|
غزل ردپا و حیرت و تردید هومن عزیزی
« چه رد پای عجیبی کنار این دیواربه روی حاشیه ی برف ها به جا مانده » - دیالوگی که شنیدید حرف یک زن بود که رفت و گم شد و از او فقط صدا مانده -
و شهر زنگ زده در سکوت و تاریکی ... و مردمی که فقط سایه های لرزانند و تو که شاعری و گمشده در این رویا... دراین هزارتو که در فضا رها مانده
و پیش روی تو ارواح چند ماشین اند ، که مثل سایه ی چند آرزوی برگشتن به سوی هیچ روانند و این مسافر شب درست مثل شبح روی جاده جا مانده
و زن که پشت همان پنجره - که ننوشتی - همیشه منتظر چشم های آبی توست و تو که گم شده ای شعر تو- همین شعرت - درست مثل همین هرج و مرج وامانده
و زن به فکر تو بود و به خویشتن می گفت : « چرا نیامده ؟ پس کو ؟ چرا نیامده ؟ پس ... » و فکر می کند او عاشق زنی دیگر- درست مثل خودش - نه ! فقط « چرا » مانده
تو از زبان زن پشت پنجره گفتی - که خیره بود به این شهر ، در فراموشی- تو هیچ فکر نکردی که مرد تو امشب دراین هوای پر از مرگ مرده یا مانده ؟
تو چند جمله ی بعد از سپیده می گویی ... و نور از افق شعر رو به تو جاری ست ولی سپیده ی تو پشت سطرهای غزل ... درست پشت همین تکه جمله ها مانده ...
و زن که پشت همان پنجره - که تاریکست - همیشه منتظر سطر آخر شعرست تو هم که رفته ای و دور می زنی و فقط ... به روی برف از تو چند رد پا مانده ...
|