|
بختک هومن عزیزی برای صادق هدایت و تنهایی اش
بختک افتاد روی این غزلت , مرد در خواب زن به خود پیچید این توهم نبود , بختک بود , زن – که در قاب عکس می خندید – قاب عکس از گذشته می آمد , یک حباب از تجسد لحظه بختک آمد , غزل که بختک زد , مرد انگار مرگ را می دید دوستت دارم ای حباب ... انگار سطرهای غزل بهم می ریخت دوستت دارم ... این صدا انگار در تن سرد لحظه می ماسید خنده زن که در دقیقه هیچ ثبت شد روی کاغذی کمرنگ پشت آن چند خط : برای تو که ... – جمله ای عاشقانه بی تردید- باز کن در ... کبودی درها, لرزشی در کبودی رگها زلزله , خون که بی تپش وقتی , زیر بختک زمین که می لرزید بختک انگار دست آموز ست , شیر گازی که باز مانده همین مرگ با مرگ دست داد و بعد یک جسد روی تخت می خندید
|