|

مریم
هوله
شبیخون معجزه
تقدیم به رمان نگاتیو که هومن عزیزی آفریده
وحشت از
چی ؟
تئاترست
یا حقیقت ... فرقی نمی کند...
اتفاقی
که مثل اتفاق ...
وحشت از
معجزه و احتمال حمله ی دوباره ی مسیح ...
یا محمد ...
وحشت از
چی ؟
تئاترست
یا حقیقت ... فرقی نمی کند ...
اتفاقی
که مثل اتفاق های دیگر حتما افتاده حالا دیگر
اما فرق نمی کند فرق با فرقش ...
وحشت از
معجزه ...
احتمال
حمله ی دوباره ی مسیح ...
که راه شیادهای بعدی را باز می کند ...
محمد ...
پادشاهان ایرانی ...
قرن های وسطا که مسیح تکثیر می شد ...
هرجا که
چشمت می افتاد کپیه های سوخته که در شب ترسناک تر ...
وحشت از
چی ؟
در شب
از حرکت بند رخت یا سایه ی پنچره ها هم می شود ترسید ...
اینها
همه اتفاق هایی هستند که می افتند
افتادنی
در ما که اتفاق ها را می اندازد ...
مسیح که
تکثیر می شد پدرسوخته تر می شد
سیل گریه
های مردم زیر بار معجزه عدالت را با خود می برد معمولن
آماده
باش تا دستور بعدی از گریه و تاثر پیش تر رود
حمله به
کشورهایی که می شود متهم شان کرد ...
کودکانی
که احتمال حرام زاده بودن شان نحسی می آورد ...
اعضای
کراواتی با کون های چاق و ابروهای لاغر
در پارلمان زیر دعا می زایند بمب های تازه را
ناف
تشک های الکتریکی متفکر
که موقع خواب کردن تکثیر هم می کنند
با لرزش اپیلپسی در چشم هایی که دیگر دارند مسیح می شوند
...
وحشت از
چی ؟
بس کن
...
اتفاق
برای افتادن صعود می کند
چه کسی
می داند چند تا ازینها دارند از کجا بالا می روند
سایه
ها روی کوه ها ...
یا
زمین از آسمان ...
یا همین
چای پر از خاک سیگار که همین حالا ریخت روی دفترت ...
هر گهی
که می خوری
باید به
نام کسی اعلام شود که معجزه اش مارک مرغوبی ست !
وگرنه
بویی نمی دهد دستت
چشمی
ندارد زبانت
معجزه با
اشاره به اتفاقات تکراری اتفاق می افتد
تصمیم
بگیر و اشاره کن !
شانس با
کدام یکی ست ؟ وقتی از بین جمعیت می زند بیرون
دیده می
شود ؛
از
ویلچری که تصمیم گرفته بیرون می پرد
- چرا
قبلا نپریده بودی ؟
- کسی
نگفته بود
حالاست
که یادم می آید
اما
اینکه کسی نگفته بود را هرگز به یاد نمی آورم
معجزه این را می خواهد!
در رمان
« نگاتیو »
« هومن
عزیزی » آخرین ورژیون نسل نئاندرتال ها را دچار ظهور کرد
کسی
نگفته بود
اما حالا
که فکر می کنم پشه ای روی دفترم خونی می شود
من نبودم
که مشت کوبیدم
جمعیتی
از نگاتیو در من است
که هر
لحظه با اشاره ی کسی یکی شان ظهور می کند
از ویلچر
من که هنوز قاطعانه یک نفرم بیرون می پرد ...
پشت هر
چیزی سکوت است
هر کاری
که می کنی برای آنست که در سکوت پایانیش ببینی چه کرده ای
در سکوت
است که آن اتفاق حقیقی می افتد
بدی
معجزه اینست که سکوت ندارد
حکومت
اتفاقات بی سکوت خطرهای ابدی ست !
وحشت از
چی ؟
- تو که
داری حرف می زنی
- بدون
وحشت مگر می شود حرف زد ؟
- از
وحشت نباید گفت
وگرنه
دیگر نباید گفت ...
اتفاق
است که می افتد ...
فشار
ُاسُمزی که هر دفعه در یک سمت از جهان کپی می شود
همه چیز را به آن سمت می کشد
کشان کشان .....
این فکر
کردن نمی شود ...
کشان
کشان فکر کردن چه آدمیتی ست ؟!
یا باید
بکش بکش فکر کرد یا کشان کشان ...
من که بی
فکر یک طرف دنیا افتاده ام مثل کوهی قاطع
کی
قرارست به من اشاره کند؟ تا فکر کردنم تصمیمش را بپرد بیرون !
از بین
بکش کشان ؟
یا کشان
کشان ؟
این
عدالتی بود که بالماسکه ی مسیح عصبانی اش کرده ؟
عصبانیتت
کجاست جناب عصبانیت ؟
چیزی نمی
بینم که به خاطر خودت از بین ببری
جناب
دوجنسه ی عدالت !
تیغ دو
لبه دارد
یا نمی
برد یا هست !
یا
باش یا نباش !
من که
فکر می کنم مدت هاست کسی دارد به من اشاره می کند
انگار
کپیه ی خودم که از فرط حماقت دچار هیچ معجزه ای نشده
و فقط معجزه می کند ...
دارد به
من اشاره می کند ...
احساس می
کنم اتفاق افتاده ام ...
این قرعه
که به نام من افتاده ...
قشنگ
دیده می شوم ...
همین
سکوتی هستم که می خوانید ...
این
سکوتی که لابلای صفحه های کپی را خشت مالی کرده
آب و آهک
جوشان که روی سرهای کپی شده به کلی ناخواناست
کسی اشاره نکرده تا خوانده شود در
روزنامه ای اوین
پس وحشت از چی ؟
تخم مرغ داغ که دارد اتفاق می افتد در شرمگاه مردها
اصلا اتفاق نیفتاده ... کسی اشاره نکرده ...
پس وحشت از چی ؟
آزادی در خانواده های مستعمره
مدرسه های مستعمره
دخترهای مستعمره با پوتین
پوتین
معجزه می کند
پوتین
اشاره می کند
پوتین که
زیر چادر عرب مستعمره آلت هیولا می شود ...
کلمه ایش
قابل اشاره است ...
بقیه اش
برای عوام ...
در حس
کردن همه چیز آزادند زیر آزادی عوام
وحشت از
چی ؟
وقتی
چیزی به جز وحشت وجود ندارد
تکراری
نلمبانید
تکراری
نوحشتید
کلمه های
جدید دارند از زبان شما بالا می روند
اشاره
کنید تا بیفتند اتفاق های اصل
دستگاه
های فتوکپی به خدا دیگر مال موزه اند ...
بعدها از
خود بیفتید و باز بیفتید
خواهش می
کنم !
کمبود
اشاره یک اشاره ی ابله را دیکتاتور می کند
اشاره
کنید !
ُاسُمزی
این طرف
ُاسُمزی
آن طرف
جهان متعادل است
جمعیتی
از جمع های یک نفره با هم موافقند
بگذار
فکرهایشان بجنگند با هم تا حد مرگ ...
اما
رقصیده باشند با هم میان شانس ها که سبابه تصمیم شان گرقت !
می گیرم
و می ترسم
بگذار
بترسم
چیزی که
هرچه بالا می رود بیشتر نمی افتد ترس است
نه با
اشاره می آید
نه با
اشاره می رود
تصمیم
خودش را گرفته اما گیرش میان ماست
نگاتیوهات را بریز بیرون !
انقلاب
کن و تا آخریش را پیدا کن !
آخرین
نگاتیو همیشه میان قبر ترسیده
این چشم
های باز هرگز حرکت نمی کنند
19/آگوست/2003
|