![]() |
![]() |
|
ا پاسخی به پرهام شهرجردی و علی عبدالرضایی هومن عزیزی دوستان از اینکه این مقاله لحن تندی دارد، پیشاپیش عذر می خواهم، رفتارهایی که در چند روز اخیر از طرف عده ای شاعر نما صورت گرفته، چاره ای برای من باقی نگذاشته که پاسخ آنها را یکبار برای همیشه بدهم، شاید کمی آرام بگیرند و فضای ادبیات را رها کنند و به سراغ کاری بروند که استعدادش را دارند. پیشاپیش عذر می خواهم زیرا چاره ای نیست جز اینکه آدم جواب این آدم ها را با لحن خودشان بدهد و چاره ای نیست گاهی از رویارویی با کسانی که دم از کار فرهنگی می زنند اما بی فرهنگ تر از آنها را به زحمت می توان جز در میان آخوند ها پیدا کرد. دوست بزرگواری در ایمیلی که به من زدند، مرا از راه اندازی وبلاگ مجله ی شعر! مطلع کردند و اشاراتی به متن بزرگوارانه ی آقای پرهام شهرجردی کرده بودند و خواهش کرده بودند که جوابی به مزخرفات ایشان ندهم، اما وقتی که متن آقای شهرجردی را خواندم دیدم گستاخانه تر و بی ادبانه تر و وقیحانه تر از آن است که بتوانم مثل این چند روز گذشته درباره ی آن سکوت کنم و متن زیر حاصل نگاهی به آن متن است و باز هم ضروری می دانم که از آن دوست عزیز عذر خواهی کنم و از او بخواهم که این پاسخ را به حساب خامی و جوانی من بگذارد و اینکه بعضی وقت ها سکوت می تواند باعث شود که عده ای جری تر و گستاخ تر شوند و فضای ادبیات! را از این که هست، لجن مال تر کنند. علی عبدالرضایی هرگز برای من کسی نبوده است، این را با صراحت و با نام خودم ، هومن عزیزی ،اعلام می کنم، بر خلاف او و هم پالکی هایش که هرگز جرات افشای نامشان را ندارند، ادعای این دوستان مبنی بر اینکه به دلیل اینکه در ایران زندگی می کنند از نام مستعار استفاده می کنند، ادعایی پوچ و واهی ست به دلیل اینکه چه دلیلی برای اختفای یک نام در یک جنجال بی ارزش و سطحی ادبی – که متاسفانه پای ما به آن کشیده شده است – وجود دارد؟ خوانندگان را به گفتگوي زهره كامجو با داريوش مهبودي ارجاع می دهم در سایت مانی ها که ببینید چطور می شود در ایران زندگی کرد و پرده از هر کثافت کاری ای برداشت! پنهان شدن پشت اسم های مستعار تنها و تنها نشانه ی این است که این آدم یا آدم ها قدرت و شهامت امضا کردن مزخرفاتی که می نویسند ، را ندارند و تنها و تنها نشانه ی حقارت این آدم هاست و نه هیچ چیز دیگر... ادعای اینکه این آدم برای هم هرگز کسی نبوده است ادعایی ست که ایشان نمی تواند با فاکت آوردن چند سطر از شعر من ( به شیوه ی مرسوم اش برای تخریب دیگران ) و ادعای تاثیر! گرفتن و مزخرفاتی از این قبیل، رد کند و اصولا از زمانی که شعر پیشرو! ایران، به کمک مطبوعاتی که نمونه هایی از آن را در ادامه خواهیم دید، به شعر او و امثال او اطلاق شد، من ترجیح می دهم شعرم عقب افتاده باشد و عقب افتاده بماند! اما روی سخن در این یادداشت بیشتر با آقای پرهام شهرجردی، مدیر سایت مجله ی شعر!! است، زیرا این یادداشت تقریبن! در پاسخ به یادداشت! ایشان در وبلاگ سایتشان نوشته شده است. آقای پرهام شهرجردی تنها و تنها از آن جهت که همواره خود را به بزرگانی چون شاملو و رویایی چسبانده اند، در فضای ادبیات نیمچه شهرتی به هم زده اند و در یادداشت قبلی هم بر این نکته تاکید کرده بودم و این نکته را اضافه می کنم که برخی از کسانی که ایشان برایشان سایت راه اندازی کرده اند، بارها با ایمیل از ما درخواست کرده اند که آدرس سایتشان را از پیوند هایمان پاک کنیم و دلیلشان هم این بوده که ایشان از آن وب سایت ها سوء استفاده می کنند و علاوه بر این این وب سایت ها به روز نمی شوند و تصویر این ایمیل ها نیز در آرشیو مانی ها موجود است و در ادامه خواهیم دید که در مورد ادعای وجود تصاویر همه ی ایمیل ها در مانیها، من با کسی شوخی ندارم. درباره ی ادعای پوچ جناب شهرجردی مبنی بر اینکه من مخاطب آن فراخوان – درباره ی قلمک – نبوده ام، باید بگویم از شما جز این انتظاری نمی رود که به دروغ متوسل شوید و بخواهید با تحقیر طرف مقابل راه گریزی پیدا کنید. اگر چنین نبوده چرا شعر من در نخستین شماره ی این دکان شعرتان منتشر شده است؟ البته ذکر این نکته لازم است که به زودی خواهید فهمید که این علی عبدالرضایی که این طور شما را بی عصمت ! کرده و به این لجنزار کشانده، چنان آش شوری نیست و خودتان هم از لگد پرانی های او بی نصیب نخواهید ماند. همچنین در ادامه یکی از ایمیل های پر مهر شما را و درخواست شما را برای انتشار کتابی! از ما در مجله ی شعر را هم خواهیم دید تا سیه روی شود هر که در او غش باشد. اینکه این آقای شهرجردی با چه خشمی در تمام متن از نوشتن نام من پرهیز می کنند، نشانه این است که در آن نوشته « بیماری ژورنالیسم... » چیزهایی هست که تا کنه وجودشان را آتش زده است. اسم تمام کسانی را که از آنها کار منتشر کرده است، دنبال هم ردیف کرده و باز هم اسم مرا قلم گرفته است و عجیب اینکه هنوز هم شعر مرا از شماره ی اولش پاک نکرده! و جالب تر اینکه آتش این خشم دامن مریم هوله را هم گرفته است و نام او هم از میان شاعران حذف شده است! و جالب اینکه شعر او هم هنوز در شماره ی اول وجود دارد! و لابد ما دو نفر تنها کسانی هستیم که ذیل کلمه ی « دیگران » قرار گرفته ایم! آقای شهرجردی! سلیقه ی کلمه یعنی چه؟ آیا این حرف ها را از آقای رضا حیرانی یاد نگرفته اید؟ شما سلیقه ی کلمه را از کجا فهمیده اید؟ حتی جرات آن را ندارید که بگویید، سلیقه ی من است؟ سلیقه... بیماری ژورنالیسم ادبی همین است. این که آدمی مثل شما ناگهان و تا دستش به رسانه ای می رسد، صاحب سلیقه می شود و تازه به شیوه ی محمد رسوا الله! آن را به کلمه منصوب می کند. اینکه با این کلی گویی ها می خواهید اعتراف ضمنی به دخیل بودن سلیقه در چاپ آثار را تحت لوای « سلیقه ی کلمه » بپوشانید، بیماری همین است و مجله ی شما سخت بیمار است و بدترین میکروبی که گریبانتان را گرفته و وادارتان کرده که با چنین جوش و خروشی به تکاپو بیفتید و با تحقیر من و نبردن نامم و تاکید بر این که من « چهره ی مطرحی » ! نبوده ام، پاسخی به مطلبی بدهید که بر این بیماری انگشت می گذارد. مرا متهم می کنید که می خواهم برای شعر تکلیف معلوم کنم، اما واقعیت این است که متاسفانه این شما هستید که برای شعر تکلیف معلوم می کنید و به همین دلیل از شما خواستم که شعر مرا حذف کنید و حالا مجبور شده اید دروغ بگویید و وانمود کنید که چنین نامه ای دریافت نکرده اید... این شما هستید که برای شعر تکلیف معلوم می کنید و بدبختی اینجاست که شما هرگز متنی را که حداقل چند نفر در شعر بودن اش با هم به توافق برسند، منتشر نکرده اید. سلیقه ی کلمه چون وحی خدادادی بر شما نازل شده و خود را مکلف یافته اید که شعر را سروسامان دهید اما... من در مانیها مجله ی شعر را معرفی کردم و تمام نامه هایی که به ما نوشته ای این موضوع را تایید می کند و در همین نامه ها بارها از ما کار خواسته ای که ما به خاطر رفتار بد تو با آن دو شعر، دیگر از خیر انتشار در مجله ی تو گذشتیم. از تو عذر می خواهم جناب شهرجردی اما همانطور که گفتم در آرشیو ایمیل های ما ایمیل های بسیاری از شما باقی مانده است و گذشته از این من و مریم آنقدر دورویی دیده ایم که عادت کرده ایم از همه ی ایمیل هایمان عکسی بگیریم و سندی نگه داریم و حالا دوست داری با هم یکی دو تا از نامه هایت را بخوانیم و ببینیم که چه کسی دروغ می گوید؟
بعد از دیدن تصویر این ایمیل ها دوست دارم از آقای شهرجردی بپرسم: آقای شهرجردی! چرا چنین تصور کودکانه ای کرده اید که دیگران نمی توانند دربرابر توهین ها و تحقیرهایی که بی محابا نوشته اید، پاسخی بدهند؟ چرا تصور کرده اید که هرچه بگویید دیگران باور می کنند؟ هرگز فکر نکرده اید که دروغ گفتن، در صورتی که فاش شود چه عواقب بدی برای دروغگو خواهد داشت و چه تصویری از او در اذهان ایجاد خواهد کرد؟ شخصیت تان را در چه راهی هزینه می کنید و در مقابل انتظار دارید چه چیزی به دست آورید؟ حالا می توانید انکار کنید که با چه لحنی برای معرفی مجله ی شعر از مانیها درخواست کمک می کردید؟ در آن زمان ما صاحب نظر در امر انتشار بودیم و حالا نیستیم؟ مسلمن تو همانوقت هم دروغ می گفتی و حالا تنها دروغی قدیمی تر را انکار می کنی. تو هرگز کسی را در هیچ زمینه ای صاحب نظر نمی دانی و از این نظر ذوج خوبی برای عبدالرضایی هستی، تنها مشکل این است که در آن زمان به ما احتیاج داشتی و پس از اینکه معرفی شدی و به قول زبان محاوره « خرت از پل گذشت » آن رفتار زننده که تا به امروز ادامه دارد، را در پیش گرفتی . در این ایمیل ها هم خوشبختانه روشن است که ما برای لینک دادن به شعر های این بابا تحت فشار این درخواست ها بوده ایم و این کار را برای سوءاستفاده! از شهرت! او نکرده ایم. بارها هم به تو گفته ایم که مرسوم نیست که آدم در سایت اش دائم به شعرهای کسی در رسانه های دیگر لینک بدهد و این باعث می شود عده ای تصور کنند که در این لینک دادن و معرفی کردن، نکته ای وجود دارد. نکته ای که امروز اگر این تصاویر نبودند باز هم بر آن پا فشاری می کردی و سعی می کردی که ما را به سوء استفاده از شهرت آدمی مثل این! متهم کنی. نمی خواهی انکار کنی که چند بار از ما خواسته ای که به شعرهای منتشر شده در مجله ات لینک بدهیم؟ نمی خواهی انکار کنی که تا زمان این ایمیل ها ، هنوز هم دروغت - مبنی بر انتشار این مجله! به صورت چاپی- را تکرار می کردی ؟ نمی خواهی همه ی دروغ هایی را که با بی شرمی تمام در این مدت تکرار کرده ای، انکار کنی؟ اگر می خواهی انکار کنی، کافی ست اشاره کنی تا خرواری ایمیل دیگر را برایت منتشر کنم... از همان شماره ی اول این دکانتان، آقای عبدالرضایی به همه ی دوستان اطلاع داده اند که چطور برای چاپ آثار تصمیم گیری کرده اند و حتی نام یکی دو نفر از دوستان را مانند آقای علی مومنی را به خاطر ما!!! به شماره ی اولتان راه داده اند و کسانی چون رضا حیرانی را حذف کرده اند و در این باره هم تصاویر ایمیل ها موجود است. و لابد ما باید از اینکه شاعری چون علی مومنی به خاطر ما!! به آن دکان راه یافته، از ایشان و شما متشکر می بودیم . نوشتن این نکات از این نظر لازم بود که بدانید وقتی من می نویسم او هیچ پرنسیبی را رعایت نمی کند، درباره ی شما هم رعایت نمی کند، تا این مرحله که هیچ، حتی اگر بیش از این هم در مبارزه به خاطر ایشان!! سنگ تمام بگذارید، روزی خواهد رسید که دریابید چه اشتیاهی کرده اید و خرده اعتبارتان را در چه قمار خطرناکی از دست داده اید. من در نامه ای که در یادداشت قبلی ام به آن اشاره شد، به عبدالرضایی نوشته بودم: گفتم که تو عجله کردی و مجله ی شعر را به صورتی در آوردی که هر وقت کسی به دنبال تو و کار تو باشد به آنجا بیاید و این تقریبا یک پایان است . مثل خیلی از سایت های شخصی دیگر که کم کم فراموش می شوند و تک صدایی بودنشان محکومشان می کند به توقف و فراموشی . هیچ کس در مجله ی شعر دنبال صدای دیگری نخواهد گشت یکی دو شماره رویایی و فلاح و بعد کم کم ...ا گذشته از این طراحی زیبای مجله ی شعر به کلی نابود شده است با تغییرات تازه و بد تر از این که دیگر اسم مجله برایش بی مسماست چون تبدیل به یک سایت روزآمد شده و این تنها تفاوتش را با سایت های دیگر را از بین برده و ...ا تو کاری را که می توانست در یک پروسه ی جنجالی و مدتی طولانی مخاطبان را جذب کند با عجله تبدیل به یک نقطه ی تمرکز کرده ای و این نقطه جذابیتش را خیلی زود از دست خواهد داد . من دوست ندارم که در فراموشی فرو رفتن چهره ی تو را ببینم اما این انتخاب خودت توست ...ا
برگردیم به سالهایی قبل، زمانی که مریم هوله از سوئد برگشته بود، همراه خود چند کتاب آورده بود که می توانم نام برخی از آنها را به خاطر بیاورم، « و جنده یعنی جان می بخشد به... » از ساقی قهرمان، « انهدوانا » و ... همان روزها عبدالرضایی سخت درباره ی این کتابها اظهار نظر می کرد و چون آن کتابها هرگز دوباره به دست من نرسید، حس کردم سخت به آنها علاقمند شده است. این علاقه خود را در مقاله ی بهنام باوند پور نشان داد که در آن ماجرا هم او عرضه ی امضا کردن پاسخ نامه ای را که بارها درباره ی آن با هم صحبت کردیم، را نداشت و ماجرا به لجن زاری شبیه این تبدیل شد که می بینید. مسعود مافان می تواند درباره ی دفاع من از حق او و اینکه جوابیه ی او را باید در باران چاپ کند، شهادت بدهد و چنین هم می کرد، اما او هرگز پاسخ نامه ای نداد – چون چیزی نداشت درباره ی آن سرقت های آشکار ، خصوصا درباره ی سخن رانی آرامش دوستار بدهد و تنها به ذکر این نکته! بسنده می کرد که من نام او را برده ام اما ارشاد نام او را حذف کرده!!! – و آقای مافان مجبور شد در مقدمه ی شماره ی بعد توضیح کوتاهی بدهد و البته عبدالرضایی بعد از آن همیشه آن یادداشت را طوری خوانش! می کرد که به معنی چاپ نشدن جوابیه به نظر برسد! کمی بعد از آن و کمی قبل از سفرمان به سوئد، عبدالرضایی با تصور این که ما به محض رسیدن به اینجا ، شهردار استکهلم می شویم و می توانیم چند بورس هم برای او ترتیب بدهیم و دعوتش کنیم و... در منزل آقای مهدی رجایی کمی گریه چاشنی دروغ هایی درباره ی سانسور شدن شینما کرد. ادعایی که بعد ها برای ایجاد جنجال و حاشیه و با پرسشی از طرف آقای رضا حیرانی درباره ی شینما شکل گرفت. ایشان پرسیده بودند که نظر من درباره ی شینما چیست و من گفتم که آن را نخوانده ام و تنها می توانم از سانسور شدن آن اظهار تاسف کنم. جنجال از همین نقطه آغاز شد و من تبدیل شدم به کسی که می خواهد این کتاب مظلوم! را ترور کند! جناب شاهرودی و حیرانی و خیلی از دوستان دیگر آن جنجال را به خاطر دارند و نظرات من هم در آن روشن و آشکار است زیرا هیچگاه پشت اسامی مستعار پنهان نشده ام و بر خلاف عبدالرضایی، شرم دارم از اینکه نتوانم چیزی را که می گویم به گردن بگیرم. ایشان در یادداشتی این سانسور شدن را تکذیب کردند و آن را به این صورت توجیه کرد:
براي اطلاع بايد بگويم قبل از ارائه كتاب به ارشاد جهت كسب مجوز انتشار من و
شاهرودي براي جلوگيري از پديد آمدن مشكلات احتمالي صلاح ديديم بخش هايي از آنرا
با توافق همديگر از متن حذف نماييم كه همين كار را هم انجام داديم.
و من اینطور پاسخ دادم: با این همه باز هم مجبورم یکی دیگر از ادعاهای بی اساس آقای شهرجردی را مبنی بر اینکه من به دلیل جو به وجود آمده علیه این شاعرک، پا به این جنجال گذاشته ام را رد کنم و به همین منظور از شما خواهش می کنم روی این لینک کلیک کنید و ببینید که ماجرای ما با این آدم مربوط به امروز نیست و پیشتر ها هم من در جنجالی که گفتم، من چه جوابی به او داده بودم و خوشبختانه این متن در یک وبلاگ متروک موجود است و تاریخ پست شدن آن نیز کاملا مشخص است، جمعه 16 مای 2003: اینجا این جنجال هم تا مدتها با فحاشی های دوستانی که با نامهای مستعار – به دلیل اینکه در داخل کشور زندگی می کنند! و نمی خواهند اطلاعات پیدایشان کند! – ادامه پیدا کرد و ما خود را با لجنزاری روبرو دیدیم که جز سکوت در مقابل اش کاری نمی شد کرد. چندی بعد ایشان به استکهلم آمدند و به خانه ی ما آمدند و گفتند که آن فحاشی ها را خانم پگاه احمدی و آقای رضا حیرانی نوشته اند و من مجبور بودم سکوت کنم و اطلاعات دنبالم بود و... و کلی داستان های جنایی دیگر سر هم کردند که ما ناچار شدیم برای اینکه بیش از آن شرمنده نشود قبول کنیم. بعد از آن هم از منزل شان در فرانسه ما را به تلفن بستند که من نمی توانم در سایت های توده ای مثل ایران امروز شعر چاپ کنم و می بینم که مانیها بهترین جاست و ... ما هم شعر هایی از ایشان را چاپ کردیم که حالا دائم ادعا می کنند از شهروند و... بوده اند. این موضوع را هم می توان از دوست عزیز جناب زرهی پرسید که آیا هرگز این شعرها در شهروند چاپ شده یودند یا نه و نگاه کردن به آرشیوها هم کار ساده ای ست و درباره ی اینکه ما آثار ایشان را تایپ کرده ایم هم باید بگویم که اگر چنین کاری هم کرده باشیم – در صورتی که من وقت این کارها را ندارم و وقت نمی کنم متون خودم را ویرایش کنم که کسی مثل شهرجردی نگوید نثرش شکسته بسته است! – باید ممنون باشد نه اینکه تا چشمش به دو نفر افتاد جفتک بیندازد و تازه در ادامه خواهیم دید چه کسی آن شعر ها را تایپ کرده است و چه کسی کارش « مانیها خوانی » بوده... این کسی که با نام مستعار و از داخل کشور می نویسد! از کجا می داند که من این کارها را تایپ کرده ام و خود عبدالرضایی به من نداده؟ چرا خجالت نمی کشی؟ حداقل جرات و مردانگی داشته باش و چیزی را می نویسی امضا کن پسر جان! در خیلی موارد دیگر هم گویی این دوستان مستعار! از همه چیز این آدم خبر دارند و این طفل معصوم صم بکم نشسته و به فجایعی که بر او می رود، نظاره می کند!!! این همه اطلاعات را این آدم هایی که در ایران فحش می دهند و نمی توانند اسم واقعی شان را بنویسند، از کجا می آورند؟ یا خودت می نویسی و یا در بهترین صورت، تلفن کذایی ات را زمین نمی گذاری و می گوئی بنویسند و در هر دو حالت خیلی فرقی نمی کند! تنها فرضیه ی دیگری که ممکن است ، این است که سامان قهرمان و پهلوان و غیره جناب شهرجردی باشند که به پاسخگویی و حمایت از منبع جدید شهرت شان برخاسته باشند و این کار را به تنهایی و یا با مباشرت آن شاعر مبارز انجام داده باشند و با توجه به اظهاراتشان که در نامه ای خطاب به آقای برزگر می فرمایند: « دوست عزيز، نويسنده ي پاسخ سامان پهلوان به ساسان قهرمان، علي عبدالرضاييي نيست، هم چنان كه سامان قهرمان نيز علي عبدالرضايي نيست، اگر اصرار داريد كه نويسنده گان واقعي ي اين دو مطلب را بشناسيد، مي توانم اي ميل و شماره تلفن اين دو نفر را كه در ايران به سر مي برند، براي شما بفرستم. » و یا در یادداشتشان در وبلاگ مجله! ی شعر: «مجله ی شعر پاسخ های سامان پهلوان و سامان قهرمان را منتشر کرده است. نام ها مستعار است، چون نویسنده گان آن ها به دلیل وضعیتی که در ایران دارند، مایل نیستند نام شان به صورت عمومی مطرح شود. این حق آن هاست و بار اول هم نیست که نویسنده ای، شاعری، منتقدی، با نام مستعار مطلبی منتشر می کند ... » و : « آقای علیرضا بهنام از دیگر کسانی است که از این حواشی سود جست تا پیراهنی برای قامتی که قدش به شعر دهه ی هفتاد نمی رسد، دوخته باشد. ایشان با طرح این ادعا که سامان پهلوان و سامان قهرمان هر دو علی عبدالرضایی هستند، حقیقتی شخصی آفریده که دیگرانی هم به آن چنگ زده اند (تا رستگار شوند؟ ). مجله ی شعر بنابر رسالتی که داشته و دارد، این حق را برای نویسنده گان آن دو متن (پاسخ سامان پهلوان به ساسان قهرمان و هر گاو گند چاله دهانی) محفوظ دانست که با نام مستعار مطالب شان را منتشر کنند. از آن جایی که این دو فرد در ایران زنده گی می کنند و مسائلی را مطرح کرده اند که به مذاق سردمداران 1984 مآب خوش نمی آید (به مذاق یک عده ی دیگر هم خوش نمی آید. چه شباهت فرخنده ای میان این دو گروه برقرار شده است!)، از من خواستند که جز به کسانی که مورد اعتماد و اطمینان هستند، نام شان را فاش نکنم. مهم نیست که فلان کس از این بابت زمین را گاز می گیرد و آن یکی سرش را به دیوار می کوبد. نام های حقیقی ئی که مستشار شده اند، دل مشغولی شان تنها نام مستعار است ؟ یا به شعر فکر کرده اند ؟ یا برای ادبیات دل سوزانده اند ؟ هیچ کس به خود ِ قضیه، خود ِ مصاحبه و مضمون ِ مصاحبه نپرداخته است. این یعنی ضعف در تجزیه و تحلیل ِ یک متن. این یعنی تصفیه حساب های شخصی. این یعنی شعر را با شرارت تلافی کردن. این یعنی بی معنی.» و...
اینهمه تلاش آقای شهرجردی برای
اثبات اینکه نویسندگان مستعار نویس عزیز ، عبدالرضایی نیستند، پاسخی جز این
ندارد که خود ایشان این وظیفه ی مقدس را بر عهده داشته اند و نگاهی به جوابیه
های ایشان مثلا در ماجرای جایزه ی نوبل شیرین عبادی این ظن را تقویت می کند،
تنها می توان دریافت که علی عبدالرضایی با تکیه بر هوش سرشارش! در نوع
زبان متون دخالت چشمگیری داشته است... به هر حال این هم برای خود فرضیه ای ست و
از آدمی که تا به این حد دروغ می گوید بعید نیست که چنین متونی بنویسد و جرات
انتشار آن با نام خودش را نداشته باشد و ااینجاست که سئوال دیگری پیش می آید که
: چنین شخصی صلاحیت آن را دارد که به عنوان دبیر و مدیر یک رسانه ی ادبی به
فعالیت در زمینه ی انتشار بپردازد یا خیر؟ درباره ی اعتبار و سوء استفاده کردن از اعتبار این بابا! باید بگویم که من به شخصه برای او اعتباری قائل نیستم که بخواهم در مانیها از آن استفاده کنم . دیگرانی که خود را به آب و آتش زدند و در حاشیه های این بابا غرق شدند، کجا را گرفتند که من بخواهم بگیرم؟ اگر در مانیها آن عکس های آنچنانی را چاپ کردم تنها به این دلیل بود که ساعت ها التماس کرد این کار را به عنوان هدیه ی ازدواجش برای او انجام دهم و من این کار را تنها به این دلیل کردم و اینکه تصور می کرد چون از ایران خارج شده پایش روی زمینی سفت نیست و فکر می کرد که فراموش خواهد شد و اصولا چسبیدنش به دکان شعر شهرجردی و اینهمه جنغولک بازی به همین دلیل است و با این همه ، در تمام این دوسال فعالیت مانیها همه دیده اند که من چه مقدار مطلب در سایتی که یکی از مدیرانش بوده ام، چاپ کرده ام و بجز تبلیغ کتابم، هیچ استفاده ای از آن برای تبلیغ خودم نکرده ام. سایتی که در آن از نزدیک به پانصد نفر آدم متن وجود دارد، چه نیازی به امثال این آدم دارد؟ آن را با تمام سایت های ادبی مقایسه کنید و ببینید چه حجم کار در آن منتشر شده است و مقایسه ی ساده ای بکنید با دکان شعر شهر جردی، آنگاه روشن می شود که وقتی من درباره ی مانور دادن روی چند آدم خاص و سانسور کردن دیگران حرف می زنم، پایه و اساس حرفم چیست. گذشته از این شخصیت من به عنوان نویسنده چه ربطی به مدیریت یک سایت ادبی دارد؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که این بابا آدم مشهوری ست، که هست و صد البته این شهرت معانی بسیاری دارد و می تواند مثل شهرت برادر حاتم طایی باشد که به دلیل ادرار کردن در آب زمزم مشهور شد! ، و فرض را بر این بگذاریم که عده ای به خاطر اسم این آدم آمدند و سایت مرا خواندند، خوب که چه؟ این چه سودی به حال من دارد؟ مگر من چه مقدار از کارم را آنجا منتشر کرده ام ؟ تازه کسی که به خاطر اسم او بیاید کار او را می خواند ، نه کار مرا. اصلا اگر امثال شهرجردی در فضای ژورنالیسم نبودند، امثال من راحت می نشستند سر کار نوشتن شان و مجبور نبودند بنشینند و مطالب دیگران را روی نت بگذارند، همین که آدمی وقت اش را برای انتشار آثار دیگران صرف می کند، کافی نیست؟ که حتما باید بیایید و دائم تذکر بدهید که کار مرا چاپ کرده ای؟ خوب که چه؟ تو که جایی باقی نمانده که نچسبیده باشی و کارت را چاپ نکرده باشی، هنوز عقده ی کار چاپ کردن ات برطرف نشده؟ کار تو چه فرقی با کار صدها نفر دیگر که کارشان را در مانیها چاپ کرده اند، دارد؟ به جرات می توانم بگویم یک شعر اکثر این شاعران و نویسندگان، خصوصا آنها که جوانند، یک سرو و گردن از تو و تمام شعرهات بلند تر است. در همان روزها هم وقتی که مثلن کاری از کسی – مثلن خانم شیما کلباسی(که ات |