری ،
از صورت دایمی این گذرنده بر خط زمان ، همه جای که همهمه نیست وگریه هست . از
اوج کوچ کهنه تر ، تا صعود ، از شرق ، گاه طلوع آفتاب ، وقت مرگ ، هوای گرگ و
میش ریا ضت تن می دهد . میدهد ای حضیض خوابشده ی همه ی تبارم ! توبنام مرا بر
زبانی ،آری ، از زبان یک گیاه تا در
خیا بان متروک
بچرخم . فواره یی تازه که از کناره ی اسفالت این خیا بان جدید میگذرد ، تا
اینگونه که من موجم بر کناره ی این تیغه افتاده . من سنگم از تو بارورتر که مرگ
میا یی ، چون نحسی ، اگاه ترم از سیزده ی اقبا لمند . ای موج موج ، که نشانه
های نشانه ام را به نشانی مکرر ارتجاعی قانون میدهی . تباهم .
اسفالت دید خیا
بان جدید را که از خیا بان کشف گیا هی ، ساخته از زهرابی ی من نام چون گریزی
ناگاه ، که از پلک بیفتد و رویشم را تباری از کاغذ بیلا ید . از ململ باران
هشیار هشیار میخوانیم چون خسته از خستگی ی خوف بشناسد ،
ریا یی تازه از
تو که جوانی ی بیست ساله ام را به سخره گرفته یی . بزدای رنگ دایمی را از
دیوار کهنه ، چون پوستی که از تگرگ به نشانه ست ، موشی روشن کورم کرده ست .
هزار دروازه ،
روی شکستگی ابرو ، ابروی بافته از پوسته ی بلوط ، چون روح روای رودارود .
تومیروی – امان
داده نداده . شیبی سراسر مخمل میاید . تا تباری دیگر این ناهموار راناهموارتر
کند . تا چند گره چه بوده یی .تا اینگونه نگویم . از گفتن بگذرم . که هر چه حا
صلست و مانده ست و بوده ست ، تفسیری از تباری ست که هیچوقت رها یی نیا فته ست .
زنجیری تنها زنجیری ، بی نام . گردابی که نام
ندا نسته ا ست
.و نخواهد دانست .تو می روی – برکت میرود .خاک میرود پیشانی میرود . همین .
رفتن . تنها بسا دگی پوستی از مار بجا مانده در دشتی که از دشت شروع شده ست .
امروز زخمه ها یی از نور بر پیکرم زخم میشود . زخمه ها یی از زخمه ها یی ، شکوه
شریانهایم را تولد تولد باد ! همیشه زایش ! همیشه دگر دیسی ! همیشه لا یه ای
دیگر . تا مذهب راهبرم بوده ست . از اوج این افتادن . تو میروی . از بعد از
ظهری به بعد از ظهری . از زمان به زمان . نه ، این پذیرفتن نیست . با اوجی از
افتادن .شاهرگم قسم میشود . تا دلم همیشه شهری باشد از رنگین کمان معاد .
تو
میروی تا من بپذیرم
امان داده نداده
– تو میروی . در خلاء قدمت قدیمی که خوب هوا نمی گرفت . و دریوزگی دیوار های
تنها یی ی من بود . میتوانم از تنها ییم نشانه هایی بگویم تا گذر مویر گم را
بدانی .و این خلوت متلا طمی که همیشه رنجهایم را افزون کرده ست . بگویم آری .
بگویم نه . دانستن چون حجابی احمقانه خدایم میکند . اما قدمت قدیمی که خوب هوا
نمی گرفت ، چون سرزنشی تلخ ، کوبش دلم را شدید می کند . تو میروی و این رفتن پا
یا نیست پایان . که چیزی قطع می شود ، که این قطع چیزی را شروع میکند ، که
ادامه . ادامه ی رها کردن . یا فتن . یافتن رها کردن . رها کردن یا فتن . به
شوخگینی که گریبان می گیرد .آنگاه که چون ستاره ای رو به تکروی مینَهی و تمام
میکنی . همین . همین که می افتم . از پنج پنجه ی خشک . از سه ستاره . ملکه ی
ذهنم باش . رحم . به فرا وانی ی پشیمانی . چون باز میگردم . چون مراجعتم . تا
سرشار پشیمانی . خدا یی قدیمی را از برکت اینهمه کدورت برهان . نه ! دیگر روزی
که برای همیشه ادامه می یابد . با همین ها که می لولند . که لولیده اند . که
خواهند لولید . بی کاستی . و تو نمی توانی تما شا کنی . شوقی سیا هم می کند .
از ترکیب توهم و هذیان . بخوان ! روزی را که تردید دغدغه بود و باران از لطف ،
پیکری خنیا گر را شقه کرد .
نه ! دیگر
دیواری طو لانی به روزه میکشاندم – علفی خواهم شد – تباه تباه .
میخواستم این را
برایت بنویسم ، ولی فکر می کردم ؛ حتما تعجب میکنی ، ولی گفتم حتما حالا دیگر
از تعجب و اخم و تَخم کردن گذشته و راحت می توانم بگویم . حتما تو آنوقت ها
زیاد متوجه ی آمدنش نبودی – چطور به مادر مهربانی میکرد . چطور با خواهر اخت
میشد . حتی میگفت تو هم خوبی . من گفتم حتما حساب دو ستی ست و هیچ چیز دیگر
نیست .این خیلی عادیست . حتی میگفت تو هم خوبی و توهم اگر توجه میکردی همین
نتیجه را می گرفتی . من گفتم خواهر دوستم است دیگر ، و تو حواست هست ، حتما ،
که چقدر ما باآنها خودمانی بودیم . بعد یک روز تلفن کرد اداره ، گفت می خواهم
بات ازدواج کنم ، خیلیَم دوستت دارم ، تو میدانی که من نمی توانستم ازدواج کنم
. خرج تو بود ، خانواده بود . تازه از ، اینها گذشته ، آن خانواده ای که آنها
داشتند با آن پسر عمو ها ، همه اش فیس و افاده بودند و خیال میکردند از کون
آسمان افتاده اند و ما بچه گدا ییم ، من که همه ی آنها را سگ در خانه مان هم
حساب نمی کردم ، بهش گفتم من و ببخش من نمیتونم قبول کنم . من حالا سنی ندارم
، تازه من خانواده مونون میدم . باید برادرا ، و خواهرامو بفرستم دانشگاه .
دیگه نمی تونم لا اقل تا دهسال دیگه ازدواج کنم . گفت من بات میسازم هر طور که
دلت بخواد . وا قعا دوستت دارم . گفتم آخه تو یه چیزی میگی ولی من واقعا نمی
تونم . میدونی نمیخوام بگم برادرات ممکنه حرف بزنن که میدو نی میزنن . مخصوصا
آن برادرت که رئیسه و همیشه من و مثل یه کارمند خودش تصور میکنه اصلا من
نمیخوام به این چیزا فکر کنم . گفت من و دوست نداری بهانه میاری .گفتم تواینطور
فکر کن و تلفن را قطع کردم . بعد رفت چند نفر را واسطه کرد . وضعم را به همه
شان گفتم . گفتم نمی توانم . بعدبالا خره یک شب پسر عموهاش دعوتم کردند خا نه
شان . میدانی که من چقدر بهشان محبت کرده بودم . عرق بهم دادند که ازم حرف در
بیا ورند . بی شرفها اقلا خوبی های تو را درنظر نگرفتند . خیلی چیزها گفتند
ولی متوجه شدم . گفتم اگر عرق هم نخورده بودم همین حرفها را میزدم .شما اگر من
مثل خودتان مغازه دار بودم جدی تر حرف میزدید .
- چیز دیگه یی
نمیخواین ؟
- چرا - آها -
یه قهوه بدم نمیاد .
بالا خره یه شب
پسر عمو ها ... همین حرفها را میزدم . شما اگر من مثل خودتان مغازه دار بودم
جدی تر حرف می زدید . ولی من نیستم . شماها خیلی نامردید . ول کردم آمدم خانه
نشستم . آنوقت تو تازه آمده بودی . همانشب میخواستم جریان را به تو بگویم ولی
نشد . نمیدانم چه باعث شد که به تو نگویم . شاید یک دلیلش این بود که جواب ترا
میدانستم . تو به برادر بزرگش میگفتی انگلیسی ، میفتی ، خیال میکنند تمام مردم
نوکرشان هستند . از بس زیر دست انگلیسها کار کرده عادتشان را پیدا کرده . ولی
به خدا انگلیسیها آقا بودند . این خر عوضی عادت داشت . اینطوری . بعد دیگر
رابطه را با آنها قطع کردم . هر چه برادرش گفت بیا ، دیگر به ما سر نمی زنی .
گفتم گرفتارم . به تو هم گفتم نرو بیدلیل . آین آنچیزی بود که شنیده بودم
میخواهی بدانی . مثل اینکه هنوز منتظر مانده ، تو چه فکر میکنی . من که اصلا
حوصله اش را ندارم . با اینکه حالا یک کمی دست و بالم باز شده .
قهوه گذاشت روی
میزم .
می دهد قلبم
گواهی ، در غروبی سرد و ...
- آقا لطفا این
صفحه را عوض کنید .
- چشم .
ولی نمی شود ،
واقعا نمی شود . باری امیدوارم که خیالت را راحت کرده باشم . اما اتفاق جالب .
آن کتابفروش دیوانه حتما یادت مانده . با یک فا حشه عروسی کرده . همه ی شهر هم
خبر شدند . و اغلب بچه ها خانه اش میروند . کلی سر حال آمده . بچه ها میگن دیگه
چِرت و پِرت نمیگه . فحش هاش و دیگه به اون خاندان نمیده . میگه آخر زندگیه
دیگه ما باید همینطور لجن بشیم . منتها من اصلشو پیدا کرده م . اتفا قا بچه ها
میگن سراغ تو را میگرفت . یه کارت برات فرستاده خونه . که بهت برسو نیم میگفته
که اون تنها آدم نازنین اینجا بوده . به بچه ها گفته که تو یه روز بهش گفتی که
آدم اگه زن بخواد باید اصیلشو گیر بیاره ، گفته به نظر فیلسوف اصیلترین زنا
جنده هان و منم از همین حرف فیلسوف مورد قبولم پیروی کرده ام . جندهه رو میاره
تو کتاب فروشی کمکش کتاب میفروشه . خیلی وضعش هم رو براه شده . دیگه فوتبال هم
بازی نمیکنه . یه چیز دیگه میخوام برات بنویسم . گرچه میدونم برای تو عادیه اما
مدتها باز منو گرفتار کرده ، حمالی که
پا یین خونه
مون مینشست و زنش خراب بود یادته . چند شب پیش اسهال گرفت و مرد ، خیلی راحت .
بعد هم شهرداری آمبولانس آورد و بردنش دیگه خبر ندارم چی شد ....
حوصله ی خواندن
بقیه ش را نداشتم . تایش کردم ، توی جیب گذاشتم . قهوه ام سرد شده بود ، نوشیدم
. این برادر نازنینم هر چه مینویسد جمع نمیکنم . اگر چه حالا دیگر دیر به دیر
مینویسد ، یا شاید اصلا نمینویسد . مدتهاست ننوشته است . من اگر روزی تصمیم
بگیرم . حتما به چشمهای تنها صورت خوب – برادرم بر میگردم .
کمی قهوه . نگاه
کردم . زیاد شلوغ نبود . آنطرف که روشن تر بود ، خیلیها نشسته بودند .اغلب دو
نفره . بعض جدی حرف می زدند . عده ایشان بِرو بِر همدیگر را نگاه میکردند .
بعضی سه چهار نفره . فکر میکنم می خندیدند . میزهاشان شلوغ بود . توی این بعد
از ظظهری اینها چه میخوردند .
دنبال سیگارو
کاغذ گشتم . روشن کردم . بعد آن نامه را دیدم . چند بار بود میخواندمش . مهم
نبود . من همیشه همینجا اگر بنشینم باید نامه های برادرم را بخوانم . و بعد
برایش جواب بنویسم . فرستادن ویا نفرستادنش مهم نبود . اینکه بنویسم . این اما
نامه ی آخری نبود ، نه ، این نبود . راحت تر خواهم گفت . اما . قهوه تمام شد ه
. آب خنکیست ، مینوشم . راحت تر . ولی . چطور ؟ . سلام خوبیت را میخواهم .
اینجا هوا هنوز گرم است . آفتاب داغ ، زمین داغ . چیزی که تو دیوانه اش بودی .
گرفتاری های نیامدنت زیادتر شده ست .
خانواده امیدوار
بود که تو درست را تمام کنی وبیا یی .مساله کمک به من نیست . مادر روز شماری
میکرده . خودش همیشه میگفته این بهار تو دیگر درست را تمام می کنی و میایی ، و
این دو بهارست که تو هنوز تمام نکرده یی . چیزی هم برای دلخوشی آنها ننوشته یی
.مادر فکر میکرد تو آنجا با یکی از آن دخترها روی هم ریخته یی و آنها را فراموش
کرده یی . بعد با غصه میخندد . میگوید تو اهل این کارها نیستی . اما به تو
میگویم . هیچ چیز باعث نمی شود تو نیایی . رفته ها که نمی آیند . اما تو
میتوانی فا صله ها ی کوچک بسازی . آرامش را جبران کنی . یکطوری فکرش را بکن .
دیشب هم همه ی بچه ها آمده بودند تلفنخانه ، تا با تو صحبت کنند . همه . اما صا
حبخانه ت گفت تو رفته یی بیرون .من بمادر نگفتم .گفتم که میگویند دانشکده است
.اما فکرش را بکن .برای تعطیلی هم اگر شده یکروز بیا . اینها هیچ تقصیری ندارند
. سرو صدا زیادتر شده حوصله نشستن ندا شتم . و نه آیا وقتیکه مجبور میشدم به
گذشته بر میگشتم . اینطور نیست . روزی بیشترنمانده تا باو نزدیک شوم تاحتی نامه
های آخری این نازنین را پاره کنم .که من هیچ برای گفتن ندارم . مگر همه ی هستیم
این نبوده ست . نخواهد بود . این بستگی . بستگی کی پایان میپذیرد . آیا همین دم
پایان نپذیرفته ست . همین لحظه ، حس بریدن . چه چیز را میخواهم بدست بیا ورم .
آیا چیزی اینجا هست که من بخواهمش . یا برایش جدا شوم . یا نه ، فقط منظور جدا
شدنست . همین بریده شدن . باشد .گیجم . من از آفتاب لذت برده ام . شلوغی را
عاشق بوده ام . همخوابگی را . و بریده ام . تاکی این بریدن باید ادامه داشته
باشد .بیرون . پشت پنجره آفتابست . بوی پاییز با نور آفتاب قیامت میکند .
خیابان .
برگها را همه جا
مدفون کرده ست . آیا عمری به یک برگ افتاده اندیشیدن احساساتی بودن نیست . آیا
وقتیکه معتقد میشوم این برگ باید بیفتد چرا دوباره تامل میکنم . تا از این باید
هزار چهره ی مرده ام را توجیه کنم . من که گاه گاه هنوز تصویر های ساده را
میگویم . کودک وار دراین جاده های قدیمی راه میروم . و روی برگهای یادگار ،
استخوانهای مرده ی فصلها را میگویم . برداشتم برای تو نوشتم . نوشتم تو آخر
آدمها ایستاده ای . از تو گذشتن یعنی از آخرین آدمها گذشتن . نو شتم انسان
همیشه احتیاج به چیزی ، کسی دارد ، تا از پناهش ، آشیانه های هو شیار بسازد .
نوشتم برادرم برایت نوشته ست هیچ چیز باعث نمی شود تو نیایی . او یقینا میداند
و با همین جمله چقدر راه را باید طی کرده باشد . تا از من بگوید . میدانم تنها
اوست که مرا به حرکت دادن دستم تشویق میکند . او . آنگاه اگر بگویم تو دیگری
هستی. غشی ی ِ ساده ی ِ مات برده . گفتم با تمام پیش خدمت های پایین شهر دوست
شده ام . شبها را تا دیر وقت با آنها می گذرانم . نوشتم برادرم نوشته است که آن
دیوانه ی عجیب ازدواج کرده ست . وقتیکه او ازدواج میکند . آیا من هم باید به
همان نتیجه برسم . گفتم او تنها مرا میگفت . و اگر آنسال او را زنجیر نمی کردند
و نمیبردند ، حتما من حالا اینجا نبودم . و با او آن کارهایی را که میخواستم
میکردم .برایت نوشتم که او بود که میتوانست هر لحظه دنیایی بسازد و تنها مرضش
دیدن آفتاب بود و اگر آفتاب هیچ نبود او آشکارتر میتوانست مسحورت کند . اما
اینها چاره نیستند . اینها به وهم دچارم میکند . یا نه ، شاید من اصلا عمری
دچار پندار بوده ام برای پیش خدمت های پایین شهر گفته ام که هر فا حشه قدیسی
ست .تو قبول نمی کنی . تو با اخلاق چقدر کنار آمده ای . با اینان چقدر . آنجا
حتما طوری دیگرست . دانشکده را کنار گذاشتم . یک سرگرمی ی دیگر را تا کی ادامه
دهم . بچه ها همه پراکنده ده اند . رفته اند . یا شاید من خواسته ام بروند حال
، فقط با یک مرده شوی عرق میخورم . دوستش میدارم . یک فا حشه ی چهل ساله عاشقم
شده است .
برای این نوشتم
که بدانی آسمان سراب نیست . آسمان واقعیتست ، لا اقل برای من .
- چیزی دیگر نمی
خواهید ؟
گفتم : چرا
صورتحساب .
بعد آمدم .
خیابان شلوغ بود ومن میتوانستم اگر کمی تنه ها را بپذیرم به جاده هایی که
میخواستم بروم .ساختمان میسا ختند . با عجله میرفتند . میا مدند . پیاده
روشلوغتر از جاده نبود . صداهای فراوان که بشود در یک بعد از ظهر شنید ، بود .
صداهای دو رگه انگار خیابان بود .انگار پیاده رو بود . در سینما ها شلوغ بود .
تفریح .سرگرمی .من و تو چقدر سینما رفتیم .بیشتر اگر یادت باشد فیلمهای بزن
بزن میدیدیم . نه شلوغیهای روز وار . توی فیلمهای بزن بزن چقدر زیاد است . بعد
اگر یادت باشد . من چقدر از سربازیم برایت حرف میزدم . آنقدر فتوحات کرده بودم
که دیگر یک سرهنگشده بودم . بعد یک گماشته هم داشتم . در جنگی اگر یادت باشد
چقدر آدم کشته بودم . فکر میکنم آنشب در باره ی دوران سربازیم ساعتها حرف زده
بودم . و بعد همانطور که به دروغ ، من از سربازی ی نرفته ام میگفتم ، طی ی یک
تصمیم جدی هم ، سربازی یم را رها کردم و رفتم کارمند شدم . و بعد پیش رئیسمان
چقدر برای دیگران سوسه آمدم تا عاقبت یکروز هم برای رئیسمان سوسه آمدم و بجای
رئیسمان رئیس شدم و این تمام شد و دیدیم که به هیچ شکلی نمیتوانیم حرف سرگرم
کننده یی بزنیم . حتی به مسخره گی سرهنگ ورئیس و گماشته .و آخرش تصمیم گرفتیم
برویم و تا میتوانیم قهوه بنوشیم و هر چه پول داشتیم نوشیدیم و بعد پیاده آمدیم
. باران آمده بود . نه ، باران میآمد . و ما فکر میکردیم باید خیس شویم . چاره
یی نداشتیم . باران یک خاصیت داشت . آدمها را زیبا میکرد . ما آدمهای باران
خورده را دوست میداشتیم . حتی اتو مبیل های باران خورده را . خیابان که جای خود
داشت . مخصوصا آن خیابان شلوغ . بعد باران تندتر شد . بیشتر میرفتیم . بیشتر
داشتیم . فکر میکنم . باران سرگرمی نبود . زیبا یی سرگرمی نیست .تا همه چیز
پذیرفته شود .ما میپذیریم . باید راه های آبی ساخت
ببین !
چیه فا ؟
رودخونه حالا چه
شکل میشه ؟
میدونم من -
الان زندگی ی رودخونه شروع میشه .
تو زبون رودخونه
رو میفهمی ؟
آره دیگه خل –
من آلان زندگی همه چیز و میفهمم . مثلا برگ چی میگه ، اگه تو میدونی .
میخوای واست بگم
؟
آره واقعا
میخوام واسم بگی .
برگا مخصوصا این
فا میلای تو الان میگن – فا اومده رگاتونو تقدیمش کنین .
باور میکنی که
برگا توروبشناسن ؟
باور کن خیلی
وقته باور کرده م حتما همینو میگن . یه چیز دیگه ممکنه بگن .
آره دیگه ، صبر
کن، الان واست میگم .
بعد وقت . بعد
حوصله . بعد لبخند – بعد . آها گوش کن .
چی میشنوی ؟
صدای پا ی فا .
اینطرفا ؟
اون تنها آدمیه
که اینطرفاس .
اون یکی کیه ؟
سایه شه .
نه فا سایه ی
اونه .
داری مثل آدما
حرف میزنی .
تقصیر سایه ی
فاس.
خود فا .
دیگه نمی دونم .
بازم بگو فا .
نه .
برگا زیاد مثل
تو وراج نیستن .
باشه .
تکیه کلام کثیف
ترین کلمه نیس .
نزدیکترین کلمه
س .
جوراب های خیس
.چهره ی خیس .خیا بان خیس .
با رانی ی فا
.فای معاد .فای نبوت .
تو اینها را دست
نداری ؟
چرا دوست ندارم
من یکی از اینام .
توی این سرما
چکار میکنن؟
تحمل میکنن .
این تنها خاصیت
آدمه بنظر تو ؟
آدما یی که من
از شون اومده م آره .
هر چیزی ؟
هر چیزی .
همیشه حالتهای
متفاوت .
آره متا سفانه .
همه همینطورن؟
آره متا سفانه .
جوراب های خیس –
چهره ی خیس – خیابان خیس – بارانی ی فا – فای معاد -فای نبوت .
برگشتم به کوچه
ی قدیمی تو .سا ختمان های جدید میساختند . باران آمده بود ، شسته بود . سلام
میکردم . جواب میشنیدم . صمیمانه و دوستانه . بارا ن ، بعداز ظهری خلوت را
میگفت . تنها خوبی ی این کوچه همانست . همان حرف قدیمی . همیشه گم می شوی .
همیشه کمی که رفتی دیگر نمی دانی کجا یی .
زیبا یی سرگرمی
نیست .
برای تو نگفتم
فا . اما اتفاقا تی که بعدا افتاد بی پیش بینی نبود . آن دختر کوچک را می
شناختی حتما . میگو یند اینجا مرد . هم اینجا هم خا کش کردند . یک ماه بعد خبر
دار شدند . اما نیا مدند . برادر را فرستادند . برادر هیچ بمن نگفت . فقط یک
طور دیگر نگاهم میکرد . من بودم . آنچنان که دست به دامان او شوم . او یی
سرشار از تو ، از آگاهی . اما نتوانستم . نگاه برادر را نگاه نمیکردم . اهل
پذیرفتن نبودم .اما برایم تعریف کرد . گفت تلگرافی خبر دادند و من حضوری خبر
میدهم . آیا تو به من حق میدهی ؟هنوز من نباید بگویم . این مرگ ها و شادی ها
هیچ نیست . پس اگر اینها نیست . چه چیز ورای اینها را لمس نکرده ام ؟نه !
میدانم که نمیدانم . بگویم . برادر نگاه میکرد . بعد ، من شبانه از خانه ام
فرار کردم . رفتم آنجا . با عبا . و شروع کردم میان سوگواران مثنوی خواندن . تا
دیر وقت در آن مسجد ماندم . هر چه میتوانستم . برای شادی روحش . حتما برادر فکر
ولگردیم بود وبرگم . بعد از مدتها میامد . فقط گفته بود چرا پوستت زرد شده است
. گفتم هیچ نیست . گفت شنیده ای مرده ؟ گفتم بله . گفت کِی ؟ گفتم همین حالا .
و او نگاهم کرد
. آه . نگاه . نگاه نگاه .
فا اما من رفتم
نماز خواندم . شلوغ بود . چقدر گنا هکار زیاد شده ست . فراوان برای توبه آمده
بودند .برای آمرزش آمده بودند . من آیا گنا هکار بودم . من در آن محراب به چیری
میاندیشم تا بیشتر معتقد باشم . آسمان سراب نیست واقعیت است . سیدی قرآن
میخواند . من چقدر باید این قاری را دوست بدارم تا همه ی مدت بچهره ام پوستی از
آواز بدهم . و از کاشی های مسجد گلدسته بخواهم . صدای معاد بخواهم . سیلی
عظیم از سوگواران می پیچید . تا محراب . و صدا میپیچید . صدایی آنگاه از
انسان . برای فرو نشاندن گناهان بیشمار . آه ، اینها هما نها نیستند . تا
صبح نماز خواندم فا . و سحر را از بیرون گلدسته میدیدم .
میا مد . همچون
روحی مذهبی بر گنبد می افتاد . و با تلاقی از روشنی میبرد . مزار های غریبه
فراوان بود . سنگ های قبر می خواندم . آنچنان دلتنگ بودم که آرامش وحشتناک را
میان گور یافتم . آرامشی از ذره ذره ی سحری که هر چه تاریکی میربود میبرد . و
شبی از گلبانگ اذان بر نوری سپید – آویخته از همه ی چلچراغ های عالم .تا طلوع
آفتاب . گور میگشتم و میخواندم . تلف شدن ها را . از زمانهای گذشته . جوان .
پیر . کودک . به تساوی . جا یی بیدار بودم بیدار .بارها - از دور زنان چادری
میدیدم به زیبا یی عزیز کلاغ - از دور ها میامدند و به دورها میرفتند . و
طنین اذان هر چه بیشتر حضور سکوت را و پذیرش را اعلام میکرد . سید ها و سیده
ها . عمامه ها بسر ، نماز خوانان هجرت میکردند . تنها میان گورها میرفتم . و
برای آنها که روزی چشم بوده اند . و شلوغی دیده بوده اند . و اکنون آرمیده
بودند ، صدای پایم را به خواب دلم ازدورانی قدیم میگفتم . بارها – میدیدم
سیده های سیاهپوش را که بسویم میا مدند - ومیگرفتندم – وچون صدای اذان از تنم
میگذشتند و دور میشدند . دور دور . میامدند اینبار – هجوم خشم و خرو ششان به
گور میرسید . بر من ودلم . میدیدم از پیشانیم ، دهانم هزار هزار سیده را .
بناگهان فریاد میکشیدم . صدایی که هیچ شنیده نمیشد .همه چیز در سپیدی سکوت
بی معنی میشد . هیچ چیز شروع نمی شد . بر پیشانیم اما همچنان لبانی ... انگار
روزی به صدقه آمده ست . یا به صدقه رفته ست .
دستهایم را به
همه سوی میبخشیدم . فریاد میکشیدم . اما سیاهپو شان همچنان
میا مدند ، از
تنم میگذشتند .می رفتند . و صدای اذان همچنان اوج میگرفت . و شریفترین بود . و
آرامشم نمی داد .
می خواهم .
خواهم ساخت . خواهم خواست خواستنم را .
بیدار - دیدم
بر مزاری غریبه و بینام خوابیده ام . و بغض ترکیده ام ادامه داشت . ادامه
یافت . میگریستم . تنها در قبر ستانی ساکت . تا از سکوت ، همه ی هق هق گریه
ام فریاد میشد . تا هیچکس که نمیشنید ، و اذانی نبود و سیده ها نبودند و از آن
سوی گلدسته ، باد ی سرد میوزید . خورشید همچنان به حضورش ادامه میداد .
هما نجا که آنها
عبادت میکردند دست و رویم را شستم .
آمدم
از محراب
گریختم . به بازار آمدم . بوی سکنجبین ، عرق بید مشک ، ادویه . با دویدن
دویدم . میخواستم به خانه بیا یم . به برادر بگویم رفته ام دعا کرده ام .
رفته ام نماز خوانده ام . بیدار مانده ام . تا گناهانش شسته شود .
به خانه رسیدم
. کسی نبود . برادر رفته بود . فقط یک یاداشت گذا شته بود.
هیچ چیز باعث نمی شود تو نیا یی .
اما بعد از آن
من آن نگاه را می دیدم . همچنان می گفت . تو مهربان ترین هستی . از تو می
آموزم به سخا وت . به خواب . به خانه آمدم . بی یادگارهای تو و آن نگاه .
اما فا – تو از نگاه او بیشتر نمرده یی . تا من این نگویم . من این نگاه را
اگر چه اکنون بریده و بی خاصیت می دانم .اما آنگاه که لحظه ی گورستان است تو
چه فکر میکنی ؟اول مسافر خانه . تا آن اتاق مشهور . و تو میدانی این ساده
نبود . هما نطور که من بریدگیهایم را به این سادگی شروع نکرده بودم .
جاده همچنان
برگپو شست . آفتاب میتابد . روشن روشن . سایه هایی گاه از آن کنار میا یند
و میروند . خلوتست . بر میگردم به سا ختمان های جدید نگاه میکنم . بر می
گردم و به صدای دو برگ گوش می دهم . بر میگردم رسوایی را تا انتها ی کوچه
میبینم . آنگاه - روی ضلعی از دیوار ، گنجشکها را میبینم . بیاد وقتی ،از
درختِ پُر گنجشک میافتم . چیزی ، کسی از دور ، از انتهای کوچه ، عرض کوچه را
میبرد . بعد ، دیگر در انتهای چیزی ، کسی نیست . سواری ها نمی آیند . سواری
ها نمی روند . به همان خلوت قدیمی .آفتاب هنوز می تابد . از رهگذری ساعت می
پرسم .بیهوده می پرسم .بیهوده می پرسم . جواب نا شنیده ، میروم .میدانم .
دو دختر میا یند . نگاه میکنم .دو دختر میروند . نگاه میکنم .میخواهم
برایشان دست تکان دهم . بی ارتباط حتی . همینطور . اما آنها گذشته اند .آنها
رفته اند . جاده تمام نا شدنیست . همینطور کندتر – میروم . اکنون شاید چهل به
بعد را میگذرانم که اینطور همه چیز کندو خوب میشود . تامل میکنم . قبلا هیچگاه
پاییز ندیده بودم . مطمئنم .اگر چه پا ییز بودهام . چطور ؟همینطور دیگر
میگویم . من ندیده بودم . حقیقت جز اینست . از این حقیقت صحبت نباشد بهتر
است . هیچوقت ندانسته ام حقیقت چیست . من میدانم باران برای تو حتا تفاوت
میکند . این مرا بکنکاش وانمی دارد ، میدانی مرا مبهوت میکند ، مرا هزار
پهلومیکند . اما طولا نی تر این زود گذشتن را ، یک فصل دیگر بگو . قبول . به
همین سادگی . پس چطور . این گیج شدنست ، قبول . این کشک شدنست ، قبول . این لا
ابالیگری ، اینکه همه چیز پندار شود ، قبول . تا همیشه تکرار میکنی . اگر تا
همیشه این همیشه گی ی تکرار را بگو یی .
بعد ؟
من آمدم . آنجا
شلوغ بود . احتیاج داشتم . مگر غذا خوردنست تا محتاج شوم . مگر خندیدنست
تا محتاج شوم .من احتیاج را فقط برای همین چیزها بکار میبرم . اما شلوغی
چیزی از من بود . سکوت من ، فرق نمیکرد . همه ی اینها مگر در من نبود ؟ بود .
یقین دارم . از شک شروع کردم آیا ؟ آیا ندارد . این شلوغی به من تنه
میزند و این کا فیست . بر میگردم . نه ؟
نگاه کردم دیدم
نمی شود . اما هست . نمی شود .
گفتم : بالا .
گفت : کجای
بالا ؟
گفتم : حوالی
تجریش .
- بفرمایین .
سوار شدم
.شلوغی ها را راننده میدید . این بار پیر بود . آدم چه میتواند بگوید . این
ها نتیجه اند . چه نتیجه ی احمقانه یی . وا قعا پیری نتیجه ی آگاها نه ی
احمقانه یی نیست ؟
هان ! ولی
میگوید . مرتب .
- بچه جغله
رفته ما شین خریده . کونشو نمی تونه بشوره . نشسته پشت رُل . ببین چطور میره
، زنیکه . خب بکش کنار سگ صاحاب ، ده .
دوباره . قیقاج
میرود . متوجهم . اما فکر میکنم . نمی توانم یک کلمه بگویم . حتی اگر خودش
را خفه کند . میدانستم که دارد نگاهم مییکند .دوستر داشتم خیا بان را نگاه
کنم . آدمها را نگاه کنم .فرصت که نمی خواهم .بهترین اینست .فکر میکنم . نه
، حس میکنم . – عرض کنم . دوباره . نمی خواهم ادامه دهد – بله. سهدختر مدرسه
یی منتظر بودند چراغ سبز شود ، که ما رسیدیم و شد . – ای پدر سگ صاحاب . جلو .
جوان . پیر . دختر . پسر . مرد ، زن . پیر زن حتی . پیر مرد حتی . میا
مدند .میگذشتند . سیگار تعا رفم کرد. گفتم میبخشید سیگاری نیستم . گفت
مرحبا . هنوز میا مد .بچه مدرسه یی ها . نه خیلی بچه . نه از آن ها که
توی شهر ستانها ی کوچک فرا وانند ، یا در جنوب شهر . اینجا بالای شهر است
.نه . اینطور میگویند . این چراغ قرمز هم خوب . اینطورست دیگر . ارواح عمه ت .
بله .گفتم خفه میشوی پیر سگ یا نه . میخواهم خیا بان را نگاه کنم . – به ،
آقا قدیم که شیمران اینطور نبود .هر طور بود برای ... از نگاهم اقلا میخواند
،اما دست بردار نبود . – شیمران تفننی که نبود . همان یک جاده بود آقا . آبی
داشت بهترین آب . هوایی خوب ، اسمش روی خودش بود . اگر نه روی تو بود .
گفتم سگ ماهی .
- حالا میبینی .
محله ی تفریح شده . کوه آقا . کوه .نمایشگاه مد . چسان فسان می کنند می
آیند . قدیم اما حیف .
گفتم : آقا با
اجازه .
گفت : بفر
مایید .
گفتم : وضع فکر
نمی کنید مردم را به بیدینی می کشاند ؟
گفت : قربان
زبانت . پیغمبر گفته
گفتم : بله .
گفت : نزدیکست
آقا نزدیکست .
گفتم :چی
نزدیکست قربان ؟
گفت : ظهور ،
برادر ظهور . همه ی نشانه هاش هست . آخرالزمان شده .
گفتم : بله دیگر
.
اما هوا صاف
بود . درخت ها قدیمی تر که میشدند ، بیشتر جلا دا شتند . تنه های تنومند . راه
باریکه ی آب . باد میآمد . برگها میریخت . آدمها یی که میشناختمشان میآمدند ،
یا نه ، می رفتند . چیزی به دلگیری از آنسوی ، همچنان هجوم میگرفت و می آزرد .
شرمی شاید به نشانه های متروک می رفت . لرزه ها یی گاه بگاه همچنان از دل
گرفتگی میگفت . شاید حا شیه یی آمده است . تا همچنان بزداید . رونق ترا !
تو ! لرزه های گاه به گاه ! برگها میفتاد .بادی می وزید .آرام ،آرام .
همچنان دور. دور از دسترس . به نشا نه های محض از تامل . گاه می رفتم تا سلام
کنم .به اشتیاق . هر زمان جوشی آمیخته در پوست .در پوستی که تو میرفتی و من
کلمه نمی دانستم . گنگی ی محفوظ . در حصارها ی شناخته ی ادوار . تا همچنان
دیوار ها ی تازه ، نه کهنه . یا آمیخته از تسلیم . یا سرشار مژه یا نگفتن .
یا وراجی های معمول . یا زبان آتش . به همین زیبا یی . گر
گرفته یی . هی
ی ! هیچ گُر گرفته یی ؟ از یک رفتار آرام . که همچنان رفتنی و آمدنی آرام دا
غا نت کند . به مبا رکی ی پیوند . اولین خبا ئث در رویش ذات . فواره های دیگری
باید . جواب تو را که می دانم
01 توی احمق حق
دخالت نداری .
02تو کثا فتی .
03 من جواب نمی
دانم . مجبور نیستی بنویسی .
04 دیگر هیچ نمی
گویم .
05 تمام شد .
آن جریان تمام شد .
06 نمیا یم .
07 به سادگی
میگویم . از این بهتر نمی دانم .
08 یادآوری برای
من نیست . نمی توانم .
09 فراموش کن .
خیلی ساده .
هزار شماره ی دیگر می توانم اضا فه کنم .به همین راحتی . رودخانه یی شاید می
گذرد .
در کویری .
کدام رودخانه ؟
غل و غش به کار
انداز . بیا میز . آسا یش را تلا وت کن .
کی اومدی ؟
خیلی وقته .
چه خبر .
آره.
دیگه حوصله شو
ندارم .
می خوام تعریف
کنم . همه ی اون چیزا رو .
همه چیزو
میدونم . به همیخا طر دیگه حوصله شو ندارم .
فکر نمکنم تو
بدونی .
گفتم تو همیشه
اشتباهی فکر میکنی – حتی تو .
ولی و
ولی رو بگذار
باشه .شک رو دوست داشته باش .
نه .
جلد ما رو .این
یه رابطه منطقیه دیگه .مگه نه .
مگه نه اون طرف
صحبت رودخونه بود .
و بعد؟
طوفان رمز و
کنایه .هجوم می آورد وهیجان تلطیف شده . ضربتی از پس ضربتی . نگارش سنگواره های
پوک . همچنان ریزشی از نور . در طیف های مرموز . هر چیز سوال .اخگری از تبلور
نور .پشتوانه یی .
رگان خونی ی تو
پیشانی ی مهتابی
ی من پلک بردبار
من .
تو یعنی ادامه
من نه هنوز معنی
نیا فته است .
تو دیگه او نجا
نمیری .
از یقین گذشته .
قا طع جواب میخوای فا ؟
آره ، اما نه .
جواب .تو هیچوقت
نمیدونی.
میخوام واست
وضعو جور کنم .
نه ! ببین
میخوای بهترین بعد از ظهر رو بهت بدم ؟
نه .
از خواستن گذشته
.
اون حالت های
تشنج رو .
نه ، گذشته .
آخه پس چی
میخوای ؟ هان چی میخوای ؟
گفتم اگه میدو
نستم چی میخوام .
دیگه راهها رو
شماره کن .
زیر زمینای
متروک .
قبرستونا .
دیوارای بلند
خراب !
سنگواره . ای ی
! پیاده روی .پیاده روی .این آیا ادامه نیست .
چراغای خیا بونا
رو شمردن
ساعتا ، سا عتا
، به تاریکی نگاکردن .
این واسه ی یه
شوق نیس ؟
یه تلف . واسه ی
ادامه .
میشنوم آیا . وا
قعا میشنوم . چطور ؟
آه . گفتگو به
هر شکل احمقانه است
این سرنوشت منست
؟
علفستان . همیشه
محدو دیتیست . من آنگاه میخواستم ، برای پرده های خانه ام . نام تو را به اویی
بنامم .نه خستگی ی مرگ . نه هوشیا ریی باد . نه رودخانه ی آه . نه هیچ . و نه
هیچ . من آنگاه میخواستم به اویی تو را بنامم .همین اطراف . رونق دستیافته ی
مرده یی درسکون . بین سترونی ی علف . پونه های خشکیده . درخت خشکیده . مهتابی ی
نور .آسمان . هسته ی سلسله ی نور . به انجام تاریکی . تردیدی تباهم کرده فا
.سه پهلو به باد میدهم . پنجه ام را به تو .
بختک عاشق !
از آینه آن پشت
پیدا بود . به صف ایستاده بودند . ورا جی ی باد آورده یی نبود . چهره ها را نمی
دانستم . اما پیر مرد میدانست .
گفت : امیدوارم
خستگی ی کار نباشد .
گفتم : کدام
خستگی آقا ؟
گفت : همین که
توی چهره تان هست .
گفتم : نه خستگی
نیست .
گفت : پس چیست ؟
گفتم : غم است
آقا ، غم
گفت : چه غمی
؟چه تان شدهاست ؟
گفتم : هیچ آقا
هیچ .
گفت : نه بگویید
.
گفتم : آقا چه
بگویم ؟اتفاقی افتاده است و کاریش نمی شود کرد .
گفت : بگو یید
با رتان سبکتر میشود .
گفتم : به –
سبکتر . شاید . اما ولش آقا - بله سرطان آقا . به همین سا دگی .
گفت : سرطان چی
شده ؟
گفتم : یقه ی
نامزدم را گرفته .
ساکت ماند . به
جلو پا ییدن ادامه داد .همیشه ادامه جلو پا ییدن .
- سیگار ؟
گفتم : آقا
ممنون . اهل دود نیستم .
دود ، فضای
تاکسی را مانوس میکرد .سرطان .سرطان . سرطان .سرطان .باز هم سرطان .سرطان ِ
سرطان ِ سرطان .غروب آفتاب .طلوع آفتاب .سرطان .
- دردهایی آدم
میگیرد که تا به حال نمیشناخته .نمیشود. اصلا نمیشود . من نمی توانم بگویم فا .
نمیشود . اینگونه ، گونه گونه های تو . نه ، نمیشود . باید راههای دیگری را
صداگفت . آه . که اینگونه میگذرد ، بی من .
گفت : معا لجه
گفتم : چی آقا ؟
گفت : معا لجه .
گفتم : معا لجه
ی چی ؟
گفت : سرطان .
گفتم : ای آقا .
خودتان مسبوقید . تا یکی سرطان میگیرد میگویند با ور نکنید ، بفرستید خارج .
فرستادیم آقا .خانه یی داشتیم فروختیم .اثاثه ی خانه را هم فروختیم آقا . همه
چیز را . دارو ندار مان را . فا یده نکرد . حالا در انتظار مرگست . آقا همین
دیگر ، چکار کنم .
گفت :خدا صبر
عطا کند .
گفتم : ممنون .
گفت : سابقه
داشته ؟
گفتم :بله آقا ،
مادر بزرگش هم از همین درد مرد .
گفت : کار خداست
.
گفتم : بله
آمدنمان دست خودش بود . رفتنمان هم با خودش .
گفت : هر چه
اوبخواهد میشود .
گفتم : ما
بندگان اوییم . هر کاری که خودش صلاح بداند .
گفت : یا ارحم
الراحمین .
منهم گفتم : یا
ارحم الراحمین .
هنوز چیزی
میگفتم .یا چیزی میگفت . نمی شنیدم .میرفتم . راههای نگفته گفته را . صباحی
دیگر میگویمت . ای ی !
از آینه بیرون
خالی بود . آسفالت . اما درختهای کناره برگ میریخت . گفتگوی مرموزی از تسلط
میپرید .شوری به ناگهان روزانه میشد . ما بندگان او ییم و به درگاه او دست
نیا یش بر میداریم .
آمین میگوییم
. ببخشا . ببخشا . گناهکاران را ، احمقان را .
ببخش –
ممکنه یه چیزی بگم فا ؟
بگو .
سه بار با
صدای بلند بگو خراب .
خراب .
خراب . خراب .
اینبار هوای
همین دارم . اینبار . میگویم . خراب . مینشینم . از آیینه ی برگپوش . صدامیکنم
. خراب ! چیزی برای شنیدن آیینه ی برگپوش . که فصاحت تو را ، نگفته گفت .
با همچنانم
گفتم ، خراب . خراب ِ خراب !
گفت : چی شده
آقا ؟
گفتم :هیچ ، هیچ
.
گفت : نه چیزی
هست .
گفتم : چه چیزی
آقا ؟صحبت که ندارد .
سرطان .
گفت : کجای
تجریش ؟
گفتم : همینجا .
ممنون .
- قابل ندارد .
- خواهش میکنم .
رفت . تا هنوز
نگاهم میکند . رنگ آفتاب لحنی مشکوک دارد .بی زبانی ی ورد شده . درخت . درخت .
درخت . برگهای ریخته . نیمی سایه ، و نیمی آفتاب بعد از ظهر پا ییز . فصل
شکوهمند . دیوار های بلند . کسی نیست . دستم را به دیوار میدهم . دیوار وار
میروم . کو چه ها یی به راهها ی کوتاه . خوف نیست . ترس نیست . غریبی ی غربت
. شیب دارد . بی تمکین میروم . دست راست . کوچه یی دیگر .روی دیوار ها سبز ست
؛ سبزی پوشاننده . صدای رودخانه میا ید . مه هنوز هست .شفا فیت ماهی جریان دارد
.تنفس اما نه طولانی . سیگار روشن میکنم . چون میشناسم ، نزدیک نمی شوم . دورا
دور . آسمان صا فست و روشن . به پهنای برگها که لمس میشوند و میپذیرند ، بر
میگردم . برگها را دوباره لمس میکنم . بیشتر . تا این جهت را زنده تر ببینم
.آیا هوای دلتنگیم را به شفا فیت ندا ده ام . بده بستان مگر در کا رست ؟ بده
بستان مگر در کار نیست ؟
کسی از کنارم
میگذرد . میدانم . بسیار از کنار کسان بسیار گذشته ام . دورادور . صدای رودخانه
شکوهمند می آید . ارزانی ی شبان بیداریم باد . ارزانی شبان بیداریست . باد .
بادی می وزد . میپیچم . کو چه یی دیگر . دستم را برای دور انداختن سیگار حرکت
نمی دهم . میا فتد . برای دیوار های قدیمی ، انسان قدیمی میشوم . آفتاب هنوز
هست . آسمان همچنان آبی . آنجا که آسمان آبی نبود . آن
پا یین . سیا
هیی که احشای تو را بارور می کرد . باورم را میدانست تا باران بخواهد . و بیا
ید . گوی گیجم . گوی گیج . غمناک باران پا ییزی نیستی آیا ؟گوی گیج . قوس قزحی
کمانه میکشد . از ابروان تو قوس و قزح نما یان ست . گوی گیج . اکنون جوان ست و
در بعد از ظهر به کو چه های من پا ییز را و مه را بخشیده است . بخشا یش کو چه
وار . صدای رودخانه می آید . نا مه های برادر را دور ریخته ام به کو چه دور
نمی ریزم . کو چه دور نخواهد ریخت . بهتر . اهل مقا یسه نیستم .
من اینجور دعوا
ها نخواسته ام .
من دیگه نمی
تونم اینجا بمونم .
صحبت نکنیم دیگه
.
مگه با هم قرار
داشتیم .
این دو سه شب
عزا .
ربطی به من
نداره .
من اگه بتو نم
هیچوقت نمیخوام . چی فکر میکنی ؟
یه سلا متی تازه
.
تو حق نداری
اینو بگی . میدونی ؟
تو اینجا نباید
خیلی بمونی . میدو نی چی میگم یا نه .
میمونی ، میمونی
، بعدم میگی شلوغی .
حتما تو اینو
نگفتی فا .
سلا متی رو واسه
ی اونا نگهدار .
من جزین نیستم .
دیگه داره وصلت
میشه .
نه . این تقصیر
منه که اون کوچه ها رو به این ترجیح میدم . این تقصیر منه که میگم آفتابو دوست
داشته با شم .
تقصیر تو نیس.
تو هم مثل اونای دیگه . اهل دعوا نیستم فا .
چرا میگی میخوام
برم ، خب برو .
نجیبانه تر رفت
. فای معاد .دار بلند کو چه هایم . فای معاد . اکنون گیجم .
شا خکی لرزان
میگو یدم ، افسوس .
نجیبا نه تر به
رفتنم رفت
حرکتی به قلبم
فشار می آورد . پو ستم تیره شده است .نگاه میکنم . وقتیکه دلم حرکتی معکوس
دارد ، انعکاس کو چه ها پخشم میکند . آسمان را می بینم . گره خورده . میگو یم ،
تو . با همه ی زبا نها . تو آخر آدم ایستاده بودی فا . تو آخرین بودی . آخرینی
استثنا ئی . اکنون فا ، چیزی پا یان یا فته است . اما چیزی شروع نشده است .هیچ
چیز شروع نشده است . فا . تو نابود شده یی . به تمامی . اما نابودی . نا بودی ی
خراب . خراب خراب . حتی سکوت . هیچگونه نه . زمینی و آسمانی . این پا یان
استثنائی . نمیگویم تا بنویسم . باران ، پیکری خنیا گر را شقه کرده ا ست . لب
ترا ستا یش کرده است . تو پنداری کودکی م بوده یی . اینگونه . من به تعویض
ادامه داده ام . من معا وضه نمیدانم . رسوا.رسوا . رسوایی .
نام ها تمام
رفته اند . از برادرم جدا شدنم را رسم کرده ام به شهادت همین کوچه . خاک قدیمی
ی فراموش شده . کوچه . بادی سرد وزیده است یا وزیده میشود . یا میوزد .
کجاست ؟
شبانه میگویی .
نه . را هیهای
جوانه شده .
میدان به نگفتنم
سوگند ما لیخولیا یی م را میگویم .
تمام را ؟
نه ، نیستنم را
به نیستن .
کجاست ؟
تحمل بادی .آه .
تحمل بادی .
تلف میشوی .
تلفی کوهستانی .
نه ، میا ید .
همچنان تاجی بر سر .
صدایی . میرسانی
. به آن که میدانم . صدایی .
تو ، نا چاری .
جوانی ی پانزده سا لگی م را بوده یی . بیست سا لگی م را . عشق جوانی ی من .
ربودن . اینگونه . آه . تنفس ادامه یا فته ام . کو چه ها شلوغ نیست . صدای
رودخانه را میشنوم . صدای رودخانه میشوم . وقتیکه می شنوم .دیدن دیگر چرا ؟
من اجل توقعی
دارم . همچنا نکه رسوایی .
رگی کنار شقیقه
ام می پرد .
آفتاب ، همه جای
نیست . بعض کوچه ها تاریک است .سا یه است . آیا باید برای بیرون آمدن از کوچه
سوال کرد . آیا قصد بیرون آمدن دارم . تصمیم ؟ نه ، دیگر حوصله ی تصمیم گرفتن
ندارم . قبلا . درست است . پیش از این . چند کو چه رفته ام . میدانم اکنون صدا
می آید . سدی صدایم می کند . سواری ها می گذرند حتما . حتما حوالی ی جاده ی
آسفا لت . پس پیدا خواهد شد . دیدنم را کسی منع نمیکند . هر وقت دلم بخواهد
میتوانم نگاه کنم . آفتاب کناره ی کوهست . هنگام رفتنست . آیا همیشه اینطور
نیست ؟آفتاب میرود . و من از شرق ماه میبینم . پیدا میشود . پیدا میکنم . ماه
را . ماه را .ماه را .
خیا بان
شلوغ نیست .
آنطور که باید شلوغ نیست . گفتم حتما گرسنه ام . باید چیزی بخورم . مفصلهایم
درد میکند . اما چیزی از کنار شقیقه ام شقه میشود . چیزی کنار شقیقه ام معنی ی
دیگر میدهد . خسته بودم شاید . جا یی برای نشستن . کنار جاده نشستم . بوی آب
همچنان میرفت . تمیز تمیز . آن پا یین وقتی میرسد ، سیاه میشود . اینجا میشود
دستهایت را کا سه کرد ، و آب به چهره پا شید . ای |