
ترانه ی اشیا
هومن عزیزی
با صدای پای «خودم» بیدار می شوم
کلاه-خودم تاریک
پاهای رمانتیک ام بر کف پوش های سرد ِ قلب...
چشم هام دو زنبور ِ طلایی
که به دوردست ِ شب پرواز می کنند!
پلی هستم میان ِ من و ترانه های بی رمق ِ زمستان
مزامیر ِ کهنه و گهواره هایی که در عتیق تکان می خورند...
لبه های وان سردست
و آب ترانه ی اشیا را خیس می کند
اصوات ِ قدیمی از گوش هایم راه گرفته اند
که گردن ام خیس است از رنگ های مرده شان!
بیدارم!
می توانم همه ی جهت ها را لمس کنم!
بپرم
روی خاطره ای معلق سوت بزنم!
مطمئن هستم که بیدارم!
با صدای پای «خودم» بیدار می شوم
کلاه-خودم پر از فکرهای کهنه و تاریک...
چشم هام دو زخم که تصاویر ِ قدیمی را استفراغ می کنند...
ترانه ی اشیا از تنم عبور کرده... بیدارم؟!
پلی میان ِ مزامیر کهنه ی
آدم...
سرودهای قبیله ی تاریکی...
و خودم که در آینه بخاری
کمرنگ ام!
با حرکاتی که از شدت ِ
کندی به راه گرفتن ِ عسل می مانند...
دست هام کجاست؟
پشت ِ کدام ویرانه ایستاده ام؟
با این سر ِ تاریک به کدام طرف فکر می کنم؟!
گرسنه ام
بی دهان و بی دست صداها را می بلعم...
مطمئن هستم که گرسنه ام!
تنها می شود به اشیا دست کشید که گوش ایستاده اند
موذیانه در سراسر ِ جهان
گوش ایستاده اند
که تنها صدای پای
مرا از بر کنند...
نوامبر 2004
استکهلم
|