|
هدا
هاشمی
هیچ کس
نمی یابد
آن را که
زاده شده
زیر
خاکسترها را میجوید
وبر نطفه
های ققنوس ها
اسید
میپاشد
بر
رودخانه
ازدحامیست از اجتماع سبدها
و
کودکانی که از گرسنگی شیهه می کشند
و در
انتظار سیمرغ
قبل از
طلوع ناجی میمیرند
بر امواج
دریاها اجساد متورم میرقصند
وکرکسهای
سبک بال
دور
ارواحشان چرخ میخورند
صمیمانه
میخواهند
ببلعندشان
پیامبر
از آب بیرون میاید
و عصای
نقره فامش
آسمان را
میشکافد
آتش
میبارد...
دهان
ماهی ها باز است
آتش، آتش
میزند
و تصور
معجزه
هجوی است
در ذهنهای مشوش و فاسد
آب آتش
میزند
پیامبر
میمیرد
سایه.
|