![]() |
|||||
|
|||||
![]() سوشيانت ، همين حالااز کتاب کمپانی دوزخ و جزام معاصر مریم هوله
َترَک َترَک دست در نقاب ها ... - کجا مي روي ؟ از سرزمين يک چشم چشمک بزن تا دهن... درّه ي ارّه هاي کمونيستي دهن درّه کشان روي چوب ... خراطي حروف برجسته ؟ آن هم روي خط کش هايي که مي زنند توي دست هات... تا کي ؟
همه چيز همين طوري هم قلنبه است زندگي را سخت تر مي گيري با مهربان شدنت!
سالنامه ات را در ميداني از جهان مي زنند آشخورها چرا خودت را به سيم هاي پيزا متصل نکردي تا مواظبت باشند ؟ شعر بيچاره که هيچ کس تا به حال تو را نگفته است !
قايم باشک با موشک ؟ موش موشک با بچه نيچه ؟ نيشخند با ريش ريش پتوهاي اتحاد ؟ ديگر سينما رفتن بس است براي بچه هاي زير هزاران سال کتک خوردن از سوراخ هاي چشم ؛ کاش نداشتم ! کاش را هم کاش !
همه ي ما با ورق ها و کوهپايه ها يک سر بوديم چوب دو سر داشت هرچه داشتيم و نداشتيم ديدني نبود ! چقدر احمق بودم که تو را مي ديدم! همه ي عمر شاهد هذيان هايم بودم همه ي عمر شناسنامه اي به اين کلفتي در من جا نشد
کاش بستني خورده بودم کنار جوب چوب مي کردم در رسوب تاريخ به هم مي خورد...
ما ايستاده ايم باد مي دود يا باد مي دود يا ما نمرده ايم!!
زمين سفينه اي براي گشت در مناطق زمان ...
چه لطفي داشت الاکلنگ ؟ راستي چه لطفي دارد ؟ جلو که مي روي عقب تري ... عقب که مي روي جلو تري ... من که نمي دانستم ... اصلا يادم رفته بچگي هايم! تقصير من نيست هيچ چيز غيرممکني که هذيان هايم اختراع کرده اند
حالا بپر هپروت چند نخ برهوت بخر از سر کوچه بياور پسر ! - که هنوز شير مي خوري - پس کي بزرگ مي شوي ؟ چند ماه است که زائيده ام تو را؟ خورده ام توي ديوار از بس با عجله منتظرت هستم ديگر کمتر بدو کمي مراقبت هم از ساق هاي گياهي ات لازم است دکتر گفته بنشين توي خانه نشانه بخور زبان درازي هايت را بچين دور و برت روي ريل سرخ دکمه ي قطار را بزن ... شعاري بده ... - باطري تمام مي شود يواش !
هر جايي از زبان که بايستد قطار تو 7 ساله اي و اين يعني هميشه که در مديتيشن معلوم نيست کجا بود پيراهنت که تنت لاي آن جا ماند و اين يعني هرگز که در مديتيشن تو هيچ ساله اي
زمان سگ کيست ؟! فکر کرده اي من با اين سرماهايي که خورده ام گول اين چيزها را مي خورم ؟ زکي ! خاک بر سر کسي که مرا مي شناسد ! آن وقت حجم بزرگي به اندازه ي من مغزش را اشغال کرده - چيزي فراتر از آن- که فقط فکر مي کرده يعني غلط ويک ضربدر ولي من که معلم نيستم پس اين استاد غايب کجاست که خيطتان کند ؟ اينجوري که تا ابد منم که پشت ميله ها به من قرص مي دهند رنگارنگ با چشم هاي عاقل در سفيه جاده خاکي ها در سفينه...! چه بيفايده است برتري ! سلطنت از پائين حماقت از بالا
گوشم را ببُر و کمي سيگار فوت کن توي چشمم چي ؟ چه احمقانه ! تيزي قدغن است ؟ سيگار براي سلامتي ... چي ؟ مضر ؟ - ولمان کن ترا به خدا ! من مانده ام اين ساعت ِسگ مصّب تا کي فکر مي کند همينجوري با باطري تقلبي تيمارستان را پيش مي برد ...؟ !
قطار در جايي از زبانم ايستاده بود که هنوز خوابش را نديده ام فردا يا پس فردا يا هزار سال بعد که دسته جمعي روي سنگواره ام سينه مي زنيد غلط کرده ايد ! کي گفته من مثل زرتشت خرم ؟ ! شما ؟ نواده ي من ؟! زر مي زنيد به جان خودم !
27/3/81 تهران
|
|||||
|
|
|||||