|
جاودانگی
مریم هوله
همه چیز که خوب است ... یا بد ست ... شعرم میاد ... بدو ! خانم بازی که مستراح بازی ست ... کی بدست ... کی خوب ... ؟! سرمایه داری همه جا پدوفی ست ... شعرم میاد ... بدو ! پشم چینی که همه جا دینی ست ... شعرم میاد ... بدو ! چند گروگان در آستینم کرده ام که به بهانه شان بکشندم دست هام که دنبال ِ شیطان شان می گردند چند گروگان ؟ یکی شماره ها ... یکی عزیزانم ... چندتا غصه ی همجنسباز ... یکی دو تا خود ِ من که کاملن از تنم تبرئه می جویند ... چند گروگان ؟ شعرم میاد ... بدو ! - حالا چندتایی می شوند این جنازه ها ؟ - با چند سر می شود عکس ِ یادگاری گرفت ؟ - میل میل ِ اخبارست ! روز ُ پر ِ اخبار خواب خود ِ اخبار کی گوشش بدهکارست ؟ گوش یک بزهکارست دست یک ملاقه پا یک دمپایی ِ موروثی ... - روز پر ِ اخبار خواب خود ِ اخبار ... تفاوت ِ اینها شیشه ای ست که می تواند بشکند یکی ش را بلدی بشکنی یکی ش را نه ! کدام شان را می شود ؟ اگه گفتی ! - تلویزیون را که هیچ کدام شان نیست تلویزیون یک حلزون است که تویش پر ِ خون و استفراغ ... گوش را و چشم را از جنایتی که می کنند روی مبل پشیمان می کند با آن راه رفتن ِ ملوسش اعضای قابل ِ گندیدن ِ انسان ! - روز پر ِ اخبار ... خواب خود ِ اخبار ... حلزون ِ تلویزیون ... حلزون ِ روح ... پس تفاوت ِ شیشه ها در چیست ؟ - هوا که رنگ ندارد ولی خون است ! تلویزیون فقط یک لباس ِ اخبارست خبرها در بوی « هوا » شناورند راه ِ فرار در شریک شدن با جنایت است وگرنه مدام جنایت شکنجه ات می کند - ببند آن پیچ ِ لعنتی را ! هوا را بگذار هرچه می خواهد بو بدهد ! شنیدن ِ خبرها ار بوی شان بدترست ! آدم ِ عاقل حاضرست تا ابد بوی خون بشنود ولی نداند از کجاست وگرنه مجبور می شود گریه کند با شعور و بلیط اتوبوس و وقت چرانی گریه مجبورش می کند توی خون شنا کند غرق نه ! شناگری ؛ درست مثل ِ شعر توی بیل ِ دست ؛ گریه مجبورش می کند هر شب با دو تا سر ِ بریده توی دست توی چهره ی سرباز ِ خنگ ِ ترک لبخند بزند روبروی دوربین گریه مجبورش می کند هر شب عاشق ِ دست های ماهیچه ای ِ زرقاوی شود که وقت ِ ذبح ِ گروگان ها کمک کند کمی تیزتر شود چاقو بلندتر ... زودتر شود چاقوی لاک پشت ... طولانی شدن ِ سر عذاب می دهد توی بویی که غرق می شوم در ریه هاش این هوای سگ مصب ! شعرم میاد ... بدو ! - بدجوری عادت کرده ای خواب ها بغلت کنند ، نه ؟! جنده جادوگری نمی فهمد ! فقط تسلیم است یک تسلیم ِ آزادیخواه در برابر ِ اخبار ... عادت به خوردن ِ گوشت ... ندیدن ِ جنازه در سوسیالیسم ... فقط بسته های خوشگل ِ استوانه ای و مستطیل و گرد ... جنازه های برش خورده آدم را هیولا نمی کند صرفن یک مصرف کننده است ببینم ، تو سری ... گردنی ... چیزی دیده ای ؟! نه ! چشم ِ جنازه ای توی سفره نگاهت کرده ؟ با قلاب ِ التماسی دور ِ وجدانت گوسفندی نکاحت کرده ؟ نه ! فقط گاهی اوقات چشم ِ یک ماهی ِ درسته که به من گفته زرقاوی ! تو همه ی دنیایی ! بن لادن ! تو از منی ... یک تکه از وطن ! خیالی نیست ! جسدها منتظر ِ ارواح اند بهم می رسیم روزی توی اخبار توی دوربین سرم را بالا بیار دیگر آن دست ها سر ِ من است با دست ِ همه ی دنیا حمل می شود جراحتم من وطنم
بلند بلند که عطسه می کنم از بوی خون ... شعرم میاد ... بدو ! کوتاه که می شود قدم از ترس ِ دیوارها ... شعرم میاد ... بدو ! خونم که زور می زند از تویم ... که سلام کند به خون ِ شناور میان ِ هوا سرهای بریده زور می زنند از تویم که صدایم کنند از بیرون صرفن برای شنیدنم ؛ از شنیدن فرار می کنم که شعرم میاد ... بدو ! دستی به خاک کشیده ام سری به بوی هوا سابانده سوهانم سوپاپ ِ اطمینانم تیزم که چیزی توم نماند ... تیزی فقط می گذرد ... انسان ِ آزاد این است پایی فرو کرده ام توی گلو که به کوچه ی علی چپ زده باشد شعرم مویی فرو توی چشم ها که گریه ی سگ صاحب همه اش از درجه ی خون ِ هوا نباشد کمی اخبار ِ سکوتش باشد کمی بهانه برای نگریستن ... چیزی رفته توی چشمم ... شعرم میاد ... بدو ! عجیب احساس می کنم تمدن فرو پاشید توی زخم ِ زگیل دین همیشه اینطوری ست در حال ِ خودکشی دیگر کشی خودکشی ِ ادیان است خودکشی ِ جاودان زندگی ِ خوبی نیست اما زندگی ست ! دیگر دست نمی برم توی گریه های لائیکم باید تا می توان کشت ! هرکس را که بشود کشت کشته شده از زهدان آن کس که می ماند خودکشی های بعدی ِ ترانه هاست خون ... بوی خون ... زیاد خورده ام ... بدو ! شعرم میاد ... به جای من هیچ چیزی ننویس دست ِ تنهایم ! گفتم که دویده باشی ، همین ! گفتن برای نگفتن ِ چیزی بود ! خودکشی ِ جاودان ِ من کشتن ِ دستم بود زبانم تا ابدیت ِ اخبار می راند من رستگار شدم تلویزیون آهنی ست !
28/ژوئن/2004 استکهلم
|
|