|

شک
هومن عزیزی
شک به ایستادن
خستگی باران
ابتذال غربت و تعطیل
در کارخانه ی خدایان چاق و همجنسباز
دویدن دود دور دایره
اتاقی در تعصب اجاره کرده ام
که پنجره اش به خشم باز می شود
و می توانم روی طرح های خون آلود فرش هاش
رد پاهای مورب برجا بگذارم
می توانم
گوشهایم را با موم ببندم و پری های دریایی که مرگ را سوت می زنند
نشنوم
بادبانی بنویسم
و از روزنامه های خط خطی و خالی
تا لبه ی روز امواج بی تفاوتی را پاره کنم
باید بتوانم
سی سال پاکت خالی سیگار را یکجا دور بریزم
و برای اینهمه فاجعه
فکری بکنم
قایقم را
بر ساحل گورستان به سنگی ببندم
و به سوی خطوط و کلمات بروم
ساعتم را با آخرین ثانیه تنظیم
کنم
و گوش به زنگ فاجعه
باشم
ساعت ها قرنهای زنگ زده پوسیده
محلول گزارشات تاریخ
کنسرو عواطف بشری
سرایدار قانون که درهای آن را از سمت گورستان قفل می کند
کلمه های شاد
غمگین طولانی با هجاهای موزون مورب نفرین
باید بتوانم تا ثانیه ی آخر کاری بکنم
می ایستم
بر پیشانی ام ثانیه ای تیر می کشد
و تیر در عضلات تنفسم فرو می رود
و جهان زیر آب می شود
سرد و زنگ زده
مرده های مرطوب
شسته شده در خون و باران تبخیر می شوند
و ثانیه ای را روی تقویم علامت می
گذارند
همیشه تعطیل است
همیشه زنگ زده است
در ساحل گورستان
همیشه
بوی مرگ می آید
|