Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

 

 

برای برادر همخونم ، مسلم منصوری

 

زندانی

هومن عزیزی

 

من زندانی هستم . من تبعید شده ام .

از کتابخانه شروع شد .همه چیز از کتابخانه شروع شد . از کتابخانه ی عدن که در خیابان اصلی قرار دارد و از اینکه فهمیدم کسی در من زندگی می کند . زنی در من زندگی می کند . این را از خواندن یک کتاب روانشناسی فهمیدم . همان روز پیدایش کرده بودم ، زن را می گویم ، همان روز که کتاب روانشناسی را می خواندم . فهمیدم اسمش آنیما ست . از آن روز بود که همه چیز شروع شد .

 کتابخانه خیلی بزرگ ست ، بطوریکه قدم زدن در آن سالها طول می کشد . من مدتها در آن زندگی می کردم . کتاب می خواندم . کتابهای زیادی خواندم تا آن کتاب لعنتی . نه منظورم کتاب روانشناسی نیست . همه چیز از آنجا شروع شد .  نباید می گفتند که خواندن آن کتاب ممنوع است . اگر چنین کاری نمی کردند ، قرنها طول می کشید تا من به آن کتاب بر بخورم . اما وقتی که کلمه ی ممنوع را شنیدم ، حسی کهن مرا به سوی آن برد و او بلافاصله در من حرکت کرد . زن در من حرکت کرد . جنبید و فهمیدم که آنجاست . جایی در درونم . این روزها دیگر نیست یا نمی جنبد . شاید مرده ...

آن روز او بود که وسوسه ام کرد . یا شاید من اینطور خیال کردم . شاید این خیال هم از خواندن یک کتاب قدیدی آب می خورد . صدایی از درونم گفت برو ...

کتاب ممنوع کتاب تلخی بود . درباره ی خودم بود . درباره ی این خیابان که در آن زندگی می کنم و درباره خانه ام ...

وقتی که دستگیر شدم آنها از اعتمادشان به من تاسف خوردند . از آن به بعد هیچ کس نمی تواند به آن کتاب نزدیک شود . اشعه های سوزاننده دورش را محاصره کرده اند . لیزرهای مرگبار که مثل شمشیرهای بران دورش می چرخند. گفتند که دیگر نمی توانم به کتابخانه بروم و مرا به این خیابان آوردند و در این خانه ، این زنجیر ها را به دستها و پاهایم بستند .

حالا زندانی هستم . شاید برای وضعیتی که من دارم ، کلمه ی زندانی کمی نا مانوس باشد اما کلمه ی دیگری هم گویای وضع من نیست .

من می توانم از خانه ام بیرون بروم ، به مغازه بروم و به بانک و اداره پست . محل کارم هم در ابتدای همین خیابان است . به پارک و استخر و حتی سینما .  به تمام این مکان ها می روم اما زندانی هستم . زنجیر های طولانی و بسیار محکمی به دستها و پاهایم بسته شده . تا انتهای زنجیر رفته ام و دیده ام که چطور دیگر نمی شود حتی یک قدم جلو تر رفت . با خم کردن دستها به عقب و جلو دادن سینه سعی کرده ام جلو تر بروم اما این کار تنها باعث جلب نگاه عابران شده که حتما خیال کرده اند با یک رقاص طرف اند . مردی که می تواند به طرز خارق العاده ای روی مچ های پایش خم شود و تعادلش را از دست ندهد . زنجیر های من دیده نمی شوند و این باعث می شود که این حرکت عجیب به نظر بیاید .

زنجیر من خیلی سبک است . سبکترین و محکم ترین چیزی که تا به حال دیده ام

راه خانه تا اداره خیلی تکراری ست . پست و بانک هم همین طور . فروشگاه ها و ... مشروب فروشی که در آن تا میزان خاصی می توان الکل خورد . من خیلی خسته ام .

بدترین چیز اینست که هیچ کس حرفم را باور نمی کند . حتی حاضر نیستند تا آخر زنجیر بیایند و با چشم خودشان ببینند . دختر وقتی که برایش تعریف کردم صدایش را صاف کرد و با لحنی که هم رسمی بود و هم محترمانه ، با صدایی که کمی لرزش و کمی اطمینان را توامان داشت ، گفت : من فکر می کنم بد نیست که به دکترت یه زنگ بزنی ...

گریه که کردم بدتر شد و تصمیم گرفت برود .

گفتم که هیچ کس باور نمی کند .

به مسئولان امر نامه نوشتم . تلفن زدند و گفتند کسی را می فرستند موضوع را بررسی کند . باز نامه نوشتم و خواستم که کتبا اعلام کنند . تلفن زدند که امکان پاسخ کتبی وجود ندارد . اما اطینان دادند که او می آید .

غروبها می نشینم کنار پنجره وپاهایم را بی حرکت می اندازم روی هم تا صدای زنجیر هایم برای لحظاتی آزارم ندهد . غروب را تماشا می کنم . غروب در سلول من اصلا زیبا نیست .

آخر من همیشه منتظرم .

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website