|
نامه ی کلاسیک هومن عزیزی
زیباییت برای خودت من که عاشقم به داشتن اگر نه به دیدن که عاشقم حالا مرا ورق بزن و فکر کن به من تردید و احتمال نه حتما که عاشقم دیوانه شو شبیه غزلهای مولوی فریاد کن به کوی و به برزن که عاشقم فعلا که عاشقم و مفاعیل و فاعلات مفعولو فاعلات و فعولن که عاشقم فال مرا زخواجه نه از مولوی بگیر تن تن تنن تتن تننن تن که عاشقم شاعر شوم ؟ سماع کنم ؟ گریه سر دهم ؟ اصلا بگو به دوست و دشمن که عاشقم ای نامه ای که پر شدی از (( دوست دارمت )) پیوست می کنم به تو ایضا که عاشقم این برگه وصیتم این نامه این غزل دیگر چه حاجت ست به گفتن که عاشقم ؟ از چشم های سوخته من حذر کنید از این دو چشم نیلی روشن که عاشقم با خون دل نوشته ام این بار نامه را انی کتبت قصه شوقا که عاشقم این مرد عاشق ست اگر چه برای او سخت ست اعتراف به یک زن که عاشقم
|