|
دو شعر از
ماندانا
ایزدپناه
....
باید کاری می
کردم
اما ایستادم
و نگاه کردم
تا زمان
تکرار شود
و اشک ها
نریزد
وخاطره ها
فراموش شود
باید کاری می
کردم
اما سکوت
کردم
و روی
برگرداندم
از جاری
شدن مرداب های تعفن
و زنده
شدن استخوان های پوسیده
معجزه ای در
کار نبود
فقط من بودم
و ما بودیم
و شهر ها که
به آتش کشیده نشد
تا ما
به جنگل های
با درخت های بریده پناه ببریم
باید کاری می
کردم
اما ایستادم
تا تو
در انزوای
وحشت
تنها زبان
ببندی
و تحمل کنی
من اما
با هر قدمی
به پیش
زنجیرها را
سنگینتر می کشیدم
و دیوارها
در فاصله ی
کوتاه تر
بلندتر رشد
می کردند
و آسمان روی
دوش من..
ما...
وسنگین
و بی ستاره
من به کودکی
هایم پناه بردم
و از وحشت
کابو س های مکرر
به آینده ی
امروز پرتاب شدم....
فردایی در
کار است؟
....
فرار می کنیم
مثل خواب های
سر در گم
و شب خیال
شکفتن ندارد
اریکه های
تخیل...واژه های قدیمی..
تاریکی و
چرخش..
چه فرقی؟
کور و گیج...
انگار چیزی
میگریزد...
....
یه نفر اومد
زندگی کرد
آروم مرد
کسی او رو
ندید
جز یک
درخت...
|