
آلبوم شعر
هومن عزیزی
ماهیچه ی متلاشی در چشمک ِ دوربین
راه های نرفته ی جوانی در تلاشی که ماهیچه می کند
متلاشی در خون
در خاطره ی بمب
کودک ِ نیم جویده لکه ای بر یقه ی بمب که تمیز و قانونی نعره می زند
و ریش ِ فلزی
اش را
در مستراح ِ
یو.اِن می تراشد
این شعر را فرو کنم توی چشم هات
تا وقت ِ دیدن ِ این عکس ها چرت نزنی!
همبرگر و خون فراموش نشود!
و گاز که جوجه های مک
دونالد را به آشپرخانه می فرستد
عمامه را بالاتر گذاشته کفتار
و بر سینه ی فرمانده مدال ِ ریش و پشم می چسباند!
نقشه را لوله می کند
خلیج های فارسی اش را در مستراح می ریزد
و بر روی غصبی ِ آن نماز می خواند
نماز روی سجاده می خوابد
مردم روی برف
دست های کبود شاهدند!
عکس ها...
عکس های خبری
واقعی و معمولی
با پس زمینه ای از آتش
و ارتفاع ِ بازی در بمب متلاشی...
عکس های عروسی که خوشبخت و خون آلود
در حاشیه ی روزنامه جاودانه می
شوند!
عکس های من...
چشم های خجالت زده ام
و دست هایی که سنگین تر از قدم نمی توانند!
عکس های کودکی ام...
جبهه های پدرم...
صف های نان و سیگار...
بافتنی های مادرم...
و دفتر ِ حضور و غیاب که با هر صدای بمب کوتاه تر می شد!
دست هایم...
خط های کف ِ دست ام که از میادین ِ مین می گذرند...
خط هایی که از خط کش جامانده!
و خط هایی که بر این صفحه جا گذاشتم...
کودکی ِ نیم جویده با ماهیچه های متلاشی
تنها یادگاری ِ فردا...
برای پسرم
که در صف ِ نان و شعر بزرگ می شود
اما هرگز بازی نمی کند!
18 فوریه 2005
|