|
اعدام در بند هشتم هومن عزیزی
آوازی خون آلود از زیر در نشت می کند شبحی در اتاق که دیگر یک مکعب نیست کره ای مجهول با درونی از آینه آینه ای تاریک ردپایی مدور بر جاده ای تاریک تاریکی درون آوازی خون الود که نشت می کند به تاریکی انگشت های تاریکت در امتداد جاده که پاهایت را چسبناک می گیرند بی سرزمین و بی سر دور سرگردانی می چرخی
2
- اینجا زمانی درست مثل شما بود خالی و متروک بر صتدلی هایش هیچ انتظاری نمی نشست سایه ای بر طناب هایش هرگز تاب نخورده بود - نمی دانستم - صبر می کنم تا صبح ردپاها که به شب چسبیده اند روز آب می شوند
بازی با دود طرح فرّار دود بر بومی از چارچوب پنجره که پس زمینه اش سایه ای ست آونگ بر طناب کتاب ها خوب می دانند سایه ها را خوب می شناسند در اتاق های انتظار و بازجویی در کمپ های مهاجران
3
آیا این دست ها که می نویسند روزی در خاک خواهند پوسید ؟ آیا جای طناب ها روی آنها خواهد ماند ؟ این دست ها که می نویسند آیا در تلاش برای رسیدن ناکام خواهند ماند ؟ آویخته از طناب نهایی ؛
4
در این کوریدور قدم زنان رفتن در فکر انحنای زمان بودن یا روی چارپایه نشستن در تاریک روشنای جهان بودن سیگار آخری که نمی دانی باید چطور ... طول نده .... زود باش ! سر در مهیب حلقه فرو کردن مبهوت بیقراری جان بودن ...
5
نور ماه آرام دستش را به پایه های چارپایه می رساند و سوت زدن از دریچه نگاه می کند حجم بی تصور و تپنده ی سلول درست به اندازه ی سر ِ زندانی ست !
6
زن درست روبروی من ایستاده بود و عطرش درست توی صورتم سایه اش را به یاد ندارم کجا گم شد در تصوراتم یا آنچه جهان حقیقت تصور می کند
7
یادتان نرود چشم بندم را باز نکنید چیزی برای دیدن من نخواهد ماند ! دست هایم را هم ... آغوش من از خاک پر خواهد بود
یک جفت کفش به من بپوشانید که راه درازی در تاریکی باقی ست
8
|