|
شكلات
مریم هدایتی
مرد
شكلاتي زير گرماي تابستان آب شده .
صورت
ورم كرده و پت وپهن ، دستهاي بي حال و افتاده ، گردن خم .
انگشتش را بالا مي آورد ، درست روي انگشت سبابه اش ،
تكه
اي رنگ قهوه اي چسبيده .
. . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
نگاه
مي كند ، يكي از پا هاي مرد شكلاتي نيست.
همينطور
كه راه مي رود انگشتش را به ديوار مي كشد ،
پاي
مرد شكلاتي حالا مي شود ، خط باريك و منقطع شده ي قهوه اي روي ديوار .
. . . . . . . . . . . .
دختر
بچه قصد داشت در بعد از ظهر گرم شكلات بخورد ،
حالا
زرورق را دور مي اندازد .
مرد
شكلاتي ، عريان و وارفته ، با يك پا ، كف دستش پهن شده .
با دو
انگشت آرام ، دست مرد را مي گيرد .
هنوز
به دهان ، نرسيده له مي شود.
دست
مرد ميان دو انگشت ظريف دخترك وا مي رود.
انگشتش را با دامن پاك مي كند .
دست
ديگرش را ، همان دست را كه حالا مرد شــكلاتي با يك دسـت ويك پا ،
كف آ
ن پهن شده ، بـــالا مي آ ورد ،
مرد
شكلاتي را درسته در دهان مي گذارد .
آ
فتاب درست روي سـرش مي تابد .
صورتـش
از آفتـاب و شـكلات به هـم مي رود .
چه
روز لعنتي و چه شكلات آشغالي .
. . .
محتويات دهانش را ـ همان مرد شكلاتي بي دست وپا را ، كه حالا
در
هم و له شده ـ تف مي كند روي آسفالت داغ .
لحظه
اي به پس مانده نگاه مي كند .
اين
تصوير حالش را به هم مي زند . سرش را برمي گرداند ،
وانمود مي كند كه همه چيز را فرامــوش كرده است ؛
همه
تلاشــش را بري چشيـدن طعم شـكلات .
. . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
آواز
خوانان كوچه را بر مي گردد.
مريم
بيست دي ماه 83
|