|
ف
فانتزی هومن عزيزي
گشنيز، پيك،خشت، دل ، ميز يك قمارتو، چند سايه، دود، شبي غرق در غبار سرباز خشت گفت : برو ، دور شو، ولي تو مانده اي پر از هيجان ، گيج ، تازه كار تكخال پيك علامت مرگ است ، تلخ تلخ - طعم حقيقتي كه به آن داده اعتبار- سرباز پيك گفت و گذشت از كنار تو در يك سكوت سربي و سنگين ومرگبار بي بي دل ، زني كه تو او را نديده اي يك دختر تكيده كه يك پيرهن بهار... آس دلت كه پيش خودت بود گم شده دختر نگاه كرد و تو ديدي كه چند بار هي آه مي كشيد و به ساعت نگاه كه... اما قرار ساعت 3 بود ؟ نه... 4 اما 4 قافيهء توست ، ساعتت از آن گذشته، عقربه اش گيج و بيقرار... باباي پيك مرد مسني ست ، 65 ساله، غريبه، محترم و شيك ، پولدار ماشين آخرين مدل و قرمز و عجيب با يك لباس مشكي خوش دوخت، تكمه دار با تكمه هاي كوچك براق ، پيپ ، كلاه موي بلند و ريش سياهي كه چند تار موي سپيد در دل آن برق مي زند تو خيره مانده اي و...« هي آقا! برو كنار» دختر سوار مي شود و شهر پر شده از هاي وهوي گنگ كلاغان كه قار قار
سيگار، ميز، سايهء چندين رقيب مست تو فكر مي كني به خودت، عشق ، دل، قمار در چار راه مبهم فردا نشسته اي 50 كارت كوچك از او مانده يادگار بي بي كه نيست،آس دلت نيست...مانده اي تكخال پيك را كه بيايد سر قرار...
2/9/1375
|