|
مریم هدايتي
SIN*
پ پسر سوم ام را مي زايم . او
وقتي به دنيا مي آيد ؛
سي و اندي سال دارد .
و م مرد موفقي است . چهره اش گرم و
ب بشاش است .
نگاهش به من كشيده . ح حرف مي زند
. زياد حرف مي زند ،
گرم و جذاب . عاشق اش مي
شوم .
پسرمن مردي ست بلند قد و خرافاتي .
برايش خوراك مي پزم .
تخم مرغ و كره و گوجه فرنگي ـ املت
ـ نمك ندارد . بي مزه است .
او هيچ نمي گويد و من ع عاشق اش مي
شوم -----------
---------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------
تابستان 83
گناه
:
Sin
*
نويسنده
نويسنده سخت مي نويسد ، تا شايد
بار دلـش سبـك شود .
از دختـركـي با بادكنك آبي مي نويسد
.
دخترك تنهاست و بادكنك آبي اش را از
آن مرد ، با چشم هاي غمگين خريده .
دخترك از شادي حضور بادكنك آبي مـي
دود ، حضـور سبـك و شـاد
بـادكنـك آبـي .
از جويـي مي پـرد . از خيـابـان مي
گذرد . كنار ويترين مغازه اي درست هنگامي كه محو تماشاست ، بادكنك آبي از دستش
رها مي شود .
نويسنده دلش براي دخترك شور مي زند
.
مي خواهد پايان داستان را ، عوض كند
.
پس ؛ دخترك از جوي مي پرد .
از خيـابـــــان مي گذرد . امــا
كنار ويتـرين مغـازه نمي ايستــد .
راه كوچـــه اي را پيش مي گيرد .
داخل كوچه بچه ها مشغول بازي اند .
دو پسر بچه دخترك را با تفنگ هاي
پلاستيكي دنبال مي كنند .
او براي اين كه بادكنك آبـي اش را
از دست ندهــد ، مـي دود .
پايـش به بـرآمدگـي پيـاده رو گيـر
مي كنـد ،
بـا دست به زميـن مي خـورد .
بادكنـك آبـي مي تركـد .
نويسنــده راضــي نيـست . نمــي
خواهد دختـرك داستانـش بادكنـك آبــي را از دست بدهــد .
پس ؛ دخترك از جوي مي پرد . از
خيابان مي گــذرد . كنـار ويتـرين مغـازه
نمي ايستـد . راه كوچه اي را پيش
مي گيرد . كوچه ساكت و آرام است .
دخترك آوازخوانان لي لي مي كنـد و
پيـش مـي رود .
نويسنـده لبخنـد مي زند . تا
اينجا به خير گذشته .
امــــــا ؛ ـ ـ ـ اين صدا
چيــــــــــست ؟
پسر بچه اي دخترك را صدا مي زند .
هــــــــي دختر . هي وايــسا .
دختر مي ايستد . پسر بچه مي خندد .”
مياي بازي ؟ “
دختـر بادكنــك را به سمتش پرتاب مي
كند .
پسر باپشت دست ضربه اي به بادكنك
آبي مي زند . آبي بادكنك ميان
دختـرك وپـسر بچـه در نوسـان است .
نويسنده دادش در مي آيد .” اگـر
بادكنك رو برداره و بره چـي ـ ـ ـ ؟ “
دخـتر فريـاد مي زنـد ؛”مـن اگـه
نويسنـده نخـوام چــــــي ـ ـ ـ ؟ “
پـسر بچه قهـقه اي مي زنـد ؛ ” ولـش
كــن مــخ اش عيــب داره “ .
مردم مي گويند ، هنوز هم آن دختر و
پسر شاد از حضور سبك بادكنك آبي مشغول بازيند .
حتي بعضي مي گويند كه بادكنــك آبي
تركيـــده ،
اما دختر و پسر هنوز مشغول بازيند .
شما هم شايد روزي پس از پريدن از
جويي و گذشتن از خياباني داخل كوچه خلوتي دختركي را هنگام بازي با پسر بچه اي
ببينيد .
اما از نويسنده كسي خبري ندارد .
شايد ـ ـ ـ .
اصلا كي به نويسنده اهميت مي ده
؟
مريم هدايتي فروردين 82
|