|
امين حسنپور
دو
داستان
رگ زني
رگ زني. رگشو زده. آقاي دكتر خوب ميشه؟ شما چي كارهشي؟
رفيقشم. پدر و مادرش كجان؟ نمي دونم. اوناهاش. اونجان.
تو چهجور رفيقي هستي كه نميدونستي
يه همچين خيالي داره؟ فكرشم
نمي كردم اينقدر ديوونه
باشه.
بسه ديگه. ميخوايم
ناهار بخوريم. بيا خونه. سر و كلهشو
نگاه كن. برو تو حموم پاهاتو بشور.تمام بدنش خاكه. خداحافظ تا بعد از ظهر. بعد
از ظهر ميخوايم بريم
مهموني. هر روز كه آدم نميره
كوچه. يه كم هم به فكر درسهات
باش. امتحانهاي ثلث سوم
نزديكه.
كجا پيداش كردين؟ تو توالت. گوشه توالت افتاده بود. در رو
كه باز كردم تازه دست به كار شده بود. چرا زودتر نجنبيدي؟ ميتونستي
جلوشو بگيري. اصلا فكرشو نميكردم.
با كسي بگومگو كرده بود؟ نه! حال و اوضاعش چطور بود؟ عصباني يا افسرده؟ اون كه
هميشه يهجوري بود. چهجوري؟
يهجوري ديگه. يهجور
عجيب و غريبي. مث ديوونه ها!
من من. تو تو. گرفتم. كيرو؟
زمينو ميخواين يا توپو؟
زمين. طرف سايه مال ما.
پسرتون با شما زندگي نميكرد؟
چرا ميكرد. اما معلوم نبود
كي خونه ميآد و كي نميآد.
مسئله عاطفي نداشت؟ عشق و عاشقي... ميفهميد
كه؟ نه. فكر نكنم. نميدونم.
نه نداشت. از كجا اينقدر مطمئني؟ آخه خيلي با هم رفيق
بوديم. اگه مسئلهاي بود بهم
ميگفت. پس چرا قصد خودكشيش
رو بهت نگفت؟ اين كارا مال ديوونهگيشه.
يه دفعه به سرش ميزنه و
كاراي عجيب و غريب ميكنه.
آقاي دكتر بچهام زنده ميمونه؟
خون زيادي ازش رفته.
پاشو. پاشو ديرت شده. زنگ رو زدن. بدو مدرسهات
دير ميشه. مغزگردو بالاي
يخچاله. خداحافظ.
تقريبن بههوشه.
حرفامونو ميفهمه؟ ميفهمه
چي ميگيم؟ تقريبن.
چرا اين كارو كردي؟ آخه چرا؟ صدامو ميشنوي؟
الان تو حالت نيمه هشياريه.
اين كتاب رو بده منم بخونم. چرا زير اين قسمتها
خط كشيدي؟ چي نوشته اينجا؟
در هنگام رگزني خون بسيار
زيادي از بدن فرد ميرود و
فعل و انفعالات مغز طوري ميشود
كه خاطرات گذشته فرد مانند فيلم از جلوي چشمانش عبور
ميكند.
تابهحال
تو وسايلش متوجه تيغ نشده بوديد؟ نه بابا. اصلن
اين چيزا رو با خودش حمل نميكرد.
براي اصلاح؟ نه بابا. اصلن
تو فكر اين چيزا نبود. هميشه يادش ميرفت
ريشش رو بزنه. هرجا كه ميرسيد
و فرصت ميكرد يه اصلاحي ميكرد
تا دفعه بعد كه كي دست بده. ببين، اگه بگومگويي با هم كردين، بگو. اشكالي
نداره. نه به خدا. ما با هم خيلي رفيق بوديم. خب جوونيه ديگه. گاهي بين رفقا هم
جروبحث ميشه. آقاي دكتر تو
خونه هيچ مشكلي نداشت. خب شايد ازتون درخواست پول كرد. از شما يا از شوهرتون.
خوب فكر كنيد. تا به حال نشده كه خواسته شو رد كنيد؟ زياد از ما پول نميگرفت.
نه كه نديم. اصلن تقاضا نميكرد.
مگه همون پول تو جيبي.
دو نخ وينستون سويسي بده. بيا. سيگار ميكشي؟
ممنون. آتيش دارم. مرسي. اين كتابا چيه ميخوني؟
برو دَرسِت
رو بخون.
پسرتون اعتياد نداشت؟ مواد مخدر؟
نه. اصلن. شما چي؟ پدر و
مادرها از خيلي از چيزاي بچههاشون
خبر ندارن. اما رفقا چرا. اعتياد نداشت؟ نه. سيگار ميكشيد.
خيلي هم زياد. اما از مخدر متنفر بود. حتي مشروب هم نميخورد.
از اين قرصها چي؟ همينها
كه بين جوونا مد شده؟ نه. مگه نگفتي چيز مينوشت؟
گاهي مصرف نميكرد تا حس
بگيره؟ براي نوشتن؟ نه. نه. تفنني؟ نه. فقط سيگار ميكشيد.
چرا اينقدر
سيگار ميكشي؟ پدر ريهتو
در ميآره. بيخيال
بابا. اين سينه جاي درده! امشب كجايي؟ نميدونم.
هرجا پيش اومد. خب بيا خونه ما. شام با هم ميخوريم.
فقط شام؟ نوكرتم هستم. اصلن
تا يه سال مهمون من باش. فقط يه سال؟ ديگه پررو نشو ديگه!
چي شد كه اومد خونه شما؟ چرا نرفت خونه خودش؟ اينجوري
بود ديگه. يهجا بند نميشد.
خودش ميگفت زندگي اينجوري
رو دوست داره. كوليوار. سر
شام حرفي نزد؟ ناراحت بود؟ نه. اتفاقن
خيلي هم سرحال بود. كلي باهم شوخي كرديم. بازم كلي بد وبيراه نثار تلويزيون كرد
تا مجبور شدم خاموشش كنم.
ببند اون جعبه انگور رو. صب تا شب كس و شعر. چرا همچين ميكني؟
كنترل رو شكستي. بذار ببينيم بابا. حداقل كمي ميخنديم.
به چي؟ به اين مزخرفات؟
عصباني بود؟ نه. فقط سخنراني ميكرد.
طبق معمول. بعد از شام هم كلي شوخي كرديم. از خاطرات گذشتهاش
ميگفت. از شيطنتهاش.
از مردمآزاريهاش.
حرفي از مشكلات اخيرش نزد؟ كه مثلن
كسي رو دوست داره... گفتم كه. اگه بود بهم مي گفت. اما فقط مسخرهبازي
در آورد و جوك تعريف كرد.
حالا اينو گوش كن. طوطيه مريض ميشه. صاحابش يه دماسنج ميذاره
تو كون طوطيه تا دماي تب رو اندازه بگيره. طوطيه ميگه
اين چيه؟ ميگه درجه. چند
وقت بعد طوطيه يه سرهنگه رو
ميبينه. به سردوشياي سرهنگه
اشاره ميكنه و ميپرسه:
اينا چيه؟ سرهنگه ميگه:
درجه.
تا كي بيدار بوديد؟ حدوداي يك. يك و نيم. خسته كه شديم رفت
دستشويي. تيغ هم دستش بود.
طوطيه ميگه:
بكنش تو كونت ببين چه حالي ميده...
ها ها ... خب ديگه بسه. بريم بخوابيم. نه جون تو با حال بود. يكي ديگه تعريف
كن. نه ديگه. ديروقته. برم يه اصلاح بكنم و بخوابم. بابا چه عجب. يه بار مجهز
بودي. تيغ با خودت آوردي. چه كنيم ديگه. متحول شدم. ميخوام
اصلاح بشم!
گفت ميخوام متحول بشم؟ آره. البته به شوخي.
تو بگير بخواب. منم كارم تموم شد ميآم.
جاتو كجا بندازم؟ فرقي نمي كنه. كنار بخاري بهتره.
هر چي منتظر موندم از توالت نيومد بيرون. رفتم ديدم در
توالت بازه. صداش زدم. صداي خشخش
اومد. پاهاشو ديدم كه دراز كرده. در رو كه باز كردم ديدم گوشه توالت نشسته و
پاهاشو دراز كرده. يه تيغ هم تو دستش بود. تا اومدم حرفي بزنم...
آقاي دكتر چه خبر؟ چي شد؟ خوب ميشه؟
متاسفم آقا. كاري از دست ما بر نمياومد.
همه تلاشمونو كرديم.
خون همه توالتو برداشت.باور
نميكردم
كه تو رگهاش اينقدر
خون داشته باشه. تنها كاري كه به فكرم رسيد اين بود كه محكم ساعدشو ببندم و زنگ
بزنم به اورژانس. خيلي سريع اتفاق افتاد. خيلي سريع.
لاهيجان/ دي 1382
خاكستري و
نارنجي
اتومبیل
با سرعت نه چندان زیاد طول جاده را طی میکرد. خورشید، قرمز رنگ یا شاید هم
نارنجی رنگ بود. بله، خورشید نارنجی رنگ درست مثل نارنجی که رسیده باشد آماده ی
افتادن از شاخه بود. منتظر یک تلنگر یا یک بهانه.
نور نارنجی
بر سطح صیقلی و خاکستری اتومبیل منعکس میشد.اتومبیل یک ساعتی در راه بود. شاید
بیشتر ونه کمتر. دو مرد درون اتومبیل به روبهرو خیره بودند. یکی باید رانندگی
هم میکرد. نیاز به دقت نداشت. جاده صاف و مستقیم و خالی از هر عابر یا
اتومبیلی بود.هر دو به انتهای جاده نقطهای که خاکستری آسفالت با نارنجی آسمان
پیوند میخورد چشم دوخته بودند.
دو مرد در
اتومبیل بودند و در دست یکی(آنکه رانندگی نمیکرد) نارنجی تازه چیده شده بود.
با آن بازی میکرد. دست به دستش میکرد. گاهی هم میبوییدش. عطر نارنج توی فضای
اتومبیل پیچیده بود.
اتومبیل
ایستاد و دو مرد به چشمهاي هم نگاه کردند.
- خیلی
ممنونم که منو تا اینجا رسوندی.
- خواهش
میکنم.
- خوب
خداحافظ.
- چیزی که تو
ماشین جا نذاشتی؟
- نه. همین
کیفو داشتم. مرد کیفش را از اتومبیل بیرون آورد و برای آخرین بار به چشمان
مرد دیگر نگاه کرد. اتومبیل راه افتاد و مرد در دستی کیف و در دستی دیگر نارنج،
به سطح صیقلی و خاکستری اتومبیل که دورمیشد چشم دوخت. او چیزی را جا گذاشته
بود.
لاهيجان- ارديبهشت
82 |