Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

 

 

 

 

 

متن سخنرانی هومن عزیزی

به مناسبت بزرگداشت یاد جانباختگان فاجعه قتل های زنجیره ای

 در استکهلم

 

دوستان و سروران عزیز ، سخنانم را با سطری از مریم هوله آغاز می کنم :

آینده ما را می بلعد

گزارشی بنویس

جهان به مثابه فرصتی که در آن هستیم ، فرصت کوتاهی ست برای دیدن و حس کردن و دانستن و نوشتن به مثابه گزارش سفری ست به نام زندگی و آنچه خدمتتان عرض می کنم گزارشی ست درباره این گزارش . گزارش نوشتن .

نوشتن در ایران شاید در هیچ برهه ای از تاریخ اینچنین دشوار نبوده است . در سالهای تاریک حکومت رضا خان موج روشنفکری در ایران با شرایط ویژه ای روبرو شد . روشنفکر آن زمان درصدد گرفتن مطالبات مردم از حکومت بود و اشکال این بود که مردم مطالباتی نداشتند مردم به حق خود واقف نبودند و علاقه ای هم به آن نشان نمی دادند  . اینچنین بود که مثلا کارگران را بصورت گروهی و با دستمزد به دیدن تئاتر برشت می بردند و روشن است نتیجه فعالیت به این صورت چه بود . این موقعیت خاص برای روشنفکری ایران به مثابه گازانبری عمل می کرد که دولت و مردم نقش فک هایش را ایفا می کردند و نتیجه آن موجی از خودکشی بود که در تاریخ جهان کمتر سابقه دارد . اگر چه صدای این خود کشی ها با مرگ هدایت است که رسا می شود و نظر ها را بخود جلب می کند .

امروزنوشتن در مقطعی بسیار دشوار تر و بحرانی تر از آن زمان  حضور دارد . زیرا علاوه بر آن که ساختار قدرت به لحاظ ماهوی تغییری نکرده  دین و ویرانی اقتصادی هم بر آن افزوده شده است .

سه محوری که عوامل بازدارنده نوشتن در ایرانند، شاید این ها باشند .

سانسوربه عنوان نخستین دیوار فراروی نوشتن نیازمند نگرشی تازه و بازتعریف دوباره ایست .

سانسور به معنی عدم پذیرش نگاه نو از جانب قدرت و اخلاق جامعه تنها به صورت حذف سطر یا سطرها و یا بخشی از یک اثر مدتهاست که تنها بخشی جزیی از سانسور را در ایران ، شامل می شود .

اگر چه آنچه در ایران امروز رخ می دهد از همین نقطه آغاز شده است . سانسور دولتی به مثابه روی دیگر این سکه ، کم کم از حدود حذف بخشی از یک اثربه سانسور تمامی یک اثر و پس از آن به حذف مولف آن انجامید و این حذف مولف گاه به صورت ممنوعیت چاپ آثار ، گاه به صورت  ممنوعیت طرح در رسانه ها و ترور شخصیتی  و نهایتا حذف فیزیکی مولف یا مولفان بوده وهست .  اخلاق و قدرت در رابطه ای متقابل ، دو روی یک سکه اند . اخلاق جمعی یک جامعه بخشی از فرهنگ آنست . اگر فرهنگ را مجموعه ی نشانه های یک جامعه ، اعم از زبانی و غیر زبانی بدانیم بعلاوه ی مجموعه ی ابزارها و پوشش ها و ... ( اشیا ) و مجموعه ی شکلی روابط آدم ها که می توانیم آنرا با مسامحه عرف بنامیم ،  اخلاق بخش سوم یا جزئی از بخش سوم است .

اخلاق یک جامعه از این عناصر فرهنگی متاثرست و البته این اخلاق بعنوان یک کنش، خود بر دو عامل دیگر تاثیر می گذارد .

اگر کمی عقب تر از این زیرساخت و به پایه هایی که فرهنگ از آن شکل می گیرد نگاه کنیم ، مذهب ، اسطوره ، تاریخ و زبان می توانند مهم ترین عوامل موثر بر اخلاق باشند . با این حساب اخلاق مجموعه ی قواعد رفتاری ست ، متاثر از فرهنگ . حال آنکه هنرو اندیشه فرهنگ ساز است و رشد یا سقوط فرهنگ رابطه ی مستقیم با هنر و اندیشه ورزی آن دارد . به این اعتبار هنر نمی تواند  بر اخلاق جمعی تکیه کند زیرا این سیستم را به رکود دچار می کند .

پیشتر از این می توان بحث کرد که آیا آنچه اخلاق و قواعد اخلاقی یک جامعه محسوب می شود امری مطلق است و همواره باید آن را رعایت کرد یانه ؟ به گمان من نه ! به عنوان مثال فرهنگ ایران اگر از منظر ادبیات نگاه کنیم بر سه کتاب استوار است . شاهنامه ی فردوسی ، به عنوان نماینده ی روح ملی ، قرآن به عنوان کتاب مذهبی و مثنوی معنوی که سویه ی عرفانی را نمایندگی می کند و در هر سه کتاب فرهنگ مراد سالار در محورهای زبانی ، نگاه و عمل حاکمند . مثنوی در سیطره ی فضایی از رمز و راز همواره روحی مرادپرست دارد و منیّت را نفی می کند .  این امر در قرآن با حضور خدای قادر و قاهر روشن است و در شاهنامه نیز فردوسی به عنوان نماینده بخش فئودال جامعه ، همواره از فر خون شاهی و مدح دهقان داد سخن می دهد . می بینیم که فرهنگ مرید و مرادی و فرهنگ شیخوخّیت و مردسالار به سادگی در فرهنگ ایران قابل نقد نیست و چنانکه به روشنی دیده می شود جامعه ی ایران از من شخصیتی تهی ست و همواره سوپر ایگو ست که انسان ایرانی خود را به آن وفق می دهد . یعنی او همواره چهره ای را از خود ارائه می دهد که قدرت می خواهد و در این راه غرائضش را یا پایمال می کند ویا پنهان ؛ این وفق دادن همان اخلاق است .

اما هنر که وظیفه دارد چارچوب ها را به چالش بکشد و درباره ی جهان طرح سوال کند و به حرکت جهان بینی ما از جهان بینجامد اگر خود را بااین سیستم وفق دهد چیزی خواهد بود در اندازه ی سرگرمی . تعارض هنر با سیستم و اعمال سانسور از همینجا آغاز می شود . اگر سیستم را دقیقا به معنای حکومت نگیریم جامعه نیز سانسور خود را بر هنر اعمال می کند و این سانسور گاه در قواعد مرید و مرادی و به شکل حذف هنرمند خود را نشان می دهد و معیار آن اخلاق است . در پی این نیستم که اخلاق جامعه را نفی کنم و به آن خارج از چارچوب احترام بنگرم اما هنرمند و اندیشمند وظیفه دارد این اخلاق را نقد کند زیرا که این اخلاق به مثابه امری مطلق و غیر قابل تغییر نیست ، سیال و همواره متغیر است و باید از این منظر به آن نگاه کرد . از سوی دیگر در مواجهه با اخلاق نیز نمی توان همواره از گفتار اخلاقی کمک گرفت و چه بسا استفاده از گفتار های اخلاقی نه تنها بی نتیجه خواهد بود که نتیجه عکس خواهد داشت .

بدیهی ست که درمثلا  شعر همیشه نمی توان تنها از گل و صحرا و زیبایی های شهر و معشوق نوشت ، بلکه مثلا فاحشه ها نیز دغدغه شاعرند زیرا وجود دارند و نمی توان نفی شان کرد و چه بسا شعری که به فاحشه ای می پردازد نقد کوبنده ای است بر جامعه ای که فاحشه ای در خود دارد . به بیان دیگر این که وقتی در جامعه ای فحشا وجود دارد چرا شاعر جامعه نمی تواند از فاحشه حرف بزند ؟ آیا اخلاق همواره امری زبانی و صوری ست ؟ این همان مشکل وفق با قدرت است . دورویی ، نخستین حاصل این تطابق است . زیرا شما ناچارید واقعیت را ندیده بگیرید و تنها در حدود زبان و چهره ای که از خود نشان می دهید ، اخلاق گرا باشید و این یک بیماری ست . بیماری که متاسفانه در جامعه امروز ایران به وفور دیده می شود .

وقتی در زبانی کلمه ای برای مثلا فحشا وجود دارد ، وقتی مخاطبی که بر شاعر خرده می گیرد که از اخلاق عدول کرده است ، معنی کلمه فاحشه را می داند ، پس چرا دو طرف باید وانمود کنند که نام بردن از فاحشه در شعر ضد اخلاق است ؟

این وانمود کردن دلیل نخشکیدن سرچشمه ناهنجاری های اجتماعی است و هنرمند و اندشمند نمی تواند در این سقوط ملی شریک باشد .

زبان به عنوان بزرگترین بخش از نشانه ها که خود بزرگترین عامل شکل دهنده یک فرهنگ است ، نخستین گام برای تغییر بنیان های یک فرهنگ و ساختن فرهنگ تازه است وادبیات زبان ساز است . زبان شاعرانه است که به گفتگوهای روزمره راه می یابد و سطح آن را به سمت زبان علم – که خود همواره در حال ترقی ست – ارتقا می دهد و حرکت زبان حرکت فرهنگ را به دنبال دارد .

این عدول از اخلاق اجتماع نیست که فراروی از آن است به منظور تغییر بنیادین آن .

برای حرکت به سمت سرچشمه شعر و هنر نخست باید زنگار سانسور را زدود و خودسانسوری کثیف ترین شکل سانسور است . شرط هنر آزادی ست و نتیجه ی آن آزادی ...

برای پرداختن به مقوله خود سانسوری شاید بتوانم موضوع را با این مثال روشن تر کنم :

مرحوم گلشیری در مصاحبه ای با روزنامه داگنزنیوهترخود را و نویسنده معاصر را با گالیله قیاس می کند که ناچار در مقابل کلیسا حرفش را پس گرفت اما زمان به نفع او شهادت داد . مرحوم گلشیری دو اشتباه بی اندازه فاحش مرتکب می شود : یکی این که مقایسه دانشمند و هنرمند در این مورد کاملا غلط است به دلیل اینکه واقعیت دانشمندی چون گالیله خارج از اندیشه او حضور دارد ، اما واقعیت هنرمند معطوف به درون او و ناخوداگاه و ذهن اوست و به مجرد اینکه پذیرفت آن را با معیاری تغییر دهد آن را به بند کشیده و نابود ساخته است . دوم اینکه او با این قیاس بر تیراژ شرم آور هزار جلدی کتاب در ایران چشم می پوشد و در واقع مخاطب را به مثابه سویه دیگر ارتباط ندیده می گیرد . مخاطبی که قطع ارتباطش با ادبیات امروز شاید محتاج زمانی بسیار طولانی ست تا ارتباط سالمی که در ادبیات یک زبان انتظار می رود بوجود آید .

این نوع نگاه متاسفانه در ایران موجب پدید آمدن نوعی از ادبیات شده است که من آن را ادبیات رسمی می نامم . ادبیاتی در چهارچوب خط قرمز ها ست . در کوتاه مدت به ظاهر بی سود و بی ضرر است اما در دراز مدت نتیجه روشن آن فضایی ست که سعی در تشریح آن دارم ، نوعی سرگرمی روشنفکرانه از همان نوعی که روشنفکری ایرانی به آن نیاز دارد .

تقسیم ادبیات به دو گونه رسمی و زیر زمینی از آن رو برای من اهمیت دارد که وجوه سانسور را روشن تر می کند .

به واقع  در ایران سه نوع سانسور وجود دارد : سانسور دولتی ، سانسور غیردولتی و خودسانسوری

اما درباره سانسور غیر دولتی : ادبیات رسمی که پیشتر ذکر شد ، برای ایستایی و تعریف خود ناگزیر است گونه های دیگر ادبیات را دور از چشم مخاطب نگاه دارد تا آنگاه که ذهن مخاطبان تلقی دیگری از ادبیات نداشته باشد .

ادبیات رسمی به همین دلیل خود رسانه ها را در اختیار می گیرد تا سانسور تازه ای را اعمال کند .

این سانسور که حدودش بسیار فراتر از معیارهای حکومت است تا حدود نام نویسنده ها وحذف رسانه ای آنان اعمال می شود .  برای اینکه بنویسی و در سیستم پذیرفته شوی و در عین حال بتوانی خود را به راحتی در رسانه ها طرح کنی و مخاطبی هم بیابی ناگزیر خواهی بود اجازه طرح شدن را از تلقی های تازه از هنر بگیری ادبیات رسمی نه تنها عرصه ژورنالیزم که عرصه هایی نظیر راه اندازی مسابقات ادبی هنری ، برگزاری جلسات و سخنرانی ها  ، حوزه نشرو عرصه های اداری را نیز به دست گرفت و به حذف  نیمی از جهان پرداخت .

در چهارچوب های این نوع از بینش جهان به دو قسمت خیر و شر تقسیم می شود و مولف تنها می تواند به نیمه خیربیاندیشد و تنها آنرا در تولید فکری هنری اش باز تاب دهد . این سانسور، سانسور نیمی از جهان است .

وظیفه هنر و تفکر طرح سئوال و بازخوانی دوباره و چند باره جهان است اما در سیستمی ایدئولوژیک چون ایران به عنوان حکومتی که برای ارشاد مردم وزارتخانه دارد ، جهان نیاز به تعریف تازه ندارد زیرا که همه چیز از جانب خدا به روشنی بیان شده است شاید بازگو کردن این گفته سلمان رشدی روشن ترین چیزی باشد که می توان گفت . سلمان رشدی می گوید : ایده تقدس محافظه کارانه ترین اندیشه در هر فرهنگ است ، زیرا هرگونه شک وتغییر را به نوعی جنایت تبدیل می کند  ادبیات رسمی دوشادوش سانسور دولتی به سانسور بخش عظیمی از تفکر و هنر در ایران می پردازد .

شاید هیچگاه چون امروز شایسته نبود که جوانی مانند من به این صراحت درباره نسل پیش از خود قضاوت کنم اما نسل پیشین من افرادی را در خود دارد که به واقع سهم بزرگی از مسئولیت در قبال خفقان و سانسور و عقب ماندگی فرهنگی آن جامعه بر دوش آنها ست  زیرا با پذیرش و تن دادن به این سانسور آن را معمولی و قابل قبول جلوه داده اند .

 فرهنگ مرید و مرادی ریشه ای به قدمت تاریخ ایران دارد . اگر جمهوری اسلامی خود را قیم مردم می داند و تصور می کند که وظیفه فکر کردن از دوش مردم برداشته شده و بر عهده فضلای آنان نهاده شده ، به این دلیل است که ما روشنفکران ایرانی همواره خود را در غیاب دیگران تعریف می کنیم و عظمت خود را در حذف دیگران می بینیم .

روشنفکر ایرانی در میان چنین دایره ای گرفتار است . دایره ای که نه تنها دشمن که دوست هم در طرح آن سهیم است . معضلات زندگی بی آینده آن جامعه ، مشکلات معیشتی که قدرت تفکر را از هر انسانی سلب می کنند ، دهها و صد ها باند و دسته ادبی و فرهنگی که همواره به هرز بردن انرژی و توان فرهنگی نسل حاضر مشغولند ، خط قرمز های اخلاق دینی و دین و قدرت ، ژورنالیسم بیمار و صنعت نشر که جنازه ای بیش نیست و سر آخر مخاطبان اندکی که سانسور اعتقادشان را از کتاب گرفته و در خوشبینانه ترین وضعیت یا توان خرید مداوم کتاب را ندارند و یا زمانی برای خواندش ...

این جهنمی ست که روشنفکر وهنرمند و متفکردر آن می نویسند !!

به همه اینها اضافه کنید عدم شفافیت مرزها را ... حتی اگر نویسنده ای بخواهد خود را سانسورکند به دشواری می تواند دریابد که چه خطوط قرمز را نباید زیر پا بگذارد ، زیرا این خطوط چندان روشن نیستند ... هر کسی و هر مقامی تفسیر خود را از شرع و قانون ارائه می دهد و بنا به آخرین نظریات فلسفه روز همه تاویل ها درستند!!! از قانونی که برای آلات قتاله نوشته شده برای بستن روزنامه استفاده می شود !!! آزادی بیان به تیغ دودمی بدل شده . امروز آزادی بیان گاهی خود خفقان است . حکومت گاهی که حس می کند نمی تواند نویسنده ای را ساکت کند ، به ساده ترین راه توسل می جوید و صدای او را در میان انبوه صداهای دیگر گم می کند . همه حق دارند حرف بزنند ... من موافقم اما توجه تان را به چند جمله جلب می کنم :

«در مملکت ما رسم است که اگر فلانی فکر می کند فی المثل خوشتیپ است ، خیال می کند درباره فقه و فلسفه هم باید اظهار لحیه ای کند . شاملو صدای گرم و دختر کشی دارد ، پس محق است نقد سیاست و اخلاق و مذهب هم بفرماید.  بنده می گویم شاملو غلط می کند راجع به صدر و ذیل آفرینش منبر برود . یارو می گوید فرهنگ کوچه را جمع کرده ، خوب جمع کرده باشد . سپور محله ما هم زحمت می کشد ، مگر هر کس نشست و آب آچار و آب زیپو الخ جمع کرد و بر آن قوائد دستوری نوشت هر چه گفت وحی منزل است ؟ که بنشیند و اروغ بزند و بنده هم مثل شما هورا بکشم ؟             این جناب مبالغ هنگفتی شارلاتان تشریف دارد . سال به سال به خرج علیا حضرت فرنگ می رفت خونش را عوض کند تا مبادا از فشار هروئین قابل تهی کند ... » ستیز با خویشتن و جهان ، یوسف علی میر شکاک نشر برگ حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی

شاید شاملو و انگشت شمار چهره های ادبیات و فرهنگ ما به این طور جنایات با سکوت پاسخ می دهند اما سیستمی که این تبلیغات اسلامی آن است ، تمام توان جامعه فرهنگی را مصروف نوعی سردرگمی در درگیری های پوشالی درونی و کودکانه می کند ...

از سوی دیگر هستند متفکران و تئوری پردازانی که چندین دهه است تمام توان خود را مصروف نوع دیگری از نگاه به نوشتن کرده اند که در آن نویسنده دیگر خودرا سانسور نمی کند زیرا اساسا چیزی نمی نویسد ... رضا براهنی وعلی باباچاهی و... دیگران چندین دهه است که بر سر کارگاه شعری با هم درگیرند . کارگاه شعری که در آن نوعی از شعر آموخته می شد به کارآموزان که در آن اساسا هرگونه نگاه اجتماعی و هر گونه نقد به جهان و به جامعه و به سیاست و به مذهب ، امل و فناتیک تلقی می شود . رضا براهنی گویی شعر های  کتاب ضل الله اش  را فراموش کرده بود که رییس جمهوری اصلاح طلب در عرصه شعر ایران بدل شد . 

به اعتقاد من و نسل من ، کانون نویسندگان ایران مرده است . کانون اگر چه برخلاف ادعای خود هرگز یک تشکل صنفی به معنای واقعی نبوده و بیشتربه یک حزب سیاسی شبیه بوده ، اما در این لحظه دیگر به همان شکل هم وجود ندارد . گرچه آنها همواره ادعا کرده اند که در هر دو سیستم حکومتی قبل و بعد از انقلاب به ثبت نرسیده اند ، اما این به رسمیت شناخته نشدن  توجیه خوبی برای عدم کارایی آن نیست زیرا همه می دانند که کانون به ندرت در برگزاری جلسات رسمی و با شرکت اعضا دچار مشکل شده است .   در این لحظه و پس از فجایع این دو دهه وجود کانون نویسندگان دیگر نوعی تف سربالا به چهره ادبیات و فرهنگ است . زیرا وجود نام کانون نشانه وجود فضای تنفسی فرهنگی است که دیگر وجود ندارد . کانونی که توان و اجازه برداشتن کوچکترین قدمی را ندارد با چه استدلالی دست به انحلال نمی زند ؟ آیا نویسندگان ایرانی هرگز خود را با نویسندگان دیگر کشور های جهان سوم مثلا  یونان و ترکیه و ... مقایسه کرده اند که اینگونه در سیستم مسخ شده اند و به بیانیه های بی خطر سالانه دل خوش کرده اند .  چه بسا عدم وجود چنین تشکل هایی واقعیت موجود در آن جامعه را روشن  سازد . واقعیتی که در عرصه سیاست رنگ و لعاب اصلاح طلبی پوشانده بود در عرصه فرهنگ زیر مسائلی از این دست پوشیده مانده . کانون نویسندگانی که به همه انتقادات با خون مختاری و پوینده پاسخ می دهد ، بی آنکه به حرمت این خونها قدمی برداشته باشد . سئوال اینست که چرا کاری نمی کنید ؟ اگر پاسخ تان ناتوانی ست پس چرا مانده اید ؟  آیا امروز نام کانون نویسندگان ایران شایسته چنین تشکلی هست ؟ گذشته از آنچه که مانند هر تشکل صنفی دیگر از کانون توقع می رفت ، یعنی دفاع از حقوق نویسندگان و فراهم آوردن تسهیلات برای رشد کمی و کیفی کارشان و ... کانون ناتوانی خود را در سایر زمینه ها نیز به اثبات رسانده . مهم ترین آن سیاست گذاری فرهنگی و ترسیم دورنمایی از آینده و ایفای نقش در شکل دهی استعداد ها ست .

در ایران سیاست گزاری های فرهنگی بر دوش وزارت فرهنگ و ارشاد نیست . شورای انقلاب فرهنگی عهده دار بخش بزرگی از این مسئولیت است .

 وزارت امور خارجه در قالب مرکز مطالعاتش به بررسی و تصمیم گیری در زمینه ترجمه و چاپ می کند و به جرات می توان گفت که آنها سیاست خود را بر ترجمه و نشر کتابهای زبانهای دیگر اعمال می کنند و بدون تصمیم آنها احتمال چاپ یک ترجمه خیلی کم است ، خصوصا در زمینه اندیشه  . آنها از متفکرین چپ کتابهای بسیار ی روانه بازار می کنند بخش اهل تساهل و تسامح اندیشه چپ را انعکاس می دهند و رادیکالیسم را سانسور می کنند .

شهرداری ها در قالب سازمانهای فرهنگی و هنری شهرداری در فرهنگسرا ها ساز دیگری می زنند .

حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی خود ارگان مستقل دیگری ست .

 وزارت علوم و وزارت آموزش و پرورش سیاست های فرهنگی متفاوت دیگری را دنبال می کنند ...

و تمام آنها با هم اختلاف دارند و دیگران را به نابودی ارزش های اسلامی انقلابی و پایمال کردن خون شهدا متهم می کنند ... و بر همه این ها باید  قوه محترم قضاییه را افزود که حتی ناشرین و نویسندگانی  که ارشاد کتابشان را سانسور کرده را هم به زندان می افکند ...

و دهها ارگان دیگر و در حوزه هر هنری شما ارگانهای  کوچک تر بسیاری خواهید یافت که آنها نیز هریک دستگاه عریض و طویل سانسور خود را دارند و معیار ها و سیاست های خاص خود را که می توانم بنیادفارابی را در و اداره تئاتر را  کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را انجمن سینمای جوان را ، کانون فرهنگی مساجد را و... را مثال بزنم ...

آنچه در فضای این آشوب قابل عرضه است چیست ؟ آیا نسل من حق ندارد در میان این آشوب به یک ارگانیسم غیر وابسته تکیه کند ؟ و آیا این ارگان کانون نویسندگان است ؟

سانسور دولتی نویسنده ایرانی را از پا در آورده است ... اما آنچه که نقطه شکست فرهنگ و اندیشه و هنر در ایران امروز است جای دیگریست ... حاشیه ...

چنانچه خدمتتان عرض کردم در عرصه فرهنگ ،  حاشیه ، اصل را بلعیده است . در میان این هزارتویی که خدمتتان عرض کردن هزارتوهای دیگری هستند که نویسنده را می بلعند یا فراری می دهند . برای شاعر جوانی که یک هفته از چاپ نخستین مجموعه اش می گذرد ناگهان جلسه نقدی بر پا می شود . خودش نمی داند چه کسی ترتیب این کار را داده است و البته این موضوع اصلا فرق نمی کند : خانه فرهنگ گیلان یا سیستان . شاعر جوان بی خبر به جلسه نقدی می رود که به مجلس ترحیمش بدل می شود ... در کنار تنی چند از شاعران انقلاب و جنگ و ... می نشیند و مارکی را بر خود می پذیرد که تا ابد اجازه نخواهد داد او از قید درگیری های حاشیه ای خلاص شود ... انرژی و سرمایه گذاری کلانی در راه حاشیه سازی فرهنگی در ایران جریان دارد ...

نکته دیگر این که پدیده مهاجرت و تبعید را در بررسی فرهنگ و هنر و ادبیات ایران نمی توان ندیده گرفت . بخش بزرگی از جامعه روشنفکری ایران در خارج از مرزها می اندیشد و می نویسد و در داخل مرزها کوچکترین آگاهی از آن وجود ندارد . همچنان که در داخل تصوری کاملا مغایر با واقعیت درباره زندگی در خارج از کشور وجود دارد ، در حوزه فرهنگ نیز آگاهی اهل اندیشه و هنر از فعالیتهای آنسوی مرز چیزی نزدیک به صفر است و دلیل این امر تنها سانسور نیست ...

هر دو طرف در این امر کوتاهی کرده اند و صد البته به گمان من کوتاهی از طرف داخل کشور بیشتر است اما دلیل آن همان حاشیه است که عرض کردم .

شهادت پوینده و مختاری و دیگران گوشه ناچیزی از جنایاتی ست که بر اهل قلم رفته است . دستانی كه طناب دار را در شوفاژخانه زندان اوين بر گردن فرج الله ميزاني (صاحب نگاهي نو به شاهنامه فردوسي تحت عنوان "حماسه داد") انداخته و پركار ترين مترجم سياسي تاريخ ايران "پورهرمزان" را به دار كشيده بودند ، در پس كوچه هاي تهران و اصفهان و مشهد امثال پوينده، سعيدي سيرجاني، مختاري، ميرعلائي، زال زاده، فروهر، تفضلي، مجيد شريف و... را شکار کردند . و این نامها بخش کوچکی از جمعیت شهدای اهل قلم در ایران است .

سه ماه پيش از قرباني شدن فروهرها، در روز سوم شهريور ماه، يك فعال سياسي (پيروز دواني) و سه روز پيش از قتل‌شان، يك استاد دانشگاه و نويسنده و فعال سياسي (دكتر مجيد شريف) مفقود شده بودند. چهارم آذر ماه پيكر شريف شناسايي شد. او چند روز پيش از مفقود شدن، به يكي از نزديكانش گفته بود: «چند روز پيش سه نفر مأمور [...] من را به هتلي دعوت كردند و در مورد مصاحبه‌ها و گفت‌وگوهايم اعتراض كردند... بعد از اتمام صحبت‌ها من را تهديد كردند كه ما، تو را نه زنداني مي‌كنيم كه مشهور شوي و نه اين كه خونت را مي‌ريزيم كه شهيد شوي، بلكه به گونه‌اي خيلي طبيعي تو را از بين مي‌بريم...»

پسر مختاري مي‌گويد: «بازجويي و تهديد و ارعاب از سوي قاتلان و همفكرانشان، جزئي از زندگي پدرم (محمد مختاري) شده بود.»
چهار روز پس از آن كه جنازه خفه شده مختاري در بيابان‌هاي شهرري كشف شد، محمد جعفر پوينده، يك نويسنده منتقد ديگر نيز مفقود شد . او را در بعد از ظهر چهارشنبه 18 آذر 1377 در خيابان ايرانشهر تهران ربودند و جسد خفته شده اش را در روستاي بادامك شهريار انداختند . او نیز پیش از مرگ از احضار و تهديد مصون نبود.

 مادر پیروز دوانی می گوید : چند بار به خانه تلفن كردند و به ما گفتند به پيروز بگوئيد اينبار احضارش نمی كنيم بلكه خفه اش می كنيم. يك روز ساعت 10 از خانه خارج شد و گفت مي رود خانه خواهرش و حدود 5 بعد از ظهر بر می گردد. چند ساعت بعد دخترم تلفن كرد و سراغ پيروز را گرفت كه من گفتم آمده پیش تو اما او گفت كه پيروز نرسيده است. غروب هم به خانه بازنگشت و روزهای ديگر هم از او خبری نشد. ما مدت ها به هر مرجع قضائی و امنيتی كه مراجعه كرديم اظهار بي اطلاعی كردند تا آنكه ماجراي قتل آقای فروهر پيش آمد و معلوم شد پيروز را پيش از آنها كشته اند."

پيروز دوانی را ابتدا می برند به يكی از خانه های تيمي سعی امامی كه حالا نام آنها شده است بازداشتگاههای مخفی و غير قانوني. در آنجا پس از چند روز شكنجه وی را می كشند. دو روز بعد از قتل محسنی اژه اي در توجيه دينی اين قتل فتوائی به خط خود می نويسد و در اختيار سعيد امامي می گذارد تا قتل دوانی ظاهر قضائی و مذهبی به خود بگيرد. پس از چند روز جنازه را در گوشه ای از پارك ملت دفن كردند و در برابر مراجعات خانواده وی و پرسش های مطبوعات مهر سكوت بر لب زدند. در اوج افشاگری های مربوط به قتل های زنجيره ای و بدست آمدن اطلاعاتی در باره محل دفن جنازه از زبان عاملين بازدا