|
توضیح :
چون اول و آخر
کتاب من پاره شده بود ، نمی دانم برای چه تاریخی ست به غیر از اسم آن که حکایت
کننده ی «حکایت هیجدهم اریبهشت بیست وپنج » است.
ضمنا خواندن
وبعد نوشتن این کتاب را تقدیم به مریم هوله وهومن عزیزی ِ عزیز میکنم
علی
مراد فدایی نیا
حکایت
هیجدهم
اردیبهشت بیست و پنج
برای روز مبا دا ، یک جور و صله های مانوس می زنیم . تو از آن ها موا ظبت می
کنی ، و مرا می نشانی به رو بروی آسمان که همیشه حصاری کهنه ونه اما فرسوده
است . بعد ، قدم بر می داری ، چون مه دور می شوی ، مثل آینه کدر و غیر ملموس
می شوی .
برای روز مبا دا
، فراموش نمی کنی نامت فا باید باشد ، باید فا بمانی ، اینطور که من می دانم ،
و نه ریزشی از برگ بر جاده های صاف و سا ده ی اینهمه دوری . پس اگر پشیمانی
شروع نشود ، اگر من میان تو واگر ، یکی را انتخا ب کنم ، که حتما تو را انتخاب
می کنم – شکی ساده و معمولی گریبانمان را خواهد گرفت .
برای روز مبا دا
؛ سه ستاره بر پیشانی تو خواهد درخشید ،
- یک از اقبال
می گوید ، از جاده های سرگردانی ، که هر کدام اقبال اقبال است . و از ورای این
درد ساده ی اطراف من می آید ، یک ستاره ، چهل باره بهار می آفریند ؛ بهار های
مرداری ، که از کوثر خشمگین تر و از صراط معروف تر است – ستاره ی سوم ، من
خواهم بود ، من ، که در اثنای یک پیچش که از رحم تو شروع می شود ، و بعد آنجا
ستاره ...
همگانی می شود
این سوی همین
طور
برای روز مبادا
؛ یاد آورم باش . پناهم باش . برای روز مبادا – من تقا صم را از همان حوض مشهور
و معروف مذهبی کوثر گرفته ام – رفته بازگشته ام ، باز گشته رفته ام . شهیدی
پنداری بر صراط ، تا ناگهان شک – که می آید – و آقا می شود . بدوزخ می افتد .
من اگر آنجا باشم ، من اگر بدانم ، در آن دم ، شک خواهم داشت . دوزخ را ترجیح
می دهم . بی شک اما اگر بمانم ، مثل یک روز کدر و بی خاصیت ، به کوثر پناه می
برم .
برای روز مبادا
– بگوی – و آن سه ستاره را بیا ویز بر تارک مبا رکت 0 چون باد خواهند درخشید ،
کوه وار خواهند افتاد – تا دشتی پیر خلا صه خواهند شد .
میگفتم . میگفتی
. و گفتن از یک محاوره ی ساده اگر تجاوز می کرد ، نا نجیب می شد . حتم دارم
استغا ثه شروع ستاره ایست در رحم تا اعتراض تولد تو . من فای باکره را بشارت
خواهم داد . می گفتم همیشه مادر می تواند مادر بزرگ باشد . همیشه تو می توانی
فا صله بسازی . هر چه بریده تر با بهانه تر ، هر چه ساده تر مشگل تر . مثل یک
رحم که ستاره بسازد . ستاره ای باکره در یک لا یه . یک
لا یه ی مکروه
که از نجابت دین تو بگوید .
مذهب می شناسم .
حتی آن پیغمبر دیوانه را . پیغمبر پیغمبران را . من توجهم را بفا صله یی که فا
می سازد می گویم . و همین حوالی . در اتفاق و انفاق . شکستن . پیرا یه های بی
باوری تا روحیه ی مجروح را به التیام هزار کوه نمک رسانده است . و این معجون از
آغاز ، فا صله های با طل را تبدیل می کرد – و کوثر همیشه خوف انگیز ترین بادها
را بیاد می آورد .
گفتگوهای معمولی- با تمدنی از
ضربت .
از پله ها می
آمدم .
برای آمدن به
اداره به سرعت میآمدم .افتادم .یکباره بدن چپم افتاد .و افتادم بد طوری .
همین که گفتم .
اول افتادم بعد دیدم ، دیدم بدن چپم دیگر درد می کند . وقت داشتم – بلند شوم
؟از این افتادنم جلو گیری کنم ؟گفتم حتما تقصیر دیشب است . گفتم حتما خرا بکاری
ی دیشب بدن چپم را از کار اندا خته است . به همسایه که رسیده بود . فقط لبخند
زدم گفتم چیزی نیست . گفتم می توانم برخیزم . حواسم نبود سُر خوردم . همسایه
برگشت . رفت . گفتم اگر برخیزم به این افتادن اعتراض کرده ام . چه می شود ؟
همینجا تا می توانم بیفتم ، تا ببینم بدن چپم چکار می خواهد بکند . شلوارم زخم
شده بود . روی زانو . من نگاه کردم دیدم اداره ام دارد دیر می شود – دیدم هیچ
تعهدی ندارم تا به اداره بروم – به رئیسم می گویم من آمدم بیا یم . خیلی سریع
هم آمدم ، اما بدن چپم ناگهانی ایستاد ، نا گهان نخواست که دیگر برود .
شهادت چند برگ ِ
زرد ِ مرده ی ِ این گوشه افتاده را که می تواند بپذیرد . قدم میزدم ، می رفتم
.با ران آمده بود ، بارانی تند و کم . زردی که به خیسی رسیده بود . حا شا و کلا
نداشت . همینطور آمدم صبح را بگذرانم . اگر نمی گذاراندم .من اینجا با دلیل کار
کار ندارم .
گفتم : آفا آقا
من می خواهم بروم تجریش مرا می رسانی ؟
گفت : بله .
آمدم . همینطور
. هر وقت دلم بخواهد حق دارم نگاه گنم . این دیدن را کسی نمی تواند منع کند .
آقای راننده
سبیلو بود . از هر چه آدم که سبیل دئاشته باشد بدم می آید . اینه آدم را یاد
پدر جد می اندازند . مسخره اند . می خواستم بگویم آقا من از شما ، مخصوصا از
سبیل شما بدم می آید . اما ترسیدم . ترس . این ترس چه نعمت خوبی ست . میزد
داغانم می کرد . آنوقت خون می آمد . چقدر ازخونی که رنگش را ببینم ، از زخمی که
پیدا باشد بدم می آید. هیچ وقت اینطور دعواها را نخواسته ام . وای . اما راننده
چرا اینطور نگاهم میکند . – توی این سرما آقا تاکسی هم خودش چیزی است ها ؟
گفتم : درست می
فرمایید. نخیر آقا اشتباه میکنید .
راننده گفت :بله
؟
منهم گفتم . این
چکار دارد .ای ی . راهیست میروم .دیگر. نه . تشنج نمی خواهم . بگذار بگوید .
بگذار بگویم . آقای راننده شما حق ندارید از من سوال کنید – نه ؟راننده جواب
نداد . حتما با او نبودم – نه ؟ بگذرم . آقای راننده اما اینهمه راه طولانی را
حرف می زند .
- آقا شما چرا
گرفته اید ؟
- ای آقا چکار
کنم که گرفته نباشم – چکار کنم شما بفرمائید .
- آقا صبح به
این اول صبحی سزاوار نیست .
گفتم : آقا اگر
درد مرا می دانستید این حرف را نمی گفتید .
راننده گفت :
مگر کشتیها یتان غرق شده است آقای محترم ؟ چه تان شده است ؟
نگاه به درختان
بی مجال است . رها کنم . راحت ادامه می دهم . این نازنین بودن های مهربان
همیشگی .
- آقای راننده
اگر شما به جای من بودید – وا قعا حالا نبودید – فکر کنید . وا قعا فکر کنید .
راننده گفت : چه
شده است مگر ؟
آن راننده که
آنطرفتر میراند ، انگار فحش داد .
- بغلت را چرا
مواظب نیستی ؟
گفتم : که حرف
زدنم درد سر میآورد – کارتان را بکنید .
دوباره فرصت –
اما چه فرصتی . می خواهم با این فرصت چکار کنم . آقای راننده وا قعا گوش کنید .
- بله .
اینبار با او
بودم . خوبست : آقا ببینید من یک دختر را دوست دارم . بهترین دختر دنیاست .
راننده حرف
بیهوده میزند : اگر بر دیده ی مجنون نشینی بجز زیبا یی لیلی نبینی .
- نه آقا ، نه .
این را واقع می گویم . دختر ماه و نازنینی ست . اما نمی توانم ازدواج کنم .
بودجه ی ازدواج ندارم . اینستکه بناچار باید دخترک را از دست بدهم . چکار کنم
آقا – اگر شما بودید چکار میکردید ؟
- ای آقا ، چطور
شما نمی توانید ازدواج کنید ، با هم بسازید دیگر .
- نمی شود آقا ،
در این دوره و زمانه – زن گرفتن شرا یطی دارد . ما با هم از کوچه های مهتابی
گذشته ایم . از خیلی از مراحل عشق و عاشقی عبور کرده ایم . همدیگر را فراوان
بوسیده ایم – آقا واقعا بوسیده ایم . برای غریبه ای مثل شما که دروغ نمی گویم –
سا لهای سال با هم بودیم . قول داده بودیم که جز با هم نبا شیم .
خانه ایی بگیریم
– یعنی اجاره کنیم – می دانید خرید خانه چقدر گران است آقا – اگر پدرو مادر موا
فقت نکردند ، یکطوری جورش کنیم – اما نشد – وا قعا نشد .
راننده وحشتناک
لذت می برد : چرا آقا – پس چزا ازدواج نمیکنید ؟
- ای چه بگویم
آقا – خدا نخواست – حالا باید تنها باشم – تنهای تنها – به نیمه ی شبها راه
بروم و دراین سرمای پا ییز حسرت بخورم . آقا فکر کنید – یک جوان بسن و سال من –
حیف اما کجاست جوانی .
راننده گفت :
چرا آقا . چرا شما جوان هستید – واقعا جوان هستید .
- نه آقا دیگر
دختر به آن نازنینی را از دست داده ام . افسوس .
راننده از آنچه
بر من رفته بود نا راحت بود .
چه درختها یی
.در این سرما چطور بایددوباره ادامه دهم . درد سری است اما . باید کاری بکنم .
بعد از پیاده
شدن ؟
هنوز احمقانه
است . راننده گفت : آقا من حرفهایتان را قبول ندارم ...
- ای آقا – حالا
کامل می گویم – حالا کامل شرح ماجرا را می گویم – من دختر ماه و نازنینی را که
واقعا دوست داشتنی بود دوست می داشتم ...
راننده گفت :
توی کلا متان کجای تجریش ؟
دیدم ادامه
نمیدان – گفتم : همینجا آقا - خیلی ممنون . همینجا .
راننده گفت :
بگویید میمانم –
- نه متا سفم –
من باید الان جایی باشم . چقدر دیر کرده ام– ها باشد اگر دوباره همدیگر را
دیدیم .
- آقا – آقا .
پیاده شدم .
گفتم :چقدر باید
بدهم – پول منظورم است ؟
اگر توکناره
باشی – اینجا تنت را به ارمغان میبرند 0 اینجا خوابهای همیشگی گریبانگیرت میشود
. به خواستنی مشکوک میلرزی . آبهای دریا چه ی قدیمی آنجا می شوی و آنگاه می
پوسی . عمری کوتاه می یابی و تمام می کنی . تمامی تمام . راههای بیراهه را گفتی
بشمارم . پذیرفتم . گفتم اگر اینطور باشد . چرا باید آن کو چه بدریا چه ی قدیمی
راه یابد .چرا باید آن کوچه ی قدیمی پوست بیندازد . پوستی کهنه تر داشته باشد .
گفتم کهنسالی راه یافتن نیست . گفتم از کوچه تا آن دریا چه ی قدیمی به اندازه ی
همان کهنسالی راه هست ، راه بیراهه . اگر ترسم بود . اگر ترس ماندن فا صله ها
را داشتم ، حتما جرات های مسخره ی دیروزیم را کنار می گذا شتم – همین طور وسیله
های تازه می یافتم ، تا تقا طع دو نور غریب را که از آفتاب آن روز آمد بتو
بگویم . گفتی خوابهایت را مثل همان دو نور غریب روز تاریک مدفون کن . بگذار
حوصله شوند و بمیرند – گفتم اما آن پنجه ، آن پنجه که همیشه صورتم را می پوشاند
– مثل ترس می آید ، میماند – مثل چیزی غریب داغم می کند – گفتی آن پنجه را با
دروغهایت پنهان کن . من اگر اینهمه دروغ را بتوانم با آن پنجه ی احترام انگیز
که همیشه تکان می خورد و در مه طلوع های خواب میربایدم شکل دهم ، دیگر چه توقعی
حتی از انگشتر بزرگم می توانم داشته باشم .
گفتم این مه است
در طلوع – این مه مرموز ست که اعلام میکند .
من از تو گفتم .
از انگشترم نها یت ها را شماره کردم . من اگر همینجا این گیجی موروثی را
میمیراندم ، با قوسهای ورای تو میآمیختم . تقصیر از گیجی نیست . من توقع نداشتم
. تا آن پنجه ی شکوهمند همه باره آشکارا – شکوفه های بارانی بشکوفاند . پنج
انگشت – پنج انگشت لغزنده بر پیشانی من . تب میآورد – تبی دوست داشتنی ، تا از
توقع بگذرم . بیا یم ، بیا یم هما نجا که راه از سقوط شروع می شود .
من گفتم اینها
مومیای اند . نمیلرزند . این پنج انگشت خشک . درختان
پر گنجشکند .
مثل یک فواره ی دود ، در منطقه یی بایر . روا نیست که از کتفم شروع کند ، و بر
پیشا نیم خراش های شگفت انگیز بنشاند .همین .
& & &
همه چیز به
اطرافم میرسد . اطرافم شده ام . اما – این کو چه ها را گشت می زنم . لای لای
برگهای ریخته دلتنگی های کوچک می سازند . پا هایم خسته است ، و گرنه چرا نمی
توانم از تشنج بگذرم . راه می روم تا همین خستگی .
بعد !
خوب میگذرد .
اما . این مه مهتابی دورِ کوه مومیا یی می کند .گربه یی به دلتنگی تمامی ی مه ،
زیبا می شود . انحناهای با ریکتر از موی آن با لا تکانم می دهد .
بر می گردم تا
فکر کنم که کوه نیست . خانه ها رها یی اند .خانه هارها یند . سه پنجره در کناره
ی کوچه به هم می رسد . فکر می کنم در خانه که رها یی می چرخد – اینها باید کاری
داشته با شند . چیزی را باید بدست بگیرند . بعد برگردندو مثل من راه بروند . جز
این چاره ندارند . گفتم این پوستم که تیره تر شده است باید از سرما باشد .
تشخیص نمی دانستم .
از کوچه ی انتها
یی بیرون آمدم . آفتاب اینطرف بود .اینطرف کوه منظورم است . بچه ها میآمدند من
نگاه میکردم . بچه ها میرفتند من نگاه می کردم . تا جاده ی اسفالت ؟ مطرح نیست
.
کوچه های نمناک
اینجا عجیب حالی دارد . من فکر می کنم این کوچه ها حتما دست بردار دیوار ها
نیستند .مه غلیظتر شده ست . مه آن کوچه ی غربی را
پو شانده ست
همچنان گربه یی می بینم مه آلود . برتر از گرفتگی . عظله یی خسته شاید . بچه ها
که می آیند دنبالشان راه میفتم . یک ، دو ، سه ، چهار ،میشمارمشان . حوصله نیست
. اما جاده ی آسفالت ؟ - ای ی – تا کی .
- تهران پارس ؟
- نه آقا .
- کجا ؟
- دروازه دولت .
- آقا بگذارید
سوار شوم تاکسی خالی پیدا شد پیاده می شوم .
- با شد .
این راننده سبیل
ندارد . گفتم : ای آقا بعضی ها پشت لبشان را چرا اینقدر میگذارند پر شود ؟
راننده اعتنا یی
نکرد . گفتم اصلا من از هر چه آدم که سبیل نداشته باشد بدم میآید .میفهمید .
اما – نه اصلا نمی فهمید .نگاه که می کردم – همیشه اینگونه سزاوار خستگی نبود
اما – جاده پا یین میرفت . از کوه دور می شد . به آسانی از کوه دور میشد . مه
رقیقتر میشد . – مه خوب خسته نمیکرد . مه بیحالتی میداد . قدیمها کنجکاوی
میداد . بعضی از قدیمها را می گو یم . اما بعضی دیگرش را نمی دانم . وقتی که
افتاد و بعد نتوانست بر خیزد . من کمکش کردم و او میدانست که من ضعیف تر از آنم
که بتوانم او را کمک کنم . همینطور مرا میبرد ، که با اینهمه مریضی و شب نخوابی
من صد بار نگفتم نرویم بیرون ومن گفتم آخر من این مدت را مجبورم کرده ند بمانم
و حتی فرصت ولگردی نداده ند گفت : من نمی فهمم تو بلا خره چه می خواهی بگویی .
گفتم عزیز جان من اگر میدانستم که می خواهم چه بگویم با توی لکاته ی ماه و
نازنین که نمیآمدم تا این مه دوست داشتنی را باشم . اما بلند شد و گفت من هیچ
دلم نمی خواست که تو بیاد لکا تگی من بیفتی ، این تقصیر خودت بود . گفتم اصلا
خود من هم یک لکاته بیشتر که نیستم .
راننده گفت :
آقا آقا .
گفتم : آقا آقا
ندارد خوب نیستم . این همان مه است دیگر . توهم ولم کن . بعد گفتم معذرت
میخواهم این دست کسیست که خیلی از من قویتر و کهنه تراست . او اینطور میکند .
من نمی خواهم به نجیب ترین آدم روی زمین تو هین کنم . خودت میدانی . این یک
قشقرق خیلی ساده و ملموس است .
راننده گفت :
آفا آقا
گفتم : چه شده ؟
گفت : تاکسی
خالی .
گفتم:مگر این پر
است ؟
گفت : نه آقا او
تهران پارس میرود .
گفتم : خوب برود
به من چه ربطی می تواند داشته باشد .
راننده گفت :
قربا نتان بروم من تهران پارس نمیروم .
گفتم : منهم
تهران پارس نمی روم . هیچوقت هم دلم نخواسته تهران پارس بروم .
گفت : آقا
وقتیکه سوار شدید گفتید .
گفتم : آقا من
غلط کردم گفتم . به هر جا صلاح می دانید بروید . هر جا بنفعتان است .
- من می روم
دروازه دولت . میدانید - سرویس میروم .
گفتم : آقا جان
باشد . باشد . پس نرسیده به دروازه دولت هر جا تاکسی خالی پیدا شد خبرم کنید .
قول می دهم
پیاده شوم .
راننده گفت :
آقا معذرت می خواهم . به ما مربوط نیست . اما شما چه تان شده ست ؟
گفتم : ای آقا
دست به دلم نگذارید ، اگر شما جای من بودید حا لا نبودید .
راننده گفت : چه
شده است آقا جان ؟
گفتم : ای آقا
زن ! وفا از زن مجوی ....... ولش آقا اصلا ولش ...
را ننده گفت :
حتما زنی بهتان نارو زده است .
گفتم : کاش آقا
- کاش نارو می زد – فکر کنید آقا من بروم یک زن را از پا یین شهر بیا ورم توی
خانه ام . پدر و مادرم مخالفت کنند ، فا میل مخا لفت کنند ، ولشان کنم . ای آقا
.
راننده گفت : می
فرمودید .
گفتم : آقا دلم
خون ست چه بگویم ...
- بگویید شاید
بارتان سبک تر شد
گفتم : آه آقا
روزی صد مرد روی خودش میکشید . باز هم به رئیس خانه بدهکار بود . باز هم چک
دستش می داد . من توی شرکتهای خارجی کار می کردم . پیش آمریکا ییها – خیلی پول
در میآوردم آقا – آمدم قرضهایش را دادم . خانه برایش گرفتم – یعنی منظورم اینست
اجاره کردم – وگرنه مگر میشود خانه خرید – گفتم مشهد پشهد هم نمی رویم .
همینطور دیگر پاک و طاهر میدانمت – عقد قا نونی – فا میل ترکم کردند . همه تف
برویم انداختند – محلشان نمی گذاشتم – گفتم آدم نیستند ، برادر و خواهر دیگر
اسم سگ می آوردند اسم مرا نمی آوردند .گفتم چه مانعی دارد . کم کم سرحال آمد .
بد بختی هایش کمتر شد . خانه یی داشت . که مال خودش بود . شوهری داشت . همه چیز
آقا همه چیز که ممکنست برای یک زن تهیه دید برایش تهیه دیده بودم . میگویند کور
از خدا چه می خواهد دو چشم بینا ( پروردگارا خودت گواهی . من چرا اینقدر خوب می
دانستم . تا راننده را وادار کنم حتی یک ردیف فحش از اطرا فیا نش بشنود و
ششدانگ حواسش پیش من باشد .)
بله آقا آنچه که
یک زن می خواست . گم کردم .
راننده گفت :
بله می فرمودید .
گفتم : بله آقا
. واقعا بله - اینطور . همه چیز برایش فراهم کردم . می دانید آخرش چکار کرد .
یکروز بیخبر آمدم که کاش هیچوقت نمیآمدم - دیدم پسر همسایه را رو خودش کشیده
است .
راننده با ترمز
شدید ، گفت : تف تف جنده همین ست دیگر .
گفتم : آقا هر
چه باشد ؛ منهم راحت گفتم برود . برود همان زندگی که دارد ادامه دهد . هیچکار
دیگر می توانستم بکنم ؟ این جریان دیروز من ست آقا . همین دیروز . حا لا بگو
یید چیکار می توانم بکنم . چه انتظاری از این بنی نوع بشر میتوانم دا شته باشم
؟
راننده گفت :
اصل بد نیکو نگردد ...
گفتم : ای آقا
بالاخره گذشته کذشته ...
بیرون را نگاه
کردم . خیابان خیلی خلوت نبود . راننده فکر میکرد تا اندیشه های تازه اش را بیا
بد . و از میان آینه با همه ی صداقت برایم دل می سوزاند . آه میکشید . آن با
ریکه های کوچک را بیشتر دوست میداشتم . میخواستم یک سوت طولا نی بکشم . و برای
همه ی آنها که میگذشتند با تاسف سر تکان دهم . شما هم همینطور می شوید دوستان .
همینطور . استراحت خواهد آمد . خواهد آمد.خواهد آمد .بی هیچ تغییری . تنها
توانی می خواهد از آنسوی با ورهاتان . که من یا فته ام . به حد آن مه غربی در
حا شیه ی چشمان گر به یی که هنوز از من نگذشته ست و در من ست . مطمئنم این حالت
یقین است . اما آدم وقتی میان زمین و هوا رهاست به چه فکر می کند . آه . حالت
بد خوبیست . من فقط یک چیز می دانم . وقتیکه می افتد . روی زمین می افتد . حتما
یک آخ می گوید . یک آخ به علا مت افتادن . بعد - شکستگی یا مرگ مطرح نیست .
اصلا مطرح نیست . اصلا .
راننده گفت : می
رسا نمتان . خودم میرسا نمتان .
گفتم : نه آقا .
من سرتان را درد آوردم . شما هم زن و بچه دارید . با ید نان در بیا ورید .
میروم من . هر جا که خواستید پیاده م کنید .
راننده گفت :
میرسا نمتان . وا قعا می گویم . تعا رف هم نیست . کجا میروید ؟
گفتم : آقا من
نمی دانم کجا میروم . هر جا دلتان میخواهد بروید .
گفت : آقا اگر
بدتان نیا ید با هم عرقی بزنیم .
گفتم : نه آقا
- نه من یادم آمد از همان اول میخواستم بروم راه آهن .
گفت پس چرا
گفتید تهران پارس ؟
گفتم : آقا قبلا
هم اشتبا هی گفتم تجریش که با شما برگشتم . میخواهم بروم راه آهن . اگر وا قعا
زحمت است زحمت نکشید . من می خواهم بروم راه آهن .
راننده گفت :
چشم .
&&&
گفتم بروم
رستوران آبجو بنوشم . اما این شلوغی ی توی سالن بیشتر مبهوتم میکند که آبجو
حتما نمی کند . کفشهایم کشیده میشد .حس میکردم آدمها تنگ هم پیچیده اند . اینها
حتما قطار مشهد سوار می شوند . زیارت می روند . گلدسته ها را اینها می شناسند
شلوغی را من میشناسم . نه ، شلوغی را اینها میشناسند گلدسته ها را اما من
میشناسم . برگهای موسم پا ییز . وقتی دستها بالا می رودوقتی بدرقه شروع می شود
. و قتی بدرقه تکان تکان از نا شنا خته های تو سر شار ست . من صدای قطار را هضم
نمی کنم . من آنها را هضم نمی کنم . من فقط به دو خط موازی نگاه می کنم که
چیستان وار به شب میرسد . خسته میشود . دل میکیرد . میفتد . آنکناره . تا سپیده
های کوچک از هر طرف که قصدم باشد ، پهن شود . رویا روی ، اینها دست تکان
میدهند . قطار راه میفتد . من میمانم . من هیچوقت با قطار نر فته ام . نرفته ام
.
آه فا من آنجا
بودم . بعد از مدتها پیداشان کرده بودم . آمده بودم که با آنها با شم . من آنجا
بودم . سرا سیمه و وحشتناک وخسته فا آمد .
گفتم : عزیز جان
اگر زیبا ترین آدم روی زمین را از من بگیرند ، چکار با ید بکنم ؟
فا گفت : من هیچ
خوب نیستم . امشب میا یی یا نه ؟
گفتم : حتما
حتما میآیم . مطمئن باش .
گفت : دیوانگی
هایت را برای خودت نگهدار .
- با شد . با شد
. هر چه تو بخواهی . هر چه تو بگو یی .
آه فا من گفتم .
همه ی اینها را من گفتم . اما مگر می شود . میان آنهمه طا قت آورد . مگر می شود
، آنها را تحمل کرد . من فا را می خواهم که بیا ید برویم ولگردی کنیم . همیشه
ی همه ی شبها را بخوانیم . از همه ی کو چه های دنیا بگذریم . من فا را اینجا
نمی خواهم . من اعتراض می کنم . یک اعتراض معرکه می کنم .بر می خیزم . میآیم .
اسطوره هاتان را برای هم تفسیر کنید دو ستان . من میروم . میروم خانه ام چای
داغ مینوشم . این یکی درک خیلی ساده ست تا دو باره فا عصبانی شود . بگو ید .
بگو ید . این فرا وان سا ده ست .
آه . اما فا تو
به زیارت بیا . هنوز دلم هوای گرفتن دارد . هنوز می خواهم در خواب این طوفان
بخوابم . هیجان و خلسه ی همیشگی از چار سو روانه ست . اسطوره ها را رها می کنم
. میرسم به جعدی . رسیده ام به جعدی فا . راه آسان شده ست . سنگینی پلکم افسانه
شده ست آرامش به ابرهایم رسیده ست . دو باره پنجه ی خشک ، مو میا ئی ،
دیدارهای کوتاه را بخشیده ام . آنچنان بزرگوارم که می توانم دوباره دست تکان
دهم .
یک کلاغ در
حاشیه ی روبرو در مه گم شد .
قطار خا طره است
فا . قطار از اینجا که م |