|
شانلی ایمانی
از آنروز که چشمانم در گریز از همهمهً چندشناک دین و دنیا گم شد؛
دیگر نه خدایی باقی ماند و نه منی!
اینگونه در میان بهت تنهایی های انسان به ((چیز))ی بدل شدم
و کسی چه می داند اینهمه بی قراری را!
و کسی چه می داند این مرگ بی استدلال را!
از آنروز که تن سپردم به خواهش ِ بودن؛
پندار عاشقی گم شد!
ومن
برای رهایی
ثانیه می ُکشم!
اردیبهشت84
سکوتهای زیرکانه
و بازی قانونمند زمان
برای دیپلماسی چشمان ِ هرزه گون ِ
همراهان ِ به مثابه تندیس بلاهت_
و لبخندی همیشگی برای من!
چقدر دورم
از رویای نا شکفته مرغان مهاجر!
و تا عطش بوسه ای دیگر نفسی قرض می گیرم
از باغ آرزوهای مُحال
و پیچ جاده های نرفته...
و اینک بانگ جرس!
گویا تکه ای از من به تاریکی بی بازگشت فراموشی پیوست.
خرداد84
وباز هم من
در عمق شب پژواک صدای خسته ام
یاد آور تنهایی زنی است که؛
در بلوغ پاییز
سیب سرخی را نشانه رفته!
(لعنت به صدای بی بند و بار ساعت
که مرگ لحظه ها را گوشزد میکند)
اما او...
برای اثبات زنانگی اش
هنوز
چشم انتظار معجزه روشن خورشید است.
|