
دری در تپ تپ
مریم هوله
بستری در کنار ِ پرستاران ِ پستاندار...
آسم در آستین ِ سرمایه داری ِ هیستریک...
من چه کنم با پسری که اینجا نشسته؟:
رویش نمی شود بگوید که بیماری زیباست
بیمار زنده است...
و زندگی چندان که رویش می شود
آدم
زیبا نیست...
یک چشمی می نویسم چون که چشم ام دو تا می بیند
یک چشمی می بینم مبادا دو تا ببینمت
یگانه ی بیگانه ی من
که همین حالا بلند می شوی
می روی به سمتی که کاغذ اداری ات رفته...
هدایت چیز ِ مزخرفی ست
در اتوبوس ها
در تونل ها
کفش هایت که همیشه جفت اند
در الکتریسیته ای که از مغز ِ من می گذرد
و این چشمی که لعنتی دو تا می بیند....
حتا تو را به معشوق ات خیانتکار می کند
با گیجی که می رود روی اشباح ِ معشوق
ات
در تصاویری که از روی یک تخت در بیمارستان میسرست!
در تنفس ِ منهدم که پاشیده قبل از دیدارها روی هوای مشترک
که چهره ی معشوق ها را عوض می کند
دور ِ عشق که پای ثابت است ...
دوستت دارم
نه به اندازه ی دو تایی که می بینم
اندازه ی یک تایی که یک چشم ام را بسته ام تا موفق باشد بشر
در بستری دقیق!
اندازه ی یک تایی که یک چشم ام را بسته ام
که زشت ام کرده!
به همین خاطر بود شاید که از کنارم می گذری- می دانم
(مثل ِ باقی ِ بیماران)
به همین خاطر بود شاید که از کنارم می گذری-می دانم
(که بیماری ِ من هم دقیقن این بود...)
به همین خاطر بود که خواهد شد...
بیماری ِ خواهدشدگان ِ کمی بیحواسپرتیتر؛
2005/استکهلم |