|
جنگ اثر: گئورگ هیم ترجمه: فرهاد سلمانیان
آن که دیری خفته بود برخاسته برخاسته از عمق طاق های فرودست شامگاهان با هیبتی عظیم، در هیأتی غریب بر می خیزد و ماه را در پنجه های سیاه خود خرد می کند
سرما و سایه ی ظلمت غریب خویش را بر هیاهوی شبانه ی شهرها می افکند و بازارهای گرداب گون و تو در تو از حرکت باز می ایستند سکوت حاکم می شود مردمان به اطراف می نگرند و کسی چیزی نمی داند
در کوچه ها آرام بر شانه هایشان می زند پرسشی... و در برابرش هیچ پاسخی نیست و رنگ از رخساری پر می کشد در دوردست طنینی آرام می لرزد و موی بر چانه ی کشیده اش می لرزد
بر فراز کوه ها به رقص برخاسته و فریاد بر می آورد: ای جنگاوران! به پیش! بشتابید! و هنگامی که سر سیاه خود را می جنباند طنینی بر می خیزد سری که زنجیری از هزاران جمجمه بر آن آویخته
همچون برجی از میان آخرین شعله ها بیرون می آید، آن هنگام که روز می گریزد، امواج پر از خون شده اند هزاران جسد بر نیزاران افتاده اند و پرندگان نیرومند مرگ آنان را سفیدپوش کرده اند
شباهنگام آتش بر پا می کند در میان مزارع سگی سرخ را با آرواره هایی وحشی رها می کند، تابوتی. از تاریکی، جهانی ظلمانی بر شب ها می جهد اطرافش را آتشفشان ها به تمام روشن کرده اند
و هزاران شبکلاه بلند بر سراسر دشت های خاموش به هر سو می غلتند و آن خیلی که در فرودست، در خیابان ها در حال گریزند، به دیواره های آتش برمی خورند؛ آنجا که شعله ها شتابان زبانه می کشند
و جنگلی را از پس جنگلی دیگر می بلعند خفاشان زرد به برگ ها چنگ می زنند او چوبدست خویش را چون دهقانی که ذغال فراهم می آورد به درخت ها می کوبد تا آتش بهتر بسوزد
شهری بزرگ در دودی زرد فرورفت بی صدا خود را به قعر دره ای رها کرد اما آن که در آسمان افسارگسیخته پرچم خویش را سه بار می گرداند با هیبتی غول آسا بر ویرانه های سوزان ایستاده
بازتاب آتش از فراز ابرهای پاره پاره از طوفان بر ویران- زمین سرد ظلمتی بی روح می افتد چنان که وسعت شب را در شعله های خویش می خشکاند تیره بختی و آتش بر شهر فاجران فرو می چکد
|
|