|
چهار سکانس از غزلی برای رمدیوس خوشگله هومن عزیزی
سکانس 1 ( اول ) – روز – خارجی – رویا نمای باز – زمین – برف –نیمکت - آنها نشسته اند – و دختر که بستنی را با نوک سفید دو انگشت می خورد او را که حرف های قشنگی ....... ، ندیده می گیرد پسر : « تو که همیشه برام مث ِ یه فرشته ... چرا... ؟ » صدای ذهنی دختر : « و من همیشه فقط سکوت می کردم تا مبادا .. دا... دا.. دا... » « ببین ! تو مث خودم واسه ی منی ... باور نمی کنی که چطوری دوسِت دارم ... والا ..» صدای ذهنی دختر : « و من همیشه فقط سکوت می ردم تا مبادا .... دا .... دا... دا.....» « ببین ! تموم کسایی که ... » حرف می زد ، حرف صداش بین صداهای پارک ، ناخوانا صدای دختر : « آره ! دوسِت دار ... » از اینجا نمای بسته ی خون روی برف ها ... تا دور نما بستنی و خون ... که دختر آنها را ...
سکانس دوم – شب – داخلی – اتاق – کنا ... کنار آینه دختر نشسته چشمش را به چشم های خودش دوخته .... پسر آنجا نشسته روی لب پنجره .... و دختر را کلافه کرده ... پسر : « عاشقت شدم ، باور نمی کنی که چقدر از تو دور ماندم تا .... » صدای ذهنی دختر : « و من همیشه فقط سکوت می کردم تا مبادا .... دا ... دا.... دا ... » پسر : « میشه که تو اون کفش های نقره ایتو به من بدی .... می دونی .... من فقط ... فقط .... به خدا .... » صدای ذهنی دختر : « و من که کفشی را که نقره ای .... که ندارم .... » پسر می آید با جسارتی که عجیب است و کفش هایش را .... و بعد می پرد از پنجره به بیرون تا .... صدای همهمه ی مردمی که می آیند دو لنگه کفش و پسر بر کف خیابان ها ....
سکانس سه – شب یا روز – داخلی – یا ... یا ... نمای سفره ی عقد ... آینه ... نبات ... کتا ... صدای عاقد و یک همهمه ... نما بسته !
دو چشم خیس ، لباس عروسی ِ .... اما صدای عاقد ِ ... : « خواهر ! برای سوم بار صدای عاقد ِ ... : « خواهر ! برای سوم با ... صدای ذهنی دختر : « و من همیشه فقط سکوت می کردم تا مبادا ... دا ... دا ... دا... » نما ی باز که دختر دوید تا حمام صدای بستن ِدر .... حیرتی که در حُضا ....
سکانس چار – شب یا روز – داخلی – فعلن
نگاه خیره ی دختر در آینه ..... بعدن
صدای ضربه به در .... چشم های دختر ... گُنگ نما ی بسته ی یک تیغ ...توی وان ..... بودن کنار تو .... که به حرفی .... که من مبادا .... دا .... و آب دوش .... که خون می برد فرو .... حتمن !
تابستان 1381
|