|
زانوی پنجره هومن عزیزی
جای دست های بوذینه بر روی آینه امضایی مدرن که تابلو را به خانه ای دوبلکس می پراند و آقای کراوات عینک پنسی ظریفی ست که میهمانان را به تماشای تابلوها خیره می کند موسیقی مدرن گیلاس ها و بطری ها را بالا می زند و خانه تکان می خورد آرام دست ها تمیز است کراوات ها خونی روی میز رفته توی ظرف و جهان سوم حالا کم کم پیداست پشت همین پنجره که کارخانه های اسلحه و واژن ... و عکاس های پورنوگرافی که از هر کجایش که بخواهی عکسی برای ارائه دارند و بچه - جهان سوم را می گویم – همیشه خون آلود می آید بیرون ...
سر میز صدای چنگال ها و تفنگ ها و گاهی ناله ی موشها و بچه ها از پایین
ما سر میز نیستیم عادت داریم روی زمین غذا بخوریم گاهی هم تکیه دهیم به پشتی های فئودال که ممکن است جاخالی دهند ! ما عادت داریم روی زمین گوش بخوابانیم و صدای تاریخ را بشنویم که می رود و نمی آید ما منتظر هیچ چیز نیستیم جز لحظه ای که باید دست ها را روی زانوها گذاشت و به گذشته فکر کرد جز لحظه ای که باید آه کشید دزدانه توی پنجره انتظار تنها چیزی ست که خیال نمی کنیم !
2003-12-18
|