![]() |
|
جابر حسين زاده
تکه ای شکلات جامانده در چشمهایت تا . . . کمی وقت می خواهم ... ... تا . . . سیر شوم از سبزی سبز چشمانت تا . . . سیر سوم اس سبزی سبز سسمانت تا . . . سیر سوم . . . پدرسوخته . . . پدرسگ . . . تا . . . همانی که می گویی ، سیر . . .
مهر 84 براي باس باس انگار نمي شود كه بدانمت، از هفده سالگي ِ غريزهء محجوب ِ چشم بر زمين دوز ِ مبتلا ، يا كه ببوسمت كه انگار فرق داشته باشد ، الان، با اين همه روزمره بوسيدنهاي پنهان و پيداي از سر غريزه كه صدايش كنند جماعت خواب ، هر چه مي خواهند كه به عقب برگردم و چرخ بخورم و عقب تر . . . كه زانو مي زدند . . . تا تورا . . . تصاحب؟ كه چه فرقي مي كند كه درد مي كند اين زانو از منفي هزاران سالگي اش ، از اين همه غلطاندن ابديت آلود ِ صخره هاي مجازات. و هر سه ثانيه ، نزول دستگيره هاي از بيخ و بن لقِ آرزو آلود ، بدون فايده اي - كه تو باشي – نمي شود انگار . . . آذر 83 شعرهای پیشین جابر حسین زاده در مانیها
اين موجود كه زنده است - مطمئنا- اگر انسانش نخوانند يا بيرونش انداخته باشند يا رفته باشد از قبيله بني آدم، - به شهادت حواس چند گانه اش - مي گويد: مي گويم حتي اگر ابتذال ببارد از سر و روي اين (( سرگشتگي انسان معاصر )) كه: آنكه زميني شخم نمي زند به اميد لقمه اي نان يا آنكه نمي كشد براي تصاحب زن يا او كه نمي ميرد در پس زايمان محكوم است...ايم... به انسان بودن و هم عصر بودن با معاصريني كه انسانند...كه اينسانند... و جزئيات تهوع آور...و لاجرم... و سياهچاله هاي رنگين اميد برانگيز . . . عدم؟!! آذر 83 شعرهای پیشین جابر حسین زاده در مانیها
سوسولها، در سوراخ موش از سر و كول هم بالا مي روند. پيرزن، از بوي خون متحول مي شود و در توالت انقلاب مي كند. مسابقه اي آغاز شده برنده ، پيرزن را به خانه مي برد پيرزن به راحتي وا خواهد داد. برادران ! ترتيبش را بدهيد عوق زدنهاي توي توالت، برنده را تعيين مي كند رفقا ! ترتيبش را بدهيد. در راه او ، كي ارزشي دارد اين جان ما؟!
1/2/80 سكوت صدا سكوت . . . بوي گندي كه به انگشتان مي ماند منگي جذاب سيگار را دشنام مي دهد. نفسهاي آخر است خنده هاي نجاتگر تمام شده اند و مرا تنها مرا از ميهماني بزرگ بيرون مي اندازند انگشتان يخ زده از سرما با غباري بي رنگ و زرد رنگ كه بوي دشنام مي دهد پايان ميهماني را به صداي بلند مي لرزند. جوك بي مزه به پايان خود رسيده و چشمها در سكوت جستجو گرشان به دنبال قربان مي گردند. و آخرين صدا، و آخرين صدا پس از آخرين سكوت، و پيش از آخرين سكوت . . . صداي من است كه نمي ماند.
دي1379 آخ گلبولهاي قرمز خونتان بزرگترند از مغز و با تصاعدي هندسي باد مي كنيد بزرگترين نيروي فكريتان را. بدميد، از مشتري بزرگتر مي شود بادكنك حماقتتان. به راستي بندگان همان خداييد (( ديديد با قوم لوط چه كرديم؟!)) اما بهشتتان نزديك است و حوريان انار پستان . بنشينيد تا بي نهايت و استمناء كنيد بر لب جويهاي شراب و عسل . آخ تنگتر مي كنيد بر شقيقه ام لبه هاي گيره نجاري را و لبخند مي زنيد مومنانه و مذاح مي كنيد برادرانه و سرم مي تركد اين چنين . آخ كه در هر جنگلي روباهاني زندگي مي كنند برادران همه چيز را اعتراف مي كنم من نه ماه پيش گل بالغي را بوييدم سلولهاي مغزم همگي آبستن شده اند هه . . . فساد دندانهاي زردتان فخرمي فروشد به اجتماع خواهش مي كنم براي ما سيب تجويز نكنيد/
خرداد 82 اسكله اينجا خاموش نشسته به عزاي حماقت و خجالت زده و سرخ آرام . . . آرام فرو مي رود خورشيد. كوپن گريه اين ماه مجانا بي منت توزيع شده در شهر و آنكه بخواهد حشيش بكشد تا خنده تا لبخند، بدجوري . . . سيلي مي خورد/ اسكله اينجا خاموش براي خدا دست تكان مي دهد/
خرداد 83
پرتاب شده ام از خون و پرتاب در خون. و شما احمقهاخيال كنيد كه پمپاژ مي كند اين قلب خون گرفته بيزار از خون.
* * *
خرج خرماي خراب شدن اين سقف خون خروس خوان اين طلوع قرمز. و او خونش سبز و محاسنش سفيد كه خون نوشان سقف است و طلوع كه بره هايي شديم سرگردان تر و تشنه تر و سبز خونان ندانستند كه چه مي شد اگر هشت مي شد پنج يا چهار. و بعد جرعه اي آفتاب از پشت ربع قرن ابر بي باران كه در خون غلتيد و از ابرها بود اصلا. كه خراش داديد پيكر خرابم را مرا كه فرزند شما هستم شما كه خورديد خود را و پرتاب شديم ما جماعت خواب كه خور و خوابيم بي خشم و سرخ خوناني كه رفتند و سبز خوناني كه هستند و خون خوناني. . . در خواب. . . در خون. مهر82
از پنجره باز رو به جاده بوي حلوا مي آيد ترمز بريده كاميون جيغ بنفش زن جوان ساده لوحي كودك خفته، نشانه هاييست. . . دختر جان، آرد را قدري بيشتر تفت بده.
80.2.17
|
|
|