|

هژبر
چشم
های بازپدرم
تلفن زنگ زد.
گوشی را که برداشت،
خواهرش بود،
گفت:
-
فورن بيا پدرحالش خيلی بده
همش اسم تو رو می
گه،
هرکاری داری بزار
زمين و فورن بيا.
درحالي که دستانش می لرزيد،
گفت:
-
آخه من بهش قول داده ام که چيزی براش بگيرم بيارم،
هنوز نگرفتم.
-
چی می گی
نادر!
اون داره می ميره زودتر بيا ها.
مثل
اينکه قضيه جدی بود.
سريع توی ماشين پريد ورفت.
دربين راه دلش بد جوری شور می
زد.
-
نه،
نبايد طوری بشه ما
تازه داريم با هم دوست می
شيم.
شبی را بیاد آورد که رفته بود تا مثل همیشه حمام اش ببرد.
از
در که وارد
اتاق پدر
شد،
آميخته بوئی ازپماد
و
ساولون و
توتون،
فضائی
متعفن و آزاردهنده ای
را
که تا اتاقهای مجاور به مشام می
رسيد
پرکرده بود.
به روی خودش
نیاورد،
سلامی
کرد
و
بادلتنگی خاصی
رفت و
کنارش،
روی فرش رنگ و
رورفته تبريزی
نشست
و
به پشتی ترکمنی که کنار
ديوار بود تکيه
داد.
و بعد مچ استخوانی اش را گرفت و به حمام اش برد.
حالا دیگر حمامش داده بود و دوباره زخمهایش راپماد زده بود. پدرلخت و عریان با
آن بدن نحیف واستخوانی وآن سرازته تراشیده اش، درحالیکه زانوان لاغرش رابه سینه
اش چسبانده بود، روبرویش نشسته بود و داشت کنارزخمهای روی بازویش را می خاراند.
باپشت دست
قوطی
توتونش
راجلوی
اوسُرداد.
دست
هايش پمادی و
چرب بود
و
خودش نمی توانست بپيچد،
هروقت که
نادر
پيش
اش
می
رفت مقدار
زيادی برايش می
پيچيد.
زيرچشمی
نگاهی به او کرد.
هميشه می
گفت:
- آنقدر
سفت نپيچ پسر.
سر و شانه اش را جلو داد
و
بادست چپش بالشتچه ای که هميشه رويش می
نشست و
حالا به
عقب رفته بود را دوباره به زيرش کشيد.
سرش را پائين انداخته بود و باخودش حرف ميزد، چیزی گفت. مثل همیشه
گلايه بود،
فرقی نمی
کرد از که يا چه،
پدر
هميشه
چيزی يا کسی را داشت تا از او گلايه کند.
اين دفعه ازبچه ها بود.
-
بی شرفا،
تمام وسايلم رو جدا کرده اند،
حتی ظرف و
ظروفم رو،
ازم فرار می
کنن،
کسی يک ليوان آب دست من نمی ده،
انگار نه انگار که من پدرشونم و
بزرگشون کردم
.
هم چنان که حرف ميزد،
دست اش رابسوی
او
دراز کرد،
سيگار می
خواست
نادر
يکی
از
آنهائی
راکه پيچيده بود،
روی چوب سيگار زد
و
دست اش داد.
-
پسرم خودت رو بيچاره
و گرفتار عذاب وجدان
نکن. توليد نسل جنايته.
با نوک زبانش لبه ی کاغذ سیگار را خیس کرد و گفت:
-
پس جنابعالی
جنايتکار
بزرگی هستی.
-
بله
حالام
دارم مکافاتش رو پس می
دم،
نمی بينی که به چه حال و
روزی افتاده ام؟
- نه پدر، شما همیشه اغراق می کنی. مردم از داشتن بچه احساس خوشبختی می کنن و
از بچه هايشون راضی ان و از اونا لذت می برن. بچه های موفقی تحويل اجتماع دادن.
همه تجربه های تلخ تو رو ندارند. برعکس به بچه هاشون افتخار هم می کنن.
-افتخار می کنن که چی؟
- داشتن ثروت ضامن خوشبختی بچه ها نيست پسرم و يا اينکه فکر کنی بچه های تحصيل
کرده حتمن خوشبخت می شن. هر انسانی که بدنيا اومده و نفس می کشه، بدون رنج نيست
وهميشه چيزی رو داره تا از اون رنج بکشد و هميشه هم درجدال با رنج هاست. حتی
اگر ثروت دنيا را هم داشته باشی و یا بالاترین قله های زندگی را فتح کنی، هيچ
تضمينی برای خوشبختی بچه ای که توی اين دنيا می آری وجود نداره و اگربچه عذابی
درزندگی ببينه، مسئولش پدر و مادرن.
-
پدر،
آدم
که نمی
شه
که
تا
آخر
عمر تنها بمونه!
تازه اگه
هيچکی بچه
درست نکنه،
که نسل انسان منقرض می
شه.
-
نخير
منقرض نمی
شه،
ديگران به اندازه کافی بچه درست می
کنند.
تو
خودت رو مثل من گرفتار نکن
.
-
خوب شما می خوای من تا
آخر
عمرم مجرد بمونم؟
«- من فقط می گم اگه می تونی، توليد نسل نکن
و
با
وجدان آسوده زندگی کن و
بعدهم که پير شدی،
بگذار
با نفس راحتی تمام کنی،
نه مثل امروز من باهزار آه ودل نگرانی
.
- خوب اگه بچه نياريم زندگی برای ما چه معنی داره؟
درحالی که بادستان چرب و پمادزده اش ساق پایش رامی خاراند، گفت:
- زندگی هيچ معنایی نداره پسرم جزء خود زندگی.
- امامن دلم می خواد که بچه داشته باشم.
- اگه اینطور احساسی داری، برو از اين همه بچه ی بی گناه و بی کسی که بقیه
انداختن و به امان خدا تو خيابونا و يتيم خونه ها ول کردن، هر چند تا که تونستی
بيار و بزرگ کن.
دود سيگارش رابه آهستگی بيرون داد و گفت:
-
ميدونی پسرم،
هر وابستگی خودش يک رنجه.
فرقی نمی کنه.
حالا چه بچه باشه
وچه...
نادرتوی حرفش پرید:
- میدونم پدراین حرف بوداست.
پدرادمه داد:
-
سعی کن که توی اين دنيا با رنج کمتری زندگی کنی.
- باهمه رنجی که شما برا من درست کردی، چطور می تونم رنج کمتری داشته باشم پدر،
درضمن، شما که اين چنين عقيده ای داشتی پس
خودت چرا ازدواج کردی؟
واين
همه بقول خودت بچه
ی
بی گناه توی دنيا آوردی،
که حالا هم همه رو برا من گذاشتی؟
- مسئله همینه پسرم، اون زمان من هم مثل الان تو و همه مردم فکرمی کردم ودوست
داشتم که بچه داشته باشم. به خودم مغرور بودم و فکرمی کردم که من حتمن بچه هام
رو خوشبخت می کنم. فکر می کردم که افسار سرنوشت تو دست خودمه. غافل از اين که
بعضی وقتا حوادث، افسار سرنوشت رو از دست آدم می گيره و اون رو دنبال خودش به
جاهائی می کشونه که هرگز فکرش رو هم نمی کرده.
درحالی که دسته قوری کوچکی را گرفته بود و در استکانش چای می ريخت ادامه داد:
- می دونی پسرم، آدم که مرتکب اشتباهی می شه، وقتی می خواد اشتباهش را درست
کنه، مرتکب اشتباه ديگری می شه، چرا که انسانه.
درحالی دست اش رازیرتشک برده بود و گوئی دنبال چیزی می گشت،
گفت:
- ولش کن تو حرف منو نمی فهمی.
از زیر تشک تکه کاغذ تا شده ای را درآورد وجلوی نادر انداخت.
نادرکاغذ
را
برداشت وپرسيد:
-
اين چيه پدر؟
به کاغذاشاره کرد
و
گفت:
-
بخونش
پسرم
.
تای
کاغذ را بازکرد
و خواند.
-
فرزندارشدم
نادر،
جسد مرا شبانه بالای
سپیدکوه
ببر
و
آنجا بی آنکه مرا
خاک کنی،
روی بلندای کوه رها کن.
امضاء پدرت.
تبسم تلخی کرد و در حالیکه
کاغذ را دوباره
تا
می
کرد
و
گفت:
-
بابا تو اين هزارمين باراست که ازاين حرفا ميزنی.
-
نه پسرم اين دفعه ديگه جديه،
خودم می
دونم،
امشب شب
آخرمنه.
سيگارش را روی چوب
سيگارش زد
و
پرسيد:
-
خوب؟
این کار رو می
کنی؟
-
اينم باز از اون حرف
ها
تونه
ها!
آخه مگه می
شه پدر؟
درحالی که به
آرامی
به چوب سيگارش پک ميزد گفت:
-
اگه بخوای کارسختی نيست.
-
ترو خدا پدردست بردار.
شما ديگه عمری ازتون رفته،
بيائين
واين دم
آخری
زندگی راجدی بگيرين
و
مثل بقيه مردم نرمال رفتار کنيد.
تازه،
گيرم که بشه و من مثلن جسد شما رو لای پتو بپيچم
و
بالای کوه ببرم که چی؟
لبخندی
تلخی
زد
و
گفت:
-
هيچی پسرم،
اونش ديگه به
خودم مربوطه؟
-
آخه شما هيچ به آبروی خانوادگی ما فکرنمی کنی؟
نمی
گی
که
فردا
مردم چی ميگن؟
نمی پرسن که قبر بابات کو؟
پدرکبريتش رابرداشت تاسيگارش را که خاموش شده بود دوباره روشن کند وگفت:
-
بزارهرچه می
خوان بگن.
نادرتوی
حرفش پريد:
-
نه پدر،
همين
جوری
اش
هم
به
اندازه کافی بهانه دست مردم دادی،
فردا هزار جور حرف برامون درمی
آرن،
آخه تو الان ناسلامتی چند تا دختر
دم بخت داری،
لا اقل کمی فکر آبروی اونا رو بکن.
پدردست اش راتکان داد
و
گفت:
-
هرکه می
خواد دختر رو به خاطر من بگيره،
نگيره بهتره.
و
ادامه داد:
-
خوب؟ چی ميگی؟ اين کار رو می
کنی؟
نادرکه
سرش را پائين انداخته بود
و
داشت کاغذ را ميان انگشتانش لول
می
کرد،
سرش را برداشت و
گفت:
-
ببينيد پدر،
ما توی فلات تبت نيستيم،
اينجا جمهوری اسلامی ايرانه،
می
خوای
منو بگيرند و به
جرم مرتد
پدرم رو دربیارن؟
من همين
جوريش هم
به اندازه کافی ...
پدرخودش را روی
تشک
جابجا کرد وگفت:
-
غلط کردن!
به کسی چه!
بدن خودمه هرکاری بخوام می کنم،
يعنی چه؟
من نمی خوام که ازاين
آداب
مُزخرَف
و
تشريفات کذائی برای من اجراء
کنيد
و
چند تا آخوند سورچران
بيان
وعرعر کنن وعربی بخونن
نادرکه
برخلاف ميل
اش
هم
چنان با
او
مخالفت می کرد.
باعصبانيت تکه
ی
لول شده کاغذراجلوی
پدرپرت کرد
و
گفت:
-
من از اين ديوانه بازی
ها نمی کنم پدر.
باعصبانيت
کاغذرا از روی فرش برداشت و
توی
چشمهای
نادرنگاه
کرد
و
گفت:
-
پس تو ديگر پسر من نيستی.
کاغذ را باعصبانيت زير بالشچه فرو داد
و
انگار که
ديگرحرفی با
او
نداشتند،
رويش رابسوی پنجره گرداند.
دقايقی طولانی حرفی رد
و
بدل نشد.
ازآنجاکه
نادر
با عقايد ياغی
گری پدر
آشنا
بود
و
دليل اين خواسته اش را می
دانست روبه پدر کرد
و
گفت:
-
من می تونم کارديگه ای بکنم.
پدربه حالت تحقيرکننده ای نگاه کوتاهی به
نادرانداخت
که ببيند چه می خواهد بگويد
و
نادرگفت:
-
من می
دونم تو چته.
تومی خوای هيچ کلمه عربی و
متن اسلامی روی سنگ قبرت ننويسيم،
باشه همين
طور خاکت می کنيم بی هيچ نام ونشانی و
يا مراسمی.
حتی سنگ قبر هم برايت نمی ذاريم.
اينطوری خوبه پدر؟
چيزی نگفت و
هم
چنان به پشت تاريک پنجره خيره مانده بود.
نادرادامه
داد:
-
کنار قبرکاوه،
تازه اونم خوشحال می
شه.
منتظربود تا پدر چيزی بگويد اما او هيچی نمی گفت.
نادر
ادامه داد:
-
تو همش به خودت فکرمی
کنی پدر.
حداقل به کاوه هم کمی فکر کن او سال
هاست
که
توی اون شهر،
غريب
و
تنها افتاده.
فکرش روبکن،
که اگه يکی ازما برا هميشه پيشش بريم؟
از آنجا که می
دانست پدرش هيچ اعتقادی به اين داستان ها
نداشت،
هرلحظه منتظر بود تاپدر باعصباني& |