Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

چند شعر از راجر هومز
 
ترجمه ی مریم هوله
 
کلمه ای نمی ماند
همه ی چیزهایی که پیدا می کنم      تمسخر ِ حافظه ام هستند !
 صدای قهقهمه از میان ِ سال های عمر ...
 
به خاطر چه مرگ     مرا انکار می کند ؟!
 
 

 
اگر خاک آشفته شود
جهان را مسدود می کنم
با خونخواهی ام !

 
کسی نباید پیک ها را مقصر بداند
که برای تو تنها تیغه های تیز بودند !
که قلب مرا زخم می زدند
با اشک های نگران ...
 

اگر خواب     یک پاکدامنی بود
امشب باید فاحشه ای می شدم خوشگذران !
 

حداکثر سه کلمه
می تواندقفل قلب را باز کند 
که بر درهای چُرتش زده است ...
 
سه کلمه ی دفن شده
می تواند قلب را دفن کند
در کفنی از بیچارگی ...
 

 
در شب وقتی مه خواب     تبخیر می شود
من تنها رها شده ام ...
با سراب چشم های تو
درست آن سوی شناخت و لمس ...
 

14 آپریل

 

یک روز مثل روزهای دیگر

برای مردم دیگر ...

 

حرکت می کنند از میان زندگی هاشان

بی خبر

ازین لحظه ی غمگین

 

اما برای من ...

 

جهان می ایستد برای نفس کشیدن

فرشته ها گریه می کنند

اشک های وحشی را از آسمان
 

 
پرو بال تنها
 
یک بال تنها ،خاکستری ، پاره
 بالاتر از کناره ها ، محو از زندگی ش
خوابیده در غبار ...
همانطور که باد     به خاک می پیوندد ...
برای چرخ زدن و چرخاندن ...
از میان چشم انداز عبوس !
بلند می می کند بال ها را
نوک پنجه ها ... بالاتر و بالاتر ..
تا جاییکه ناپدید شود !
 
بالای افقی که گم شد
 

 
مرا لمس کن مهربان !
شب روییده سرد !
به من دست بزن مهربان !
دست های تو طولانی و گرمند !
 
لمسم کن مهربان !
چشم هارفته رفته محو می شوند جدا از هم
لمسم کن مهربان !
با دست ها و قلبت !
 
 
مرا لمس کن مهربان !
زندگی عجیب پیچیده است 
لمسم کن مهربان !
اتاق به بازتاب احتیاج دارد !
 
مرا لمس کن مهربان !
نوازش ها در سکوت ...
لمسم کن مهربان !
پیش از آنکه محو شویم از چشم ها !
 

اندوهت را بردار

و بگذار توی دست هام

آنجا باید گرم شان کنم !

دلتنگی ات باید آب شود !

همانطور که صدایت درد را ذوب می کند

میان قلب من !


آرام بگیر !           آسان

من تو را با یک پتوی گرم می پوشانم

یک پارچه ی خنک بخوابان روی پیشانی ت

آوازی بخوان نرم و خاموش !

صورتت را لمس کن

دست های نجیبت     صورتت را به یاد می آورند

آرام بگیر ... آسان !

من اینجا هستم !

آرامش ...

آرامش ...

 


به روشنی ِ بال های تو شناور می شوم 
از میان فکرهایم جاری
روی باد شمال که صورتم را لمس می کند محترمانه
با اعتماد     به رفت و آمد ِ آسمان های آبی
که آنها را میان چشمانت پیدا می کنم!
 

لبخند تو خورشید است

که زمین را گرم می کند

جایی که ریشه های من فرو می روند     عمیق ...

و خنده ی تو باران است

که فرو می نشاند تشنگی را

در روح خسته ی من


از میان کلماتت
لمسم می کنی عمیق
حرکت می دهی چاردیواری را هر روز
به سمت قلبم 
و رویاهام ...
 
اگر تو یک گل بودی
بی شک رز...
حالا شکوفه می دادی عمیق

بین من و همه ی نفس ها ...


من نمی توانم بیشتر از این درد تو را درمان کنم

جز اینکه تو بتوانی درد مرا !

ولی در نهایت ما ممکن است ببوسیم      اشک های اندوه را

از چهره ی همدیگر

با دلسوزی ِ قلب هایمان !

 

در حالیکه ما هر دو به یاد می آوریم

گذشته یک زخم است

که خوابیده بالای هدیه ها !


مریم

 

در شعرهایت

وقتی نفس می کشی

قلب من می ایستد از ترس

ترس جهانی که می سوزد

در خون نسل ها ...

هنوز آرام می شود تشنگی

در عمق واحه ی ای که از روح تو جاریست ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website