|
درنقطه صفر
به
پسرم دانش . به بهانه اولين سالروز تولدش
نوشته :
فريادعيسي چراتي
زن به آرامي كنار شوهرش دراز كشيد نگاهي به شوهرش
انداخت و به پهلو شد . مرد بيدار بود و در همان حال با خودش كلنجار ميرفت تا
بخوابد . زن به آرامي پرسيد :
ل
ـ دوست داري بچهمون چي باشه ؟!
ل
مرد انگار كه از كشف بزرگي بازمانده باشد به سردي جواب داد :
ل
ـ فرقي نميكنه !
ل
بعد قدري فكر كرد و با علاقه گفت :
ل
ـ خوب اگه پسر بشه خيلي بهتره !
ل
سپس چشمهايش را بست ، شايد خوابيده بود . زن فكر
كرد كه شوهرش علاقهاي به حرف زدن درباره بچه ندارد. دستش را روي شكم خود گذاشت
. در رويا كودكش را تصور كرد ؛ يك كوچولوي خوشگل كه هنوز معلوم نبود پسر است يا
دختر و مشخص نبود شبيه چه كسي خواهد شد .
ل
قدري جابجا شد ، لبخند را بر چهره مادرش حس كرد .
با خودش فكر كرد كه هيچ نيرويي قويتر از اتفاقي كه زمان آن فرا رسيده باشد
وجود ندارد . تصميم گرفت تا فرا رسيدن آن زمان به دنياي جديد فكر كند . پيشترها
زمان را با ضربان قلب مادرش اندازه ميگرفت ، اما مدتي بود كه به صداي قلب خودش
بيشتر اعتماد ميكرد ، ميدانست وقتي كه در بعدازظهر يك روز گرم تابستان متولد
شود ، آغاز زندگياش را از آنروز در نظر ميگيرند . اما در نقطه صفر زمان هم
زمان در رشد سلولها و بزرگ شدن اندامهايش در جريان بود . با خودش فكر كرد
زمان حاصل حركت اشياء است و در اين نقطه صفر زمان حاصل حركت خود او خواهد بود .
او حركت را در رشد خود ميديد . شايد در جايي زمان با جهش غوكي در بركه هستي
آغاز گردد ، اما در رحم مادرش اولين طپش قلبش نه تنها به او هستي ميبخشيد ،
حتي هستي مادرش و آن مردي را كه پسر دوست ميداشت ، متحول ميكرد .
ل
دنياي كوچك در انديشهاش گسترده شده بود . دليلي
براي زيستن ميخواست . انديشه را نهايتي نيست. ميتوانست تا زمان موعود در آن
جستجو كند . شادي و غصه را مثل حركت و سكون درك ميكرد . ميدانست حركت در محيط
معين نوعي سكون بيش نيست . فهميد دنيا از انبوه اندوه بيشتر شكل پذيرفته تا
اجتماع نشاط . او ميدانست كه اوج آرزوهاي آدمها نيز به نوعي پاياني حزنانگيز
دارد . مثل مادرش كه با روياي تولد كودكش سرشار از حس شيرين مادرانهاي ميشد .
اما ناگهان شوكه شده فكر ميكرد « اگر بچهام ناقص باشد يا مرده به دنيا بيايد
چي .. ؟!» و زبانش را گاز ميگرفت ، اما او هرگز زبانش را گاز نميگرفت ، مطمئن
بود زنده و سالم در يك بعدازظهر گرم تابستان متولد خواهد شد .
ل
ميدانست متولد خواهد شد ، دوست داشت از دنياي
بيرون بيشتر بداند ، سعي كرد به حرف پدر و مادرش گوش دهد ، ميدانست خيلي چيزها
ميداند اما تجربهاي نداشت . دوست داشت دانستههايش را در دنياي بيرون تجربه
كند .
ل
بارها شنيده بود « بشر موجودي نابخرد اما
استدلالگراست »1 دوست داشت مثل چيزي كه پدرش ميگفت باشد « انساني خردمند »
حدس زد دنياي بيرون دنياي خشني است و انسان هر قدر پاك نهاد باشد ، در آنجا گرگ
صفت خواهد شد . تنها نظم اجتماعي است كه ميتواند انسان را پاك نهاد نگاه دارد
اما استواري نظم پايبند مذهب است . گاهي وقتها مادرش قرآن ميخواند . او
بيشتر از آنچه كه به انسانها نزديك باشد به خدا نزديك بود . با خود گفت
: ل
-من
اينجا ايستادهام . كاري ديگر از من ساخته نيست ، كاش خدا ياريم كند2 .
ل
تصميم گرفت ثانيهها را بشمارد تا لحظه تولدش فرا
رسد . ناگهان به ياد آورد كه در بدو ورود به دنياي ديگر همه دانسته هايش فراموش
خواهد شد . از جبر شمارش ثانيهها دلش گرفت ، مشتش را در هوا رها كرد .
ل
زن احساس كرد شكمش تكان ميخورد ، رو به شوهرش
كرد و گفت :
ل
ـ
نگنگاه كن اين وروجك چه كار ميكنه ؟ چه مشت و لگدي ميزنه… !
ل
مرد چشمهايش را باز كرد ، حركت موجداري را روي شكم زنش ديد ،لبخندي زد و به
زنش گفت :
ل
ـ تو هنوز بيداري ؟ بخواب ، ديروقته .
ل
زن
چشمهايش را بست . مرد نفس عميقي كشيد و به پسرش فكر كرد…!
ل
پايان
6
تيرماه 1382
1ـ
برگرفته شده از انديشههاي ويلفردو پارتو، انديشمند ايتاليايي .
ل
2ـ
جملهاي كه لوتر در برابر مجمع ورمس ايراد كرده بود.
ل
|