|
مریم هوله به زبان فارسی یک کردم !
در این برف چه می خواهی به من بدهی خوشبختی جان ؟ از کجای این زیبایی سرد لذت ببرم ؟ در این برف حلبچه ام را کجایم جا داده ام که جا شوم در تو فصل ؟ قَرنا و قَلاتان در قنداق سه ماهه ای جاماند که لوله ی تفنگ را به جای پستان مکید تا مغز چه می خواهی به من بدهی خوشبختی ؟ من آن بچه ی شش ماهه را می خواهم که در عکس خون و شیمیایی بود خون ریه هایش هنوز از گوشه ی لبم می چکد من او را می خواهم در روز پیش از عکس گریه کند شیرش بدهم خودش را خیس کند تا خوشبختی مادرش با بازی ِ قنداق تازه شود چه می خواهی به من بدهی ؟ سرم را به من برگردان ! سرم در آوار ِ بیگناه ِ خون جا مانده گناهم را به من برگردان ! می خواهم زندگی کنم گناهم را به من برگردان و لوازم ِ حیات ! خرابم کن ولی بازسازی ام نکن که کدخدای لاشه ام شوی ! بکش ولی آزادی ام را به بازی نگیر ! تیله های بازی ِ بزرگترها نیست آزادی ِ میهنم که در دست های شماست !
این دایه بهیه است که در نفسم گیر می کند تقصیر ِ کیست که جا ندارد دیگر ؟ پاهایش دوتاست و پسرهاش پنج تا لاشه ! کجا بگذارد سرهاشان را ؟ تقصیر کیست اینکه در نفسم بند می آید دایه بهیه هر وقت هوا می خورم ؟! یا هوا را بگیر یا جیره ی من را از اوزون جدا کن ! کی به شما فروخت تنهایی ِ مرا ؟ وطن یک چیز اختصاصی ست مثل مسواک یا دردهای درون ؛ کی به شما فروخت بچه هایم را تا آن سر دنیا ؟ چه می خواهی به من بدهی خوشبختی ؟ خوشبختی ام در برف های تبعید بستنی ِ محافل ِ کراواتی ست ! یا هوا را بگیر یا جیره ی من ر از اوزون جدا بنویس ! اسم حلبچه را به لیست اضافه کن ! قَرنا و قَلاتان ... چند نفر دیگر هم زنده اند ... قسم می خورم که از گور دهکده ام می آیم و تمام سلول هایم واقعی ست !
از آن گور دسته جمعی می آیم که مادرم با نفس های آخر جنازه ام را بیرون می انداخت جنازه ای که با دو دهکده حرف به زبان کردی و یک چاله ی بزرگ عمومی فرار می کند هنوز ... گوشت را از من ندزد برف ! سرما دلیل خوبی نیست برای نشنیدن برف کافی نیست برای زیبایی زیبایی کافی نیست برای زیبایی زیباروی حلبچه را برگردان به نقشه ی جغرافی چه می خواهی به من بدهی ؟
سرزمین من جایی ست که در کوچه هایش گم می شوم همجواری ِ خاک با خاک بیش از اندازه که زیاد می شود بیابان پدید می آید بیابان می خواستید چکار ؟ اینهمه کرد ... تفاوت ِ طبقاتی شان تفاوت ِ طبقات ِ بیابان است شن و نمک ... خاک و خاک ... در این بیابان اینهمه چشم را پس چه می کنید ؟
سرزمین ِ من جایی ست که معجزه اش در آسانی ِ کشتارست کی باورش می شود خانم خبرنگار اروپا ؟ کافی ست چند دهکده آدم را ریخت توی چاله ای بعد رگبار ... گلوله توی خون ... خاک روی خاک ... مرا مادرم پرت کرد بیرون با آخرین حرکت هاش که در امتداد دست هاش عکس شد توی طبیعت عکسی ندارم از چاله ی دهکده ما جز چشم هایی که مات مانده اند و زبانی که به کردی زبان ِ بریده ی تاریخش ... می شود کسی ترجمه کند آن چاله را ؟ که از پایین خانواده ام پرت شوند توی آینده ... خانم خبرنگار اروپا که خیلی خوشگلید !
چه می خواهی به من بدهی خوشبختی ؟ این برف اروپایی فقط خاطراتم را سرد می کند لرزش من از سرما نیست خاطراتم می لرزند این سرما نمی گذارد آتش ِ وطنم ترجمه شود ! آتشم سردش است چون کاغذهای روزنامه ی شما را نمی سوزاند ! بی وطنی تا کجا ؟
سرزمین من جایی ست که بلد نیستم به زبان آن بنویسم من به زبان فارسی کردم بلد نیستم به کردی بنویسم ! به زبان سرزمینم بلد نیستم گریه کنم به زبان آن نمی شود رقصید ! به آن زبان فقط می شود از مرگ مرگ های ناگفته را بیرون کشید !
های کردی ! زبان ِ فاجعه های خصوصیم ! فاجعه ی مرگ های عمومیم ! به زبان تو دارم درد می کشم اما به فارسی قهرمان شعر می شوم ! چکار می کنی ؟ اصلا حواست هست ؟
کردی .... کردی عزیز ! به کدام زبان جیغ می کشیدی از گور دسته جمعی ؟ بچه ها و بادکنک ها و ابروکمانی ها ... به کدام زبان جیغ کشیدی که هیچکس نشنید ؟ مگر می شود ؟ یک شهر ناگهان بیابان شود و هیچ جاده ای سراغش را نگیرد بعد از آن ؛ هیچ آسمان و درجه ی هوایی ... مگر می شود ... چه می خواهی به من بدهی خوشبختی ؟
پس این فصل ها جاسوسی ِ ما را برای چه می کنند ؟ با ما زندگی می کنند و وفادارند بهار و تابستان و پاییز و زمستان ... با ما شهید می شوند و وفادارند ... اما هستند که بعد از ما از نژاد ِ دیگری باشند ! چه می کنی کردی ! اصلا حواست هست ؟
آخ ... زبانم ... زبانم ! از حلقومم بپربیرون که در گلوی من رسمیتی در کار نیست ! رسمیت تو تنها در اعجابی ست که لاشه هایت وسط تمدن آسمانخراش ها بر می انگیزد ! رسمیت تو در اتحاد مردم است اتحاد در مردن زندگی یکدیگر را کشتن وقتی برای بازگویی جنازه ها توانی جز بازسازی ِ آنها ندارند ! کی یادت داده خیانت را وطن ؟ حماقتت از نژاد تو نیست ! باور نمی کنم از تو باشد ! بلند شو بیرونش بینداز از بیرونی که تو هستی ! بیرونی که حتا آنجاهم مال تو نیست
بخواه در بغل هم در خانواده ی گور سوراخ سوراخ شویم اما به زبان همدیگرگریه کنیم ! به زبان همدیگر بمیریم در آغوش همدیگر ...
چه می خواهی به من بدهی خوشبختی ؟ من زبانم را می خواهم و خطی را که به زبان من روی گورم بنویسد : یک کشور که دسته جمعی هی گور می شود اما هنوز پاک نشده از روی زمین ! بیابان ، بیابان است و هرچه بیشتر چالش کنی بزرگ تر می شود ! آی اشک ... اشک ! من گریه نیستم گلوله ام ! در چشم های سوخته ام نه در لوله ی تفنگ آتش کن !
22/نوامبر/2003
|