|
مانع مریم هوله
پنجره ها چيزي از جهان كم مي كنندخوابيدن روز خوابيدن شب مي خواهم خيال كنم جهان به همان بزرگيست كه نديده ام نديدن سهم بيشتري از زندگي ست سهمي كه من آنرا هرچه بيشتر داشته ام كمتر ديده ام دستت را از توي دستم درآور مانع مي شوي مانع سيماني كه باران عجوزه اش كرده مانع دوشيزه اي كه باران تازه اش مانع پرتقال فروشي كه در ميان سفينه ها بوق اول پرواز مي زند و درختي كه هروقت برمي گردم مي گويد اينجا زمين نيست درخت است آنجا هم تويي و آن نااميدي كوچك كه گاز مي زني زنان عقب مانده اي كه از پيشرفت فاحشگي را فهميدند از زمان ، ساعت را واز پنجره تابلويي كه مفت مي خري ! مفت تمامت مي كند
نه ! تو با وجود همهء شوهر نبودنت پنجره اي اما من چيزي نمي خرم نه مفت نه به قيمت نداشتني كه آدم را اميدوار مي كند مي خواهم بدوم دنبال چيزهايي كه دزديدنشان آنها را قشنگ مي كند چيزهايي كه چند هكتار از مراتع نديدن را مرئي ميكنند تا باورت شود همهء عمرت بيدار بوده اي و ادامه اين ماجرا ها را تو خواب ديده اي
12/6/81
|