
دندان
فراز
خاطره ای... بهتره بگم مینی خاطره ای را از اتفاقی که اتفاق افتاده بود به یاد
آوردم. روزی به واسطه ی مختل شدن ِ اوضاع ِ تغذیه به جز آشامیدن، به دکتر
دندانپزشک مراجعه نمودم. وقتی دکتر با چاق سلامتی گرمی از من استقبال کرد، مرا
روی صندلی مخصوص نشاند. با اشاره ی او به نقطه ی حساس ِ صندلی، از حالت ِ عمودی
به نیمه افقی در آمدم. دهان ِ مرا همانند گواله باز نمود و هی با نورافکن و
آینه و داس و چکش دنبال ِ دندان می گشت. و محکم با یک دست هم چانه ی مرا در دست
گرفته و فک مرا نمی گذاشت که بسته شود، و لابد توضیحی بدهم! بالاخره عینک خود
را از روی بینی کمی سُر داد پائین و گفت: دندان هات کو؟! گفتم ندارم! گفت: ما
را گرفته ای؟مرد حسابی! گفتم:دکتر!خودت می گویی کو دندانهایت، چطور من شما را
گرفته ام؟ کو جای دندان؟ گفت: پس چی؟ مگر نمی بینی به من می گویند دندانپزشک،
نه لثه پزشک! گفتم: دکتر اجازه بده دندان بنده در جیب بغل است. دکتر بلافاصله
نورافکن را روی جیب من میزان کرد و با عینک اش از دست من و محتویات جیب که خارج
می شد با دقت مراقبت می کرد. من دستمال را خارج کردم و چهار گوشه ی آن را باز و
دو دست و یک پا دندان مصنوعی خود را مقابل اش نهادم. حالا چرا دو دست و یک پا!
دندان بنده در اثر صانحه ای فاجعه آمیز آن هم از نوع ِ نیش ِ باز در حضور ِ زور
ِ بی وقفه در محل ِ رفع ِ حاجات ِ روزانه و شبانه، به ناگاه به درون ِ حاجتکده
افتاد، آن هم حاجتکده ای که ضریحی نداشت تا دخیلی ببندیم و جلوی سقوط دندان را
به چاهکش بگیریم! یکی شکست و دیگری...چه عرض کنم!؟بعد از آن دیگر به هیچ دلیلی
میلی به گزیدن و دریدن ِ لقمه نتوانستم!
دکتر با عقب کشیدن ِ خود گفت: دهانی که دندان ِ نیش و کرسی ِ آن آلوده به کار ِ
دگر افتد همان به که تکه تکه شود! باید که این بار باندازه یک دست دندان برایت
بگذارم که یک پا هم اگر سقوط کند تکه نشود!
پرسیدم: دکتر چگونه؟
گفت: با آلیاژ ِ سرب ِ مذاب، دهانت را آذین بندی می کنم که دیگر یادت نرود به
خودت به وقت ِ حاجتمندی نگاه کنی!
و فک ِ مرا بست.
|