Text Box:  
 
آذر صفري
********
1
نوشته بود کسي ما نمي رسيم به هم
اگر چه سخت وفادار و عاشقيم به هم
  
نمي رسيم که نه بهتر است مي گفتم
هميشه دير کمي دير مي رسيم به هم
  
و بعد هم که ســلام و نگاه تکــراري
و باز پيک صميمانهء غميـم به هم... 
 
 چه افتخار بزرگي!  تو عاشقم باشي
 چقدر غمزده مغرور مي شويم به هم
 
 چه مضحک است ببين! من خيال مي کردم
 که با هميم ولي دل نمي دهيم به هم!
 
 و تلخ بود بفهمم که سخت معتاديم
 به هم اگر چه که اين را نگفته ايم به هم!
 
 رساندن دو خط امٌا به هم که کاري نيست
 من و تو و بخت است که نمي رسيم به هم...
 
 2
 
 
با کوله بار کوچک و سنگين غصه هام
 
من آمدم به شهر بزرگ شما سلام!
  
 
من آمدم که درد و غم و خستگيم را
 
در محضر شما برسانم به التيام
  
 
هر چند با زبان شماها غريبه ام
 
از آتش است روح تمامي واژه هام
  
 
عاشق غريبه نيست ببينيد در رگم
 
خون شماست که جاري شده مدام
  
 
حالا مرا که تشنه ي يک عمر صحبتم
 
دلخوش نمي کنيد به يک جرعه ي سلام
 
 
 حس مي کنم که بر سرم آوار مي شود
 
باران نفرت و نفرين ز بر و بام
 
 
 حتي (کبير کوه) هم از غصه آب شد
 
وقتي که ديد در غم تاريک شعر هام
 
 
 من را غريبه راکه جدا از تو مي کنند
 
پيران پر غرور قبيله همين تمام!
 
 *********************
 
 
Text Box:  
 
آزاد کاعباسي
 
*********
 
1
 
تو هم شبيه من آن شب شکسته بودي نه؟
 
کــنار برکـــهء قـوهـا نشــسته بــودي نـه؟
 
 
 
نشان به ساعت چشمت کنار بستر مــاه
 
هـــنوز پلک دلت را نبــسته بـــودي نــه؟
 
 
 
چقدر ماندم و خواندم! چقدر ساعت را...
 
همانکه نبض دلش را شکسته بودي... نه؟
 
 
 
نه!نه! گــلايه نکــردم- ولــي گذشــته از اين
 
کمي گرفته- کمي خسته ... خسته بودي نه؟
 
 
 
*****
 
 
... وآمدي و نشستي و خــوب مي ديـــدم
 
که گيسوان خود از هم گســـسته بودي نه؟
 
 
 
کنار برکــــهء قـــو در مجــــاورت با بـــاد
 
 شبيه شاخه گلي تازه رسته بودي نه؟ 
 
 
 
... و دم دماي سحر حول و حوش يک بوسه
 
هــنوز بار دلـت را نبـــســته بـــودي نــه؟
 
 2
 
آقا بلند شـــو! ــ بله؟ اينجا راه آهــن است!
 
از خواب مي پرد و نگاهش به آن زن است!
 
 
 
پــا در رکاب صندلـــي خســـتهء سکــوت
 
فرياد مي کند به نگاهي که الکـن است
 
 
 
يعني مسافر شب دي ماه قرن پيــش
 
ــ آن خوب آنکه پاره اي ار حسرت من است ــ
 
 
 
ــ با آن بليط کهنه که در چشمهاي اوست
 
تعبيــر اين هـــزارهء تاريـک روشــن است!
 
 
 
زن در خجــالت شب آن ايستگاه خيــس
 
با آنکه خـط ممــتد راهــش مبرهن است
 
 
 
ــ در ازدحام جـــاري تن هــاي کاغـــذي 
 
گم مي شود ميان نگاهي که الکن است
 
 
 
... حالا قطار خواب مرا سوت مي کشد
 
اين ايستـگاه چــندم تنهايــي من است؟
 
 
****************************
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
Text Box: جلیل صفربیگی
غزل بيمارستان
 
* براي بيمار سوخته ي اتاق ???   
 
 صبح رخ باخته در وسعت بيمارستان
 گريه آميخــته با غربت بيمارســتان
  
مرگ از چار طرف- مثل چنار لب حوض-
 سـايه انداخـته بر خلـوت بيمارســتان
  
بوي تنهايي و سر گيجه ي سکر آور خواب 
 الکــل ريخته بر صورت بيمــارستان
  
صبح خاکستري جمعه و طعم گس مرگ
 مزه اي تلخ تر از شربت بيمارســتان
 
 چشم بيمار اتاق صد و هفتاد و چهار
 مانده بر عقربه ي ساعت بيمارستان
 
2 
ای پرنده به کجا؟!قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پير شود-بعد برو
باش با دست خودت آينه را پاک بکن
نکند آينه دلگير شود-بعد برو 
يک نفر حسرت لبخند تو را می بارد
خنده کن عشق نمک گير شود -بعد برو
***
خواب ديدی شبی از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبير شود...بعد برو...
 
Text Box:  
محمدرضا علي کرمي
----------------------
 
باز هم با سلام!حال شما!نامه ي من دوباره طولانيست
مينويسم اگرچه ميدانم خط به خط نامه ام پريشانيست
 
روزهاي قشنگ و خوبي را آرزو ميکنم براي شما
گر چه من حدس مي زنم آنجا کوچه هاي شما چراغانيست
 
گر چه من حدس ميزنم آنجا خانه هاي قشنگ و خوب شما
بر خلاف سکوت خانه ي ما غرق در شور و شوق مهمانيست
 
تا ز يادم نرفته بنويسم دير گاهيست از تطاول باد
خانه ي خاطرات کودکي ام مثل يک برج رو به ويرانيست
 
چند وقت است مثل آن ايام ديگر از حال من نمي پرسيد
آه از ياد برده ايد انگار يک پرنده هنوز زندانيست
 
بيش از اين وقتتان نمي گيرم حال و روز مرا که مي دانيد
دستهايم شکسته و بسته چشمهايم پر از پشيمانيست
 
خسته ام از نوشتن و گفتن خسته ام از هنوز از هر روز
نامه را پاره مي کنم اما آه! امشب چقدر طولانيست.
 
 
 
Text Box:  
شقايق سليمان نژاد
 
اگر چه نيستي و من هنوز پشت پنجره
به غصه خيره مي شوم به روز پشت پنجره
 
تو ابتداي رفتني به فصلهاي بعد از اين
و فکر هم نمي کني به سوز پشت پنجره
 
به چشمهاي من که شب تو را بهانه مي کند
و ياد مي کند ز نيمروز پشت پنجره
 
تو خيره مي شوي به بادها به رقص قاصدک
به رنگهاي روشن بلوز پشت پنجره
 
کنار تو دلم به هيچ اعتنا نمي کند
به چهره هاي تلخ و کينه توز پشت پنجره
 
بيا قسم به لحظه ها که بوي گريه مي دهم
بيا مرا صدا بزن به روز... پشت پنجره
 
****************************
 
رفتي و بي پناهي من را رقم زدي
چشمان بي گناه مرا رنگ غم زدي
 
من سالهاست مانده ام و درد مي کشم
از زخم غربتي که به بال و پرم زدي
 
دل را ز من گرفتي و دادي به دست باد
بر تکه تکه هاي غرورم قدم زدي
 
هستي من! به شوق تو بودم   به شوق عشق
از من مرا گرفتي و رنگ عدم زدي
 
رفتي و بي پناهي من نقل قصه هاست
رفتي و حال و روز مرا هم به هم زدي!
 
************************