|
من و تو و چند کلوز آپ از چشمهامان هومن عزیزی
بر میز چند قطره صدا ، اضطراب ، ترس ، سیگار ، زن ، سکوت ، سه فنجان ، سپس دو مرد ((او عاشق است ، شکل نگاهش...)) - صدای تو- یک جفت چشم آبی کمرنگ ، سردِ سرد (( می ترسم او مرا که رها کرد...)) خنده ات حالا بخار می شود و چند سطر بعد یک دستمال پیش دو فنجان که خیس و شور ، مثل سه تکه ابر پس از سختی نبرد
((چشمش که چشم گرگ... نه ! چشمان گربه)) بعد یک جفت چشم قهوه ای غرق چشم زن (( او احمق است... عاشق زن...)) فکر می کند باید برای رفتن او از ... چکار کرد ؟
یک جفت چشم آبی شوری که غرق شد دریا ولی نبود اگر زن نبود ، او برمیزچند گل ((چه عجیب است!)) دیده است ، یک گل که سرخ ، یک گل دیگرکه زرد... زرد ؟ ((گل زرد نیست)) ، (( زرد شده ، سوخته ، هنوز دود از میان برگ سیاهش ... نگاه کن !)) زن غرق شد ، نگاه که کردی غروب شد ، تنها نشسته اند سر میز زن وَ مرد |