|
علی
هرندی
امروز
هم با صداي خروس صديقه خانم ازخواب بيدارشدم. مامان داشت نماز مي خواند .چادر
نماز مامان ، سفيد سفيد است. هر شب رختخوابش را كنار رختخوابم پهن مي كند و
دستم را توي دستش مي گيرد صبح زود لباس ها و ملافه هاي خيسم را عوض مي كند
.كتري آب ، لگن و حوله مي آورد و بعد سيني ي صبحانه ام را
همان
وقت است كه مرتضي از اين اتاق به آن اتاق بدود. دنبال دفتر, خط كش و مداد پاك
كنش بگردد . سرش را از لاي در توي اتاق بكند و بگويد :(( مامان جورابام كو؟)) و
مامان بگويد: ((پيش من نيس.))
مامان
روي لحافم مي نشيند، تكه هاي نان را لوله ميكند, توي ليوان شير مي زند و دهانم
مي گذارد . صبحانه ام را كه خوردم , دور دهانم را دستمال مي كشد ، مي خندد ،
پيشاني ام را ماچ مي كند و سيني را مي برد بيرون .
بابا
وقت رفتنش دم در اتاقم مي آيد، نگاهم مي كند, مي خندد, دستش راتكان مي دهد و از
خانه بيرون مي رود.
ديروز
كه مامان مرا از حمام بيرون آورده بود و مي كشيد تا توي اتاقم ببرد, بابا از
راه رسيد و دوباره گفت: (( ببين, عباس از خودžت
بزرگتر و سنگين تر شده هنوزم نمي خواي؟… )) مامان گفت: ((هيس س.))
عصرها
مرتضي توي هال مي نشيند و درسش را بلند بلند مي خواند. من كوكب خانِم كتابِ
مرتضي رامي شناسم. نيمروهاي خوشمزه مي پزد. همه شان دور يك سفره مي نشينند, غذا
مي خورند و از دست پختش تعريف مي كنند.
خانمِ
مرتضي هر چند روز يك درس تازه مي دهد. درس كبري زياد طول كشيد.شب ها مرتضي اين
درس را بلند بلند مي خواند وكبري از خيس شدن كتابش زير باران غُصه مي خورد.
ديروز
باران آمد اول آهسته بود، بعد تند شد و توي شيشه ها زد. مرتضي كه ازمدرسه آمد
كت وكلاهش خيس شده بود. گفت : ((مامان , امروز خانم مرغابي و لاك پشت را درس
دادند.)) لاك پشتِ كتابِ مرتضي شايد بزرگ تر از بچه لاك پشتِ هادي باشد و
بتواند در آب دست و پا بزند.
صديقه
خانم كاسه ي آب را روي زمين گذاشت و نشست. مرتضي نوك انگشتش را به بچه لاك پشت
زد. بچه لاك پشت جم نخورد مرتضي گفت : (( انگار مرده. )) هادي گفت : ((نه، زنده
س. اما مريضه،, تكون نمي خوره.)) بعد هادي و مرتضي رفتند توي حياط. مامان پرده
را كنار كشيد و در اتاق را باز كرد. دست هاش را دو طرف صورتم گذاشت و سرم را
چرخاند به طرف حياط.
آن ها
دور حياط دويدند. مرتضي كفش هاش راكنده بود و تندتر مي دويد. پايش به شيلنگ آب
پاشي گيركرد نزديك بود زمين بخورد. مامان رفت ، شيلنگ را جمع كرد و روي شيرحوض
انداخت. مرتضي تند دويد، به ديوار روبرو رسيد, ، دستش را به دك زد وگفت : ((سوك
سوك.)) بعد دستش را به پشت هادي زد و گفت: (( گرگ ، گرگ)) دوباره هر دو دويدند.
مامان
و صديقه خانم توي اتاق, پهلوي من نشسته بودند و حرف مي زدند. صديقه خانم آهسته
گفت: ((مي فهمه؟)) مامان سرش را تكان داد و چشم هاش را پاك كرد.
ديشب
هم مامان پلوي شُل پخته بود. روي آن ماست ريخت و با قاشق به هم زد. قاشق خودم
بود و كاسه ي خودم. مامان به قاشق فوت مي كرد وتوي دهانم مي گذاشت. صداي مرتضي
را مي شنيدم كه درس تازه را بلندبلند مي خواند .لاك پشت كتاب مرتضي چوب را به
دهان گرفته بود و با مرغابي ها درآسمان پرواز مي كرد. صداي مرتضي آهسته شد.
نفهميدم لاك پشت تا كجا توانست برود. يقين به ابرها رسيد.شايد از ابرها هم گذشت
، به خورشيد رسيد.حتما امشب هم مرتضي درس لاك پشت را بلندبلند مي خواند.
امروز
صبح بابام در اتاق نيامد.دستش راتكان نداد. نخنديد .لباس هاش را پوشيده بود و
توي هال راه مي رفت. به اتاق كه مي رسيد , سرش را مي چرخاند ، به ما نگاه مي
كرد و رد مي شد. مامان داشت ناخن هام را قيچي مي كرد . بابا سرش را توي اتاق
كرد و گفت: ((هنوز آمادش نكردي؟!)) مامان نوك انگشت هام را ماچ كرد. يك چكه
چكيد روي دستم . بابا گفت: ((شناسنامه همين جا بود ،كجا گذاشتيش؟))مامان از
اتاق بيرون رفت. هوا ابر بود. حتما دوباره مي خواست بارون بيايد, توي شيشه ها
بزند و كت و كلاه مرتضي خيس شود. هر دو آمدند تو. بابا روي لحافم نشست، دو طرف
صورتم را ماچ كرد. مامان چادر سياهش را روي صورتش كشيد و تند از اتاق بيرون
رفت. بابا در اتاق را باز گذاشت بغلم كرد.كشاند، بردم بيرون. پشت پاهام كف
ايوان كشيده مي شد.
در
حياط باز بود. برگ هاي درخت سيب روي آب حوض و توي باغچه ريخته بود.سردم شد.
بابا خواباندم روي صندلي عقب.
ماشين
روشن بود بابا سوارشد. در را بست و عقب عقب رفت. صديقه خانم و هادي توي كوچه
بودند. بابا شيشه را بالا داد. هادي آمد پهلوي ماشين, انگشتش را به شيشه زد و
خنديد. مامان سوار شد و پهلوم نشست. سرم را بلندكرد گذاشت روي پاش. بابا بوق
زد. پيچيد و تندكرد
هوا
هنوز ابر بود. درخت هاي خيابان برگ نداشت. ماشين ها بوق مي زدند. مامان دستم را
توي دست هاش گرفت و ماچ كرد. دست ها و لب هاش گرم بود.
بابا
تند مي رفت، بوق مي زد. آهسته مي رفت، , مي پيچيد. كف پاهام به در ماشين چسبيده
بود. از لاي در سوز مي آمد. يك موتورسيكلت از پهلوي ماشين بابا تند رفت. صداش
مثل موتور دايي جعفر بود.
يقين
امشب مرتضي درس لاك پشت را بلندبلند مي خواند.
بابا
يواش كرد ، بوق زد و پيچيد. يك چكه چكيد روي پيشانيم . صداي درِآهِني بزرگ آمد.
بابا پياده شد. در عقب را باز كرد. دست هام را كشيد و نشاندم روي صندلي . يك
پسر قد خودم جلوي ماشين بابا ، بالا و پايين مي پريد و زبان درمي آورد ! سرش
بزرگ بود ، خيلي بزرگ ! مامان بغلم كرد. سرم را به سينه اش چسباند و موهام را
تندتند ماچ كرد.
برگزيده جشنواره يكصد و يكمين سالگرد تولد صادق هدايت
(
زمستان ۸۲ )
|