|
مریم هوله جزام معاصر
نفرین کردن به چه درد می خورد ؟ بنشین و پاهایت را بشمر معلوم نیست همه ی سرهایی را پیدا کنی - که به آنها وصلند - چه رسد به تیغه های گیوتین - چطور است همینطور که با روروَک رژه می روی دست های پاپا را ماچ کنی ، هان ؟ - نه سرعتم زیاد است پیرمرد زمین می خورد - بس نیست ؟ دیگر بهانه بس نیست ؟ این چه نیستنی ست که ریسیده ای دور ِ لبهات ؟ بستنی ِ درگاه ؟ خاک بر سرت ! چه لذتی دارد ؟
- چه لذتی دارد ؟ مگر سرعت چه لذتی دارد ؟ به سوی مرگ .... رفتن از دیوار توی دیوار مردن از زنجیر توی زنجیر برایم قورباغه ای بخر که لالایی اش قطع نشود می خواهم همیشه عصبانی باشم تا مرگ احساسم نکند - عصبانی ........ عصبانی ......... آنوقت ، توی هر کلیدی که بخواهی می چرخی - کلید ؟ مگر کلید تو دارد ؟ کلید توی هر سوراخی که می خواهد هرزگی کند منم که آهنم یا توتون ... تاریخ اتمی ...... مخروبه ای پر از جمجمه ی انسان تا آنجا صدایت کردم پیشانی ام جا ماند روزی نوه هایت روی آن تخته نرد بازی می کنند من هم عاقبت در خرابه خودکشی کردم هگلم ؟ یا نیچه ؟ هیچکدام من جزام معاصرم که کلمه های زماندار در آن شنا می کنند درست در مرکز آن تو خودت را خوردی که مسموم شدی عق بزن تا روبروی کسی ایستاده باشی عظیم الجثه ماکت بکش ! روی شن ها جهان بزا ! من تو را نمی بینم مهم اینست تف ِبازوهات و غارهایی که از دیواره های ُتنگ چشم دوخته اند به سوراخ هایی که خواهی داشت ! دیواره های ُتنگ .... کمان هایی که تیر ِماهی ها دارند لای شان می رقصند !
هر بار که از زیرم می زنم بیرون جهان را دود می گیرد انگار در روده های زمین کاپتان بلاک پیچیده ! - کسی که داشت از کتابخانه ام دزدی می کرد – برایت دست تکان دادم آخ ! برایت دست تکان دادم زندگی ! که برای پشت ِمرگ له له می زنی چرا جواب ندادی ؟ هی له له ... چقدر اسب سواری ؟ بس نیست ؟
- اگر توانستی مدفوعت را که از توست هضم کنی می توانی پنجره ای را با کهکشانی که استفراغ کرده آن بیرون بپذیری نه ............................ تو بی استعدادتر از این حرفهایی
- بیا برایت لالا یی بخوانم به کمی مرگ احتیاج داری - نه ! هنوز یک ذره از رادیو مانده ممکن است اسم مرا بخواند - که در مسابقات ِنشستن برنده شده ای ؟ - نه ! آنقدر سَم خورده ام که ممکن است کامپیوترهاشان را از پا بیندازم ! - بس نیست ؟ اینهمه لرزیدن بس نیست ؟ توی قبر هم دست بر نمی داری ؟
«کسی » که دارد در خیابان راه می رود دست بردار نیست دارد به این سمت می آید با لشگری که نمی شناسد... پشت ِمیزها ... توی ترافیک ... روی مدرسه ...
- بیا برایت لالایی بخوانم به کمی مرگ احتیاج داری ! - فقط عصبانیت است که زنده نگاهم می دارد عصبانیتی که در اعصاب ِزمان جاریست و روی یک چشم ِکروی تاب می خورد بخوان!
- سیاهی ِزیر ِچشم ؟ یا ُپرز ِآسفالت ؟ بی دقیقه ترین ساعت قرن آخرین ؟ یا سوسکی که زیر پاهای پاپا له شد ؟ - آهان ! یعنی تو مرا دوست داری ! - چقدر خنگی عشق من ! « رابیندرانات تاگور » یا « مریم هوله »
نفرین کردن به چه درد می خورد ؟ عوض استمنا بنشین « پابلو نرودا» بخوان !
هربار که از زیرم می زنم بیرون جهان را دود می گیرد مگر من امکان دارم ؟ که اینطوری کلمه ها قلقلکم می دهند مردمی که آشتی ناپذیرند با دستهایشان در دستهایم حمام آفتاب می گیرند دستهایم از پاهایم می زند بیرون و می شوم اسب ِجنابعالی ! که دوست دارید با من ازدواج کنید ؟ مریخ ؟ یا دنبه ی موریانه ای که تخت کفشهای پاپا را کثیف کرده ؟ هیچکدام ابدیت کبریتی بود که آتش گرفت بله انگار دوستت دارم !
فواره ها در سرگیجه ی قلیانی که می کشند توهمات مرا قورباغه ای می کنند قور... قور... ای دور ..... چقدر از تو دورم ..... چقدر خنگی عشق من ....این یعنی دوستت داشتم .....
حالا کمی به هیجان احتیاج دارم کمی ترکمن شو کمی دیگر هند و اروپایی شب هندوانه بخر بیا خانه ! من چار ماهه ام و انگار جهان چهار ماه دارد هشت ساله ام و انگار جهان هشت سال دارد بیست و چهار ساله و جهان در پیرمردها سفره می لیسد ُدم های دایناسوری اش را با دندان های رادیویی می لیسد و اینجاست که کارم به بز می کشد کباب می کنم و لحاف می دوزم از شیشه دست می شویم در مژه های تاریکی می خوابم آبم را که می گیرد انرژی انسان ها با هم حرف می زنند
- بس نیست ؟ اینهمه مکالمه بر وزن مبارزه بس نیست ؟ بیا برایت لالایی بخوانم به کمی مرگ احتیاج داری - حالا خودمانیم ! بعد از این رویش می شود کسی بگوید که آدم پیچ ِکدام ُمهره است ؟ حالا که هزار فلش ِقطب نمایم جهان را بیطرف کرده ُتف در ُتنگ از توی ُتنگ چه لذتی دارد ؟ بس نیست ؟ - آهان ! یعنی تو مرا دوست داری ! - چقدر خنگی عشق من ! یعنی دوست داشتن میان مان آنقدر بچه بود که هنوز معلوم نیست مثلاً ریش درآورده یا پستان
مگر زن با چندمین چگونه آدم می شود که مرد من شود ؟ مردی که در ایستگاه های جهان یخ بسته انتظار خنگ چارپایه ای بود که زنانگی اش از روی نردبان به کهکشان مرگ های نخستین فرو افتاد
نخستین نغمه های ناخوانایی که غارها را جاودانه کرده بود ... - بازوهایت را بپا و سوراخ هایی که دارند ُمد می شوند نترس .............. پشه ای را که رویت نشسته بود کُشتم .... ادامه بده ! - راستی چطور رویش می شود کسی بگوید من فقط پشه کُشته ام بشریت را هم در عین حال دوست داشته ام
افکاری که با پونس سوراخ می کنی حیف است برای دیوار به خاطر دیوار دردشان بگیرد ! - این یعنی دوستم داری ! - بگذریم ! پشم از ُچمباتمه ی زمان گاز می زنم که الکتریسیته در مدار بسته ام باز می شود راه گرفتنی که انگار این سیل صدای انکارناپذیر منکراتی ست که دوخت و دوز شهری آنها را کنار هم به لجبازی ابدی محکوم کرده است
حقیقت دقیقاً همین اشتباهی ست که می کنی گذشته مجموعه ی زخم هائیست که هر وقت کسی صدایت می کند در جایشان تیر می کشند خندیدن ... دانایی ... عشق ... راستی یک چیز دیگر ! لذت همین زخمی ست که تازه دارد به دنیا می آید داری چای می خوری ؟ یا مرد زیبایی را که شبیه اسب است می بوسی ؟ کهنه که می شود هرچیز هویت بی چون و چرای زخم زخم بودن است و تنها کاری که از دست دنیا بر می آید این است که مدام یک نفر صدایت کند
آنقدر جغجغه خورده ام که فکر می کنم جهان حمایتم کند - از ترس لهیدن اشیائی که خواب می ترکانند – پا رویم نمی گذارد می دانم پس فکر کرده ای بزرگ بودن یعنی چه ؟ یعنی اینکه نخلی دراز باشد و آسمان از آن بلندتر؟ نه عزیز دلم ! به موقعش با مورچه ها راه برو ! به موقعش تیر برق زیر دندانت خرد کن ! - در هر حال بچه ای و این حرفها را کسی یادت داده - بهتر است با پای پیاده « روزنامه ها» را خط خطی کنی ببین ! قبول کردی که از گِل گذشته ای و حالا چه می توانی بگویی ؟ اگر بگویم از فاضلاب ِ خانه ی پاپا یا سلاخ خانه ی خوک ها حالا هی بگو جوهر بیک صد تومانی ! آدم ها همینجوری ریاضیدان می شوند و همینجوری بچه ها در مدرسه بزرگ می شوند ریاضی بدجنسی می کند تنها مسئله اینست که من دوستت دارم وهیچ وقت قبول نمی کنم که با تیر برق فرقی نداشته باشی
از اینجا به بعد اگر سیاه شده باشی بی آنکه بدانی خوکدانی ها را لیس می زند بستنی و پاریس و نیویورک شپش های توی شلوارت خواهند بود که برای آرزوهای جهان سومی ات بشکن می زنند شلوارک ننه دوزت بزرگ می شود بزرگ آنقدر عظیم الجثه که به جای شستت هرچیزی را که پاپا قایم کرده آن زیرزیرها مِک می زنی و به همین راحتی اعدامت می کنند نه عزیز دلم غمگین بودن به این سادگی ها هم نیست ! باید شلوارکت را بدهی دیسکوهای مکاتبت را با شمشیرهای نامرئی عوض کنی عوض کردن های پی در پی تو را به پولدارترین آدم دنیا تبدیل می کند ولی بیابانی را که احاطه ات کرده چه می کنی ؟ پولت را بریز دریای اشک آلودی شو که بیابان را می مکد یعنی که دوستت دارم و هیچ مسئله ای مهم تر از این نیست
دوستت دارم !
چقدر خنگی عشق من ! خاک مهربان نیست این تویی که همه چیز را مهربان می پنداری ! بیابان بیابان به رختخوابم بیا و شنا کن تو به تسلیم مجبوری و گِل خواهی شد این منم که همه چیز را مهربان می کنم دوستم خواهی داشت !
گفته بودم که از گِل گذشته ای حالا گذشته ای مهم این نیست که دروغها چه وقت گفته می شوند مهم این است که دروغی « کِی » اتفاق می افتد پافشاری ست که می ماند حقایق همینجوری به دنیا می آیند چه فکر کرده ای ؟
- یعنی دوستم نداری ؟ - چقدر خنگی عشق من ! آدم ها فریفته ی فریفتگی خودشان هستند کدام احمق بود که این حرف را زد ؟ « جرج دبلیو بوش » ؟ یا « ژان بودریار » ؟ مهم این نیست مهم این است که با احمق کردن کسی که دارد همه چیز را لو می دهد لو نمی روی &nb |