Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

English swedish kurdish persian contact us

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران

Text Box: آفاق شوهانی
 
خشک مي ايستد
 
ورقها را مي چيند
 
-{بدبياري ست که بر ميز
 
ورقها اينچنين کنار هم ريخته اند
 
به دنيا آمده پشت يک ريز برف
 
زني که زل زده در هر چيز و هيچ...
 
سفيد و ناپيدا}
 
براي اولين بار 
 
دست مي دهد
 
ورقها را مي چينم
 
-{عجيب است 
 
کمتر دست مي دهد
 
سربازها رديف بايستند
 
معلوم مي شود اين فال از کجا سر در آورده
 
که ورقها آغشته به خون کسي بر قالي
 
برگ
 
برگ
 
مي ريزد از ميز}
 
******************
 
Text Box:  
جليل صفربيگي
 
1
 
خوابها
 
?
 
به خوابم مي آيي
 از کوچه اي
 -که از وسط خوابم مي گذرد-
رد مي شوي
 و روي ديوارهاي آن
 چيزي مي نويسي
 پلک مي گشايم
 از خوابم بلند مي شوي
 ابري بر ميدارم و
 جمله هاي روي ديوار را پاک مي کنم
 به جمله ي آخر که مي رسم
 باران مي بارد.
 
2
  ?
نبايد
تنهايي
 به ديدن اين خواب مي رفتي
 دست ها را 
 نبايد
 از جلو پلکهايت کنار مي زدي
 و هي بي خيال باد
 دستگيره ي رويا را رها مي کردي
 حالا
 با پشت دست
 سطرهاي اين خواب را پاک کن
 و دوباره
 از سر سطر
 به خواب برو.
 
 
 3
 
اين خط
 
******
 
گوشي را بردار و 
 هر چه دلت خواست بگــو! و
چه کار داري صدايت
به گوش زندگي مي رسد يا نه؟
 اين خط
  به آخرش که برسي
تازه مي فهمي
 يک عمــــر
 همه حرفهايت را
 اشتباهي 
 به مرگ گفته اي.
 
4
 
اين کودکان
 
*********
 
روزگارشان سياه مي شود
اين کودکان
 که دست در کفش ديگران مي کنند و 
 آينه پيش پاي مردم مي گذارند
 
 XXX
 
شب را چه برقي انداخته اند
اينان
 که چهارپايه زير پاي ما گذاشته اند و 
 مــــا
 از فکر هيچ کدامشان بالا نرفته ايم
 
 XXX
 
روز گارمان سياه شده است.
 
5
 
فقط مانده...
 
**********
 
گلها را بوسيده ام و
گلدانها را تميز کرده ام
 سطل زباله را
 -که پر فکرهاي گنديده بود-
دور انداخته ام
 و اتاق را
 مثل کف دست
 از خاطره هاي بد 
 پاک کرده ام
 نگران آينه ها هم نباش
 طوري نگاهشان مي کنم
 که انگار هيچ اتفاقي نيافتاده است و
 اتفاقي از تاقچه افتاده اند
 آب حوض را هم عوض کرده ام
 فقط مانده
 نگاهم را قلاب کنم و
 در درياي دلت بياندازم
 ماهي قرمز نگاهت
 زيبايي خانه را چند برابر مي کند!
 
***********************
 
Text Box:  
حجت الله بخشوده
1
خسته زير ليمويي هايي مي نشينم
و هي از عطرشان نفس مي گيرم
همسايگان آنطرفي ام
نارنجي هايي هستند
که زبانم را
کمي تا قسمتي مي فهمند
با عطر نارنجي   چشم هايم از من فاصله مي گيرند
و در ستاره هاي به خواب رفته ام
چيزي پيدا مي شود شبيه تو
تو
مرا بهتر از هر نارنجي و ليمويي مي فهمي
بي که چيزي گفته باشم.
**************************
2
چيزي نيست...
نمي دانم که چگونه به زير اين سايه ها رسيده ام
و يا با کدام نگاه، دست و دوست به خانه ام مي رسم
اگر نگاهي، دستي و دوستي هم نباشد
باز چيزي نيست
شب 
همينجا کنار رود
با ماه و ستاره و ماهي مي خوابم
و صبحانه ام را هم
پرندگان
در گوشم مي ريزند
خيالت راحتِ راحت باشد!
**********************
3
براي الف.بامداد
//////////////////
رمقي با ته پياله اي نفس مرده
به درد چه کسي مي خورد که به درد من ...
سئوال آخرم از تو اينست
که ديگر چقدر مرا ادامه مي دهي
با اين ته پياله ي مرده و چشمان سوخته
که تا هر بامداد
اندوههاي جهان را 
بشمارم و 
با آنها موهايم را دانه دانه
سپيد کنم
و در شبان تکراري ام
آنقدر به اشک بنشينم
که ماه بترکد و 
ستاره هايم باد کند
و خورشيد هم
چون من سرگيجه بگيرد
پس بيهوده
مرا بيش از اين ادامه نده
که مي خواهم در همين سطر بميرم.
 
***********************