|
امین حسن پور
جبر و اختيار
مادرت برات يه سيب سرخ نصفه ميآره.
يه سيبِ سرخ بزرگ كه از وسط
نصف شده. نصف ديگرش رو خودش داره ميخوره
و حالا نصف دوم رو براي تو آورده.
سيب نميخورم!
اين جواب توست به مادرت.
مادرت اصرار ميكنه.
نه! گفتم كه نميخورم.
هر قدر كه اصرار ميكنه
تو امتناع ميكني. با اونكه
عاشق سيب سرخي. مادرت در حالي كه با سيبِ
نصفه دور ميشه ميگه:
اگه ميدونستم نميخوري،
سيب به اين بزرگي رو نميبريدم.
يكي در گوشت زمزمه ميكنه:«اين
تقدير و سرنوشت بود. تقدير و سرنوشت سيب و تو و مادرت! اين طور مقدر بود كه
مادرت اون سيب رو انتخاب كنه و بعد ببره و بعد نصفش رو به تو تعارف كنه. و باز
تقدير اين بود كه تو برخلاف معمول سيب سرخ رو رد كني. تا اون نصف سيب نخورده
بمونه. تو در ظاهر اراده كردي كه نخوري، اما از قبل تقدير تصميم گرفته بود و تو
آلتي بودي براي تحقق تقدير.»
از اين حرفها
عصباني ميشي و به دنبال
مادرت ميري: پشيمون شدم.
اون سيب رو ميخورم. بده به
من.
و براي اينكه
حالِ صاحب اون صدا رو بگيري
چند تا گاز محكم به سيب ميزني
و با لذت يك اختيار، تمام
سيب رو ميخوري: ديدي كه
برخلاف اون تقديري كه گفتي عمل كردم؟
و صدا، با لحني حق به جانب زمزمه ميكنه:
«من و تو كه نميدونيم
تقدير چي بود؟ شايد واقعن
تقدير اين بود كه تو سيب رو بخوري. و تو باز هم آلتي بودي براي اجراي تقدير!»
دي1382
لاهيجان
|